تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
در كجا بقتل رسيد ؟ ( سعد وقاص ) جواب داد در كشور فارس . ( كارتار ) گفت آيا تو يقين دارى كه اگر بپدرت نامه‌اى بنويسى و از او بخواهى كه براى حفظ جان تو قشون خود را از اين كشور برگرداند وى درخواست ترا اجابت نخواهد كرد . ( سعد وقاص ) گفت در اين قسمت ترديدى ندارم و پدرم كسى نيست كه براى حفظ جان پسرش قشون خود را از هندوستان برگرداند . ( كارتار ) گفت پس من هم براى مرتبه دوم پدرت را بعزاى پسرش خواهم نشانيد . ( سعد وقاص ) گفت اى ( كارتار ) مرا بقتل نرسان ( كارتار ) گفت من بايد تو را بقتل برسانم تا انتقام كسانى كه در قلعه ( ميرات ) بدست پدرت كشته شدند گرفته شود . ( سعد وقاص ) گفت اى كارتار به خود رحم كن و مرا بقتل نرسان . ( كارتار ) پرسيد چگونه به خود رحم كنم . ( سعد وقاص ) گفت تو اگر مرا زنده نگاه دارى وسيله‌اى خواهى داشت كه با پدرم آشتى كنى و روزى كه بر تو غلبه كرد از قتل تو و خويشاوندانت صرف‌نظر خواهد نمود و شايد به تو مرتبه و منصبى بزرگتر از آنچه امروز دارى بدهد . ( كارتار ) گفت من خواهان مرتبه و منصبى كه دشمن به من بدهد نيستم پسرم گفت آيا خواهان جان خود هم نميباشى ؟ ( كارتار ) گفت جان من تا روزى كه در اين قلعه هستم محفوظ است . پسرم گفت ( آلاشر ) كوتوال قلعهء ( ميرات ) نيز همين حرف را ميزد ولى دستگير شد و پدرم از روى جوانمردى از قتل وى صرف‌نظر كرد . كارتار گفت جوانمردى پدرت را برخ من نكش . . باران ( آلاشر ) را نجات داد نه جوان مردى امير تيمور . ( سعد وقاص ) گفت بعد از فرود آمدن باران و خاموش شدن آتش ، پدرم مىتوانست آلاشر را بقتل برساند اما او را نكشت و تو هم از قتل من صرف‌نظر كن تا روزى كه بدست پدرم ميافتى از قتل تو صرف‌نظر نمايد . كارتار گفت من بدست پدرت نخواهم افتاد و چون اطمينان دارم كه اسير وى نخواهم شد تو را بقتل خواهم رسانيد . پسرم سربلند كرد تا گلوى او برجستگى پيدا كند و گفت پس زودتر سرم را از تن جدا كنيد . ( كارتار ) گفت من سرت را از تن جدا نمىكنم چون نمىخواهم سرت از تن جدا شود . پسرم گفت پس چگونه مرا به قتل ميرسانى ( كارتار ) گفت سينه‌ات را ميشكافم و قلبت را از سينه بيرون ميآورم . پسرم گفت ( كارتار ) مرا زجركش نكن . ( كارتار ) گفت من قصد ندارم تو را زجركش كنم بلكه قصدم اين است كه سر تو از بدن جدا نشود تا اين‌كه بعد از مرگ بتوانيم پوست تو را از كاه آكنده كنيم و در آن موقع سرت به تنه چسبيده باشد و جلادان اين‌جا ، طورى در پوست‌كندن مهارت دارند كه وقتى پوست مرده از كاه انباشته و دوخته مىشود كسى نمىتواند تشخيص بدهد كه يك مرده مىباشد و تصور مىنمايند مردى خوابيده است . آنوقت كوتوال قلعه ( لونى ) امر كرد كه سينه ( سعد وقاص ) را شكافتند و قلب او را از سينه بيرون آوردند و وقتى سينه وى شكافته شد پسرم نتوانست خوددارى كند و فرياد زد ليكن از آن پس صدائى از آن جوان دلير به گوش نرسيد . ( كارتار ) بعد از مرگ پسرم دست از لاشه‌اش برنداشت و آن را بطورى كه گفته بود بجلادان سپرد تا اين‌كه پوست بكنند و آكنده از كاه كنند و لاشه را با لاشه مقتولين دفن كردند . ( توضيح - تيمور لنك در اين سرگذشت ، راجع به قساوت خود وارد تفصيل نمىشود و نمىگويد چگونه مردم را قتل‌عام مىكرد و زنده مىسوزانيد يا زنده پوست مىكند و بيرحمى