تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
تا غروب آفتاب ، دوسوم از سواران من از راه فيلان عبور كردند و بعد از اين‌كه شب فرا رسيد و گزارش ( قره خان ) را در خصوص عبور سواران شنيدم مصمم شدم كه خود با سربازانى كه قلعه را محاصره كرده بودند از آن راه برويم و فقط معدودى از سربازان با چادرهاى افراخته بسيار ، در پيرامون قلعه بگذارم تا محصورين تصور نمايند كه من با مجموع قشون خود قلعه را محاصره كرده‌ام . بعد از فرود آمدن شب ( ابدال كلزائى ) پادشاه ( غور ) عده‌اى از سربازان خود را انتخاب كرد كه اگر در راه باطلاقى برحسب اتفاق مورد تعرض فيلان قرار گرفتيم آن جانوران را معدوم نمايند و راه را به روى ما بگشايند . عادت فيلان اين بود كه از نيمه شب بعد ، بسوى رودخانه به حركت درمىآمدند و لذا ما فرصت داشتيم كه تا نيمه‌شب ، از آن راه بگذريم و خود را بمشرق قلعه ( لونى ) برسانيم . افراد مطلع مىگفتند كه بعيد است كه ما قبل از نيمه‌شب در آن راه با فيلان برخورد نمائيم معهذا چون احتمال برخورد با جانوران در بين بود سربازان ( ابدال - كلزائى ) مأمور شدند كه جلو بروند و فيل‌ها را ( اگر در سر راه ما پديدار گرديدند ) برگردانند يا بقتل برسانند . اى كه سرگذشت مرا مىخوانى ، ممكن است فكر كنى كه منكه ميخواستم قلعه لونى را دور بزنم و قشون خود را از آن بگذرانم چرا از راه عادى نرفتم و راه باطلاق را براى عبور قشون خود انتخاب نمودم ؟ دو چيز مرا وادار كرد كه از راه باطلاق عبور كنم . يكى اين‌كه در آن طرف قلعه ( لونى ) راه عادى طورى باريك مىشد كه چون يك تنگه مىگرديد و من ميدانستم كه خصم دو طرف آن راه را گرفته و قشون من براى عبور از آن راه باريك مىبايد متحمل تلفات سنگين شود دوم اينكه نميگذاشتم خصم متوجه گردد كه قلعه را دور زده از آن گذشته‌ام و بهتر آن بود كه تصور نمايد من با مجموع قشون خود قلعه لونى را محاصره كرده‌ام . بعد از فرود آمدن تاريكى پسرم ( سعد وقاص ) را كه در آن تاريخ كوچكترين پسرم بود و تا اين‌جا از وى نام نبرده‌ام احضار كردم و به او كه هيجده سال از عمرش ميگذشت گفتم : تو فرمانده قشونى هستى كه در اين‌جا باقى ميماند و قلعه لونى را در محاصره خواهد داشت تا اين‌كه خبر من به تو برسد . ممكن است تا موقعى كه من از دهلى مراجعت ميكنم تو قلعه ( لونى ) را تحت محاصره داشته باشى و ممكن است سه روز ديگر براى تو پيغام بفرستم كه دست از محاصره بردار و به من ملحق شو . دستور كلى كه براى تو صادر ميكنم اين است كه تا روزى كه خبر من به تو نرسيده تو بايد اين قلعه را تحت محاصره داشته باشى . من ( شير بهرام مروزى ) معمار را با خود ميبرم زيرا وى وجودش براى من ضرورت دارد ولى دو نفر از شاگردانش را براى تو مىگذارم و پنج بار باروت هم به تو مىدهم كه براى ويران كردن حصار قلعه ، مورد استفاده قرار بدهى . اميدوارم كه شاگردان ( شير بهرام مروزى ) باندازهء استاد خود لياقت داشته باشند و بتوانند لااقل يك نقب حفر كنند كه به زير حصار قلعه برسد و تو بتوانى حصار را بوسيله احتراق باروت فرو بريزى اگر نتوانستى . متأسف نباش و من تو را مورد مذمت قرار نخواهم داد . اما اگر موفق بفرو ريختن حصار قلعه شدى بايد بتوانى قلعه لونى را بگشائى و اگر بعد از ويران شدن حصار ، از عهده تصرف اين قلعه برنيائى من تو را نخواهم بخشود و وصول خبر كشته شدن تو در جنگل مرا ملول نخواهد كرد اما اگر بشنوم كه بعد از ويران شدن حصار تو نتوانسته‌اى اين قلعه را به تصرف درآورى اندوهگين خواهم گرديد . ( سعد وقاص ) گفت اى امير ، مطمئن باش طورى رفتار خواهم كرد كه از مردى كه پسر تو - مىباشد انتظار دارند . گفتم كسانى كه در اين قلعه هستند ممكن است هنگام روز از قلعه خارج شوند و به تو حمله كنند يا شبيخون بزنند و تو بايد روزوشب ، براى پيكار با آنها آماده باشى . غير از سربازانى كه