تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
بوده كه بقدرت خداوند بوجود آمده است . بعد از زلزله ، من نتوانستم بخوابم و از خيمه خارج شدم و در اردوگاه به راه افتادم و مشاهده كردم كه در هيچ نقطه ، انضباط از بين نرفته و افسران توانسته بودند كه سربازان بيمناك را آسوده خاطر كنند و به آنها بفهمانند كه نبايد از زلزله ترسيد . غوغاى شهر هم از بين رفته بود و ديگر صدائى از دهلى به گوش من نميرسيد جز بانك نگهبانان بالاى حصار و مثل اين بود كه بوسيله آن فريادها يكديگر را متنبه مىنمايند كه بخواب نروند . بعد از اين‌كه مدتى در اردوگاه راه پيمودم ، نظرى به ستارگان انداختم و مشاهده نمودم كه به طليعه بامداد بيش از ساعتى نمانده است و به خيمه برگشتم و دراز كشيدم و قبل از اينكه بخوابم فريادهاى سربازانم با صداى سقوط سنگهاى گران مرا از خيمه بيرون كشيد . سنگهائى كه بر اردوگاه ما مىباريد بقدرى بزرك بود كه هريك از آنها كه بر زمين ميافتاد آن را تكان ميداد و من علاوه بر صداى سقوط سنگها و فرياد سربازان كه مورد اصابت قرار ميگرفتند صداى برخورد بازوى منجنيق‌ها را به پايه منجنيق ميشنيدم . سنك همچنان از شهر بر اردوگاه مىباريد و سربازان مرا له ميكرد و من از خشم بر خود مىپيچيدم ، اما فقط نسبت به خود خشمگين بودم نه ديگران علت خشم من نسبت به خود اين بود كه پس از شركت در ده‌ها جنك بزرك و گرفتن قلاع متعدد ، متوجه نشدم كه وقتى شهرى را محاصره ميكنم نبايد اردوگاهم آنقدر به شهر نزديك باشد كه بتوانند از شهر ، هنگام روز يا شب بر اردوگاه سنك ببارند . من اگر در آن روز حتى يك منجنيق بالاى حصار دهلى مىديدم بخاطر مىآوردم كه اردوگاه بايد از شهر دور باشد تا اين‌كه در معرض پرتاب سنگ از منجنيق‌ها قرار نگيرد . ليكن چون اثرى از منجنيق بالاى حصار نديدم اين موضوع را بخاطر نياوردم . در اردوگاه بر اثر فرو ريختن سنگهاى بزرك از آسمان وضعى سهمگين بوجود آمده بود و حتى دليرترين افسران من نميدانستند چه كنند . من متوجه شدم كه چاره‌اى نيست جز اين‌كه سربازان من خيمه ها را بگذارند و خود از عرصه هدف‌گيرى منجنيق‌ها دور شوند و اسب‌ها را هم دور نمايند . چون اگر براى برداشتن خيمه‌ها معطل مىشدند عده‌اى كثير از آنها به هلاكت ميرسيدند . من در آن شب هيچ يك از افسران خود را متهم نكردم كه ترسو هستند زيرا خود من هم مىترسيدم . ما سلحشوران به زخم شمشير و نيزه و تير و تبر عادت كرده‌ايم و از مرگى كه ناشى از ضربات شمشير و اسلحه ديگر باشد نمىترسيم اما مرگ از سنگباران براى ما غير عادى است و به همين جهت ما را بيمناك مىكند . ( سمر طرخان ) معلم شمشيربازى من كه خدايش بيامرزد روزى به من گفت ، در زندگى هر مرد جنگى ، هرقدر دلير باشد ، ممكن است ساعتى فرا برسد كه دوچار وحشت شود و هيچ مرد در جهان وجود ندارد ، كه روزى بعلتى گرفتار ترس نگردد اما تكليف هر مرد اين است كه در آن موقع كه گرفتار ترس شد استقامت داشته باشد و خود را بهرطرف نيندازد و بينديشد كه چگونه بايد علت ترس را از بين برد و اگر دريافت كه نمىتواند آن علت را از بين ببرد خود را براى مرگ آماده نمايد . در آن شب هم من با اين‌كه از سنگباران ترسيدم ، استقامت را از دست ندادم و بعد از خروج