شهرها را من طورى ويران ميكنم كه در روزگار اثرى از آن باقى نماند و سكنه شهر را غير از طبقات چهارگانه كه شرح دادهام معدوم ميكنم . ولى تا امروز اتفاق نيفتاده ، كه مبادرت به ويران كردن شهرى كه به من تسليم مىشود بكنم و سكنه آن را معدوم نمايم .
قانون جنگ اينست شهرى كه مقاومت مىكند بعد از اينكه گشوده شد بايد ويران شود و مردم آن ، معدوم شوند . اين قانون را من وضع نكردهام و جد من چنگيز وضع نموده و ميتوان گفت كه خود وى هم واضع اين قانون نبوده و قبل از او سايرين وضع كردهاند . ولى ترديدى وجود ندارد كه سكنه شهرنشين از حيث دليرى مادون سكنهء صحرانشين مىباشند . به من ثابت شده كه سكونت در شهر انسان را راحتطلب و تنبل مىكند و خصائص سلحشورى را از بين ميبرد .
و به همين جهت من از چهلسالگى تا امروز تمام عمر خود را در صحرا گذرانيدهام كه مبادا سكونت در شهر مرا تنپرور و راحتطلب كند .
ميگويند من چون مردى صحرانشين هستم با فلاحت مغاير و مخالف ميباشم و زارعين را كه بمناسبت شغل خود مجبورند در يك نقطه ( خواه قريه خواه شهر توطن نمايند ) معدوم مينمايم اگر كسى به ماوراء النهر برود و اقداماتى را كه من در آنجا براى توسعه فلاحت كردهام ببيند درمييابد كه من با فلاحت مغاير و مخالف نمىباشم . ليكن باز ترديدى وجود ندارد كه از نظر من ، زارع از لحاظ سلحشورى مادون صحرانشين است زيرا زارع چون بمناسبت شغل خود مجبور مىشود در يك نقطه سكونت نمايد ، خصائص دليرى و جنگاورى را از دست ميدهد ليكن من هرگز زارعين را بمناسبت اينكه زارع بودهاند معدوم نكردهام .
از روزى كه راه دهلى را پيش گرفتم بافسران خود سپردم كه بسربازانم بگويند كه مزاحم سكنه محل نشوند و بروستائيان كارى نداشته باشند و آنها را به حال خود بگذراند كه طبق رسم و اعتقاد خود زندگى نمايند اما در هر نقطه كه روستائيان هندو بما دستبرد زدند دستور نابود كردن تمام آنها را صادر كردم و در يك قريه حتى يك تن هم زنده نماند . من اينطور عمل ميكردم تا هندوها بدانند كه اگر مطيع باشند آزار من به آنها نخواهد رسيد . اما اگر مقاومت كنند و دستبرد بزنند . نابود خواهند شد .
در بامداد روزى كه ميبايد به قلعه ( لونى ) برسيم قرهخان نزد من آمد و گفت يكى از راههائى را كه معبر فيلان مىباشد و از وسط باطلاق مىگذرد پيدا كرديم . قرهخان گفت كسانى كه من مأمور تعقيب فيلهاى وحشى كرده بودم توانستند بفهمند كه فيلها از يك راه خشك كه از جنوب قلعه لونى ميگذرد و از مشرق آن سر درمىآورد عبور ميكنند و تو اگر قشون خود را از آن راه بگذرانى مجبور نخواهى شد كه قلعه لونى را به تصرف درآورى و ميتوانى از آن راه به روى و در موقع مراجعت از آن راه برگردى . گفتم اين راه از كجا عبور مىكند ؟ قره خان گفت راهى است خشك كه از وسط باطلاق عبور مينمايد و عرض آن از بيست و پنج تا سى ذرع است گفتم آيا تو خود راه را ؟ ؟ اى ؟ قره خان گفت من خودم نديدم ولى كسانى را كه فرستادم آن را ديدهاند . گفتم اظهارات آنها مودد اعتماد نيست زيرا فرمانده جنگى نيستند و از مقتضيات عبور قشون اطلاع ندارند . تو خود برو ، و آن راه را ببين و بفهم كه آيا براى عبور ما مناسب هست يا نه ؟ اگر چنين راه خشك در وسط باطلاق وجود داشته باشد ، بعيد است كه هندوها از وجودش بىاطلاع باشند و هنگام ديدن راه ، مواظب باش كه هندوها ما را بكمينگاه نكشانند .
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 305
مساهمون: مارسل بريون
ص٣٠٥