تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
نگردد و قبل از خوابيدن پيش‌بينى هرگونه واقعه را بنمايد و اگر آن غائله پيش‌آمد ، نميتوان بفوريت اردوگاه را جمع كرد و صفوف جنگى آراست . پسر من ( سعد وقاص ) با اين‌كه جوانى دلير بود نتوانست اردوگاه را جمع نمايد و صفوف سربازان خود را بيارايد و حمله سربازان ( كارتار ) شروع شد . ( كارتار ) چون نگهبانان سعد وقاص را مورد تحقيق قرار داده بود ميدانست كه خيمه پسرم در كجاست و عده‌اى از سربازان خود را كه زره بر تن و مغفر بر سر داشتند مأمور كرد كه پسرم را دستگير نمايند . ( سعد وقاص ) كه چپ بود يعنى با دست چپ مىجنگيد و مىنوشت ( ولى نميتوانست دست راست خود را مثل من به كار اندازد ) با اين‌كه بيش از بيست‌تن از سربازان خصم را مقابل خود يافت . تسليم نشد و آنقدر جنگيد تا اين‌كه چند زخم از جمله يك زخم شديد كه بر دست چپش وارد آمده بود او را از كار انداخت و بر زمين افتاد سربازان دشمن او را گرفتند و بسوى قلعه بردند و ( كارتار ) پس از اين‌كه دانست پسرم را اسير كرده امر كرد ندا در دهند كه ( سعد وقاص ) فرمانده سپاه اسير گرديده و ادامه مقاومت سربازان ما بدون فايده است ولى سربازان پسرم كه از زبان هندى چيزى نمىفهميدند در اردوگاه مغشوش بجنگ ادامه ميدادند . ( كارتار ) دريافت كه سربازان ( سعد وقاص ) زبان هندى را نمىفهمند و مطلع نشده‌اند كه فرمانده سپاه آنها دستگير شده است . اين بود كه عده‌اى از اسيران ما را وادار كرد كه به زبان خودمان فرياد بزنند كه سعد وقاص دستگير شد و در قلعه محبوس است . فريادهاى آنان اثر كرد و سربازان پسرم سست شدند . در آن شب بعد از اينكه شبيخون خصم شروع شد ، عده‌اى از سربازان ( سعد وقاص ) در تاريكى متوارى گرديدند و بعضى از آنها در باطلاق فرو رفتند و صداى آنها تا روز ديگر به گوش مىرسيد كه كمك مىخواستند و استمداد مىكردند تا آنان را از باطلاق نجات بدهند اما كسى براى نجات آنها اقدام نكرد و باطلاق آنها را در خود فرو برد و پس از اين‌كه قدرى از آفتاب بالا آمد ديگر كسى صداى آنها را نشنيد . من بطورى كه گفتم بعد از مراجعت از دهلى بر اثر تحقيقاتى كه در منطقه ( لو ؟ ؟ ) كردم از اين وقايع مطلع شدم و دانستم كه در آن شب تمام سربازان ( سعد وقاص ) بقتل رسيدند يا متوارى شدند و آنگاه بچنگ هندوها افتادند و معدوم گرديدند جمعى از آنان از جمله پسرم ( سعد وقاص ) هم باسارت درآمدند . روز بعد ( كارتار ) پسر مجروح مرا احضار كرد و به او گفت براى پدرت ( امير تيمور ) نامه بنويس و از او بخواه كه قشون خود را برگرداند و از اين كشور خارج و شود و گرنه تو بقتل خواهى رسيد ( سعد وقاص ) جواب داد مگر نمىبينى كه دست من از كار افتاده و من نمىتوانم با اين دست نامه بنويسم . ( كارتار ) گفت دست راست تو سالم است و تو قادر به نوشتن نامه هستى . ( سعد وقاص ) گفت من چپ هستم و نمىتوانم با دست راست نامه بنويسم ( كارتار ) گفت دروغ ميگوئى تو ميتوانى نامه بنويسى ( سعد وقاص ) گفت تهمت دروغ به من نزن پسر ( امير تيمور گورگين ) پادشاه نيمى از جهان دروغ نمىگويد ( كارتار ) بوسيله ديلماج گفت تو يك نشانى مخصوص بده تا پدرت بداند كه نامه از طرف تو نوشته شده و من مىگويم كه ديگرى نامه را بنويسد . ( سعد وقاص ) گفت بفرض اين‌كه من يك نشانى مخصوص دادم و تو نامه‌اى از طرف من براى پدرم نوشتى آيا تصور ميكنى كه پدرم قشون خود را از اين برگرداند ( كارتار ) گفت مگر پدرت تو را دوست ندارد ( سعد وقاص ) جواب داد اگر من بقتل برسم اولين پسر او نيستم كه كشته مىشوم و قبل از من پسر ديگرش كه بزرگتر از من بود كشته شد . ( كارتار ) پرسيد