تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
در اين قلعه هستند ممكن است سربازان ديگر از راه برسند و به تو حمله‌ور گردند و تو بايد براى جنگ با آنها نيز آماده باشى . ( سعد وقاص ) گفت اگر از آسمان هم قشون بر زمين بيايد من براى جنك با آنها آماده مىباشم . گفتم قشونى كه تو دارى زياد نيست اما يك سپاه زبده و جنگى مىباشد و من عده‌اى از بهترين و ورزيده‌ترين سواران خود را به تو داده‌ام كه در جنك بتوانند كار از پيش ببرند . وقتى اسب مرا آوردند تا سوار شوم و به راه بيفتم تو گوئى هاتفى در گوشم آواز داد كه تو ديگر پسرت سعد وقاص را نخواهى ديد . قلبم از آن احساس مكدر شد زيرا ( سعد وقاص ) كوچك‌ترين پسرم بود ، و كوچكترين فرزند ، عزيزتر از ديگران مىشود . اما اندوه خود را بر وى خويش نياوردم و بر پشت اسب جستم و به راه افتادم . افسران من فهميدند كه من چرا ( سعد وقاص ) را براى فرماندهى قشونى كه در آنجا باقى ميماند انتخاب كرده‌ام و دريافتم كه علاقه آنها نسبت به من بيشتر گرديد . آنها دانستند كه من براى كشته شدن . پسر خود را انتخاب كردم نه يكى از افسران را و متوجه شدند كه حاضرم فرزند خود را نيز در جنك قربانى نمايم . ما در تاريكى از راهى كه از وسط باطلاق ميگذشت به راه افتاديم . ما در آن راه بدون مشعل حركت ميكرديم چون هرگاه براى راه‌پيمائى مشعل مىافروختيم ديده‌بان‌هاى قلعه ( لونى ) مىفهميدند كسانى از باطلاق عبور مىكنند . عبور از آن راه بدون مشعل خطرناك بود و اگر از راه منحرف مىشديم در باطلاق فرو مىرفتيم و من از صداى سم اسب‌ها متوجه شدم راهى كه از آن ميگذرم بايد سنك باشد و بر خلاف آنچه گفتند آن راه ، از رفت‌وآمد فيلان احداث نشده بود و عقل باور نميكرد كه در باطلاق ، كه جانوران در آن فرو ميروند راهى از رفت‌وآمد آنها بوجود بيايد . با اين‌كه تاريك بود و راه ما زياد پهنا نداشت ميبايد با سرعت از آن بگذريم تا بتوانيم قبل از طلوع صبح تمام قشون را از آن بگذرانيم . عبور دادن يك قشون بزرك از يك راه تنگ ، در تاريكى شب ، با توجه باين‌كه طرفين راه باطلاق است كارى است دشوار ولى ( قره خان ) در حاشيه باطلاق نگهبان گماشته بود تا اين‌كه سواران ما منحرف نشوند و در باطلاق فرو نروند . تا آنجا كه امكان داشت با سرعت از آن راه عبور كرديم و من بعد از اين‌كه از باطلاق گذشتيم و وارد شاهراه شديم ، توقف نمودم تا اين‌كه به سربازان خود بگويم كه با حركت يورتمه از شاهراه بگذرند و راه را براى كسانى كه از عقب مىآيند بگشايند . در بين الطلوعين قشون من به كلى از باطلاق گذشت و در شاهراه بسوى منطقه‌اى كه سومين قلعه بزرك باسم جومبه ( بر وزن جمعه - مترجم ) در آن قرار داشت به حركت درآمد . با اين‌كه من براى استتار قشون خود خيلى دقت كردم پس از اين‌كه روز دميد و هوا روشن شد ديده‌بان هاى قلعه ( لونى ) حركت قشون مرا در امتداد منطقه‌اى كه قلعه ( جومبه ) در آن بود ديدند . واضح است كه من در آنموقع از اين موضوع مستحضر نبودم و نميدانستم كه حركت قشون ما به چشم ديده‌بانان قلعه رسيده است و بعد از خاتمه جنگ ( دهلى ) از اين واقعه مطلع گرديدم . كوتوال قلعه ( لونى ) تصور كرد كه محاصره خاتمه يافته و من تصميم گرفته‌ام كه آن قلعه را بگذارم و بگذرم . ولى بعد از اين‌كه هوا به خوبى روشن شد مشاهده نمود كه هنوز قسمتى از قشون ما اطراف قلعه است . كوتوال قلعه ( لونى ) يك شب بعد از حركت من ، موفق گرديد كه عده‌اى از مردان خود را براى دستبرد باردوگاه پسرم ( سعد وقاص ) بفرستد و آنان دو نفر از نگهبانان پسرم را ربودند و به قلعه بردند و در آنجا براى كسب اطلاع مورد شكنجه قرار دادند . با اين‌كه نگهبانان مزبور مردانى دلير بودند بر اثر شكنجه مجبور شدند كه راز ما را بروز دهند و گفتند كه من با قشون خود بسوى قلعه ( جومبه ) رفته‌ام و پسرم ( سعد وقاص ) با معدودى سرباز قلعه ( لونى ) را محاصره كرده ، قصد دارد آن را به تصرف درآورد . و همان روز كه من از قلعه ( لونى ) دور شدم پسرم سعد وقاص شاگردان ( شير بهرام مروزى ) را مأمور كرد كه براى تصرف قلعه شروع به حفر