تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
آن اين بود كه در ايران قديم ( پاريا ) يعنى طبقه نجس وجود نداشت در صورتى كه در هندوستان طبقه پليد بود و هست . پرسيدم كه آيا شما اموات خود را ميسوزانيد ؟ مجوسان جواب دادند ما هندو نيستيم كه اموات خود را بسوزانيم يا در رودخانه بيندازيم و آب رودخانه را ناپاك كنيم . پرسيدم پس با اموات خود چه مىكنيد ؟ يكى از مجوسان كه ريشى سفيد و بلند داشت با انگشت كوهى كم‌ارتفاع واقع در طرف جنوب را به من نشان داد و گفت وقتى يكى از ما زندگى را بدرود ميگويد ما جسدش را بالاى آن كوه ميبريم و همانجا ميگذاريم تا اين‌كه آفتاب و باد و باران جسد را بپوساند و گوشت و خون و رگ و پى از بين ببرد و بعد از اين‌كه غير از استخوان خشك باقى نماند آن را در چاهى كه در همان كوه هست مىاندازيم . پرسيدم چرا اموات خود را دفن نمينمائيد ؟ آنها جواب دادند كه اگر اموات خود را دفن كنيم زمين ناپاك مىشود و ما نمىخواهيم با دفن اموات خود زمين را كه از عناصر اربعه است ناپاك نمائيم . گفتم آيا ميل داريد كه به وطن اصلى خود برگرديد و در فارس و يزد و كرمان زندگى نمائيد ؟ مجوسان گفتند ما اگر امروز به وطن اصلى خود برگرديم در آنجا وسيله اعاشه نداريم و چون اهل تكدى نيستيم و هرگز يكى از هم‌كيشان ما گدائى نكرده از گرسنگى خواهيم مرد . از آن گذشته امروز تو پادشاه ايران هستى و با ما خوشرفتارى ميكنى معلوم نيست بعد از تو كه عمرت دراز باد پادشاهى كه بر ايران سلطنت مينمايد با ما چگونه رفتار كند پس همان بهتر كه ما اين‌جا باشيم و در همين سرزمين كه اكنون وطن ما شده زندگى را بدرود بگوئيم . گفتم بعد از من فرزندانم در ايران سلطنت خواهند كرد و چون شما اهل كتاب هستيد من توصيه مىكنم كه فرزندانم بعد از من با شما ، مانند ساير اقوام كه اهل كتاب هستند رفتار كنند و شما را مشرك و نجس ندانند . مجوس‌ها گفتند اى امير بزرگوار ما ديگر بزندگى كردن در هندوستان عادت كرده‌ايم و نمىتوانيم دل از اين‌جا بركنيم . از قصبه ( يزدا ) به راه افتادم و بسوى ( دهلى ) روان شدم . من اگر بجاى ( ملو اقبال ) سلطان ( دهلى ) بودم باستقبال خصم ميشتافتم و خود و قشونم را به سنگ و خشت و گل نمىسپردم . من از دوره جوانى تا بامروز كه در آستان هفتادسالگى هستم هرگز پناهنده به سنگ و خشت و گل نشده‌ام و پناه بردن بقلعه را ناشى از جبن ميدانم . مرد سلحشور بيك مشت خاك و سنك پناه نمىبرد زيرا خاك و سنك و خشت جان ندارد تا اين‌كه از انسان دفاع كند و بكمكش برخيزد . نيروى يك قلعه كه داراى ديوار و برج است وابسته به نيروى مردانى مىباشد كه در آن سكونت دارند . اگر آن مردان داراى نيرو باشند قلعه جنگى پايدارى مينمايد و اگر داراى نيرو نباشند از پا درمىآيد . ولى هر انسان حتى پيغمبران براى ادامه زندگى محتاج غذا و آب است و اگر خواربار و آب به او نرسد از پا درمىآيد ولو رستم پسر زال باشد . در يك قلعه جنگى خطر قحطى و فقدان آب هست و وقتى محاصره طولانى شود سكنه قلعه چاره‌اى جز تسليم ندارند . بطريق اولى در يك شهر بزرك مانند ( دهلى ) كه مىگفتند دو كرور جمعيت دارد خطر قحطى زودتر مردم را
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 320 | مارسل بريون / ذبيح الله منصورى