تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
در جلوى حصار خندقى بود كه وقتى من بدهلى رسيدم آن را پر از آب ديدم . اين موضوع سبب شد كه بدانم از كجا آب آورده ، خندق را پر كرده‌اند . بعد دانستم كه يك رودخانه از مجاورت دهلى مىگذرد و از آن رودخانه نهرى بخندق كشيده‌اند و چون آب رودخانه بر خندق سوار مىشود توانستند به سهولت خندق شهر را پر از آب نمايند و شايد تصور مينمودند چون بعد از آن فصل برسات ( فصل باران ) فرا مىرسد ديگر احتياج ندارند كه رودخانه را پر از آب كنند و آب باران پيوسته آن خندق را پرنگاه خواهد داشت . بالاى حصار مردانى ايستاده بودند كه سبيلهاى كلفت و طويل داشتند و سبيل آنها از دو طرف از بنا گوش تجاوز ميكرد و نيزه در دستشان ديده مىشد . آزمايش به من نشان داده كه دليرى مربوط بريش و سبيل نيست و سبيل كلفت و طولانى علامت رشادت نميباشد و پيغمبر ما ( ص ) و اصحاب او نه سبيل كلفت داشتند نه ريش بلند معهذا در هفتاد يا هشتاد جنك از محاربات صدر اسلام فاتح شدند . سربازان من هم مانند من از سبيل كلفت كه غير از تارهاى مو چيزى نيست نميهراسيدند و مىدانستند كه صاحب سبيل كلفت اگر بجاى پرورش سبيل ، بازوان خود را بپروراند ، در ميدان جنگ بيشتر سود ميبرد زيرا در عرصه كارزار بايد بازو را به كار انداخت نه سبيل را . مردان سبيل كلفت و نيزه‌دار ( خود ) بر سر داشتند و چون من باتفاق عده‌اى از افسران خود اطراف شهر گردش ميكردم تا اين‌كه وضع حصار و خندق را در همه جا ببينم آنها متوجه شدند كه من فرمانده قشون هستم و يكى از آنان ، تيرى بر كمان بست و مرا هدف قرار داد . يكى از همراهانم سپر را مقابل صورت و سينه من گرفت كه تير به من اصابت نكند . ليكن تير آن مرد به من نرسيد و در فاصله بيست ذرعى من بر زمين افتاد در صورتى كه او از بالاى حصار تيراندازى ميكرد و برد تيرى كه از بالاى حصار يا از هر بلندى ديگر پرتاب شود بيشتر است . من كمانى را با تير از يكى از همراهانم گرفتم و بسوى همان مرد كه به طرف من تيراندازى كرده بود نشانه رفتم . من از پائين به طرف بالا تيراندازى ميكردم و لذا بقاعدهء كلى برد تير من كمتر از تير او بود . آن مرد بطور حتم اين موضوع را ميدانست چون هنگامى كه من به طرف او نشانه رفتم خود را در پناه حصار قرار نداد تا اينكه از تير من مصون باشد و فكر ميكرد كه تير من به او نخواهد رسيد . ولى تير من نه فقط به او رسيد بلكه ضربت تير بقدرى شديد بود كه وقتى پيكان به سينه آن مرد سبيل كلفت اصابت كرد او را تكان داد و اگر زره بر تن نداشت پيكان در سينه‌اش فرو ميرفت و من مشاهده كردم كه او خم شد و بعد از لحظه‌اى برخاست در حالىكه تير مرا در دست داشت و با تعجب آن را مىنگريست و بهمقطارها نشان ميداد و مثل اين بود كه به آنها ميگفت نگاه كنيد چگونه اين تير از پائين به اينجا رسيد . در حالى كه آن مرد تير مرا بهمقطارها نشان ميداد من تيرى ديگر را بكمان بستم . نسيم نميوزيد تا اينكه در خط سير تير من اثر نمايد و ميدانستم كه تيرم بهدف اصابت خواهد كرد . زه كمان را طبق روش خود يك مرتبه ، و در فاصله يك چشم بهمزدن كشيدم و آنهائى كه مدتى زه كمان را مىكشند در تيراندازى خطا مىكنند و تيرشان بهدف اصابت نمىنمايد زيرا بر اثر كشش طولانى زه ، دستى كه قوس كمان را بدست گرفته ميلرزد و تير خطا مىكند . تير از كمان جست و لحظه‌اى ديگر بر صورت همان مرد سبيل كلفت كه تير اول مرا در دست داشت و