گفتم نظريه تو مفيد است مشروط بر اينكه راه جانوران وحشى در جنگل كشف شود ولى بدان كه ما در هر حال بايد دو قلعه ( لونى ) و ( جومنه ) را بگشائيم و تصرف كنيم . چون نمىتوانيم اين دو قلعه محكم را كه هر دو داراى پادگان مىباشد در عقب بگذاريم و عبور كنيم زيرا هنگام مراجعت اين دو قلعه جلوى ما را خواهند گرفت و مانع از بازگشت ما خواهند گرديد ( قره خان ) گفت اگر ما بتوانيم بفهميم كه فيلها از كدام راه ميروند كه گرفتار باطلاق نمىشوند مىتوانيم از همان راه به ( دهلى ) برويم و نيز از همان راه مراجعت نمائيم بدون اينكه مجبور باشيم از كنار قلاع ( لونى ) و ( جومنه ) عبور نمائيم .
گفته ( قره خان ) عقلائى بود و اگر ما در طرف شمال ، يا جنوب ، راهى مىيافتيم كه مىتوانستيم از جنگل عبور كنيم احتياج نداشتيم هنگام رفتن و مراجعت از كنار قلاع ( لونى ) و ( جومنه ) بگذريم . به ( قره خان ) گفتم از سكنه محلى هم استفاده كند و براهنمايان محلى بگويد كه اگر همت و دقت كنند پاداش خوب دريافت خواهند كرد . من مقدارى پول به قره خان دادم كه به مصرف دادن انعام و پاداش براهنمايان محلى برساند و قشون ما به راه افتاد .
آن روز از چند قريه آباد گذشتيم و سكنه قراى مزبور از ما بيم نداشتند چون من بطلايهها سپرده بودم بمردم بفهمانند كه ما با آنها كارى نداريم و فقط رهگذر هستيم و آنها نبايد از بيم جان قراى خود را ترك كنند و بروند و ما در بهاى هرچه خريدارى كنيم وجه مىپردازيم . آن روز من در هر آبادى از سكنه محل ، بوسيله ديلماج راجع به فيلها پرسش كردم كه بدانم براى چه فيل كه جانورانى سنگين جثه هستند در باطلاق فرو نمىروند . جوابى كه من از سكنه محلى شنيدم اين بود كه فيل خداى ( ويشنو ) مىباشد و بهمينجهت در باطلاق فرو نميرود .
هندوها داراى سه خدا هستند و خداى دوم ( ويشنو ) نام دارد و بعقيده آنان ( ويشنو ) بهر شكل درمىآيد و از جمله خود را به شكل فيل درمىآورد و چون خدا مىباشد در باطلاق فرو نمىرود .
ولى انسان در باطلاق فرو ميرود ولى معلوم است كه من قبول نميكردم كه فيل به مناسب اينكه مظهر خداى ( ويشنو ) مىباشد در باطلاق فرو نميرود .
من از وضع دهلى اطلاع نداشتم ولى با اينكه بسرعت ميرفتيم كه زودتر خود را بدهلى برسانم ميدانستم كه در آنجا از نزديك شدن من اطلاع دارند . آنچه بر من مجهول بود اينكه ( ملو اقبال ) پادشاه دهلى وقتى شنيد كه من نزديك ميشوم ( سلطان محمود خلج ) موسوم به ( سلطان محمود دوم ) را كه در حبس او بود آزاد كرد و از وى خواست كه عليه من با او متحد شود .
سلطان محمود دوم خلج هم پيشنهاد ملو اقبال را پذيرفت و آن دو براى جلوگيرى از من با يكديگر متحد گرديدند .
ميگويند كه من چون مردى صحرانشين هستم و عمر خود را در صحرا بسر بردهام مانند قبايل صحرانشين كه ييلاق و قشلاق ميكنند با آبادى مغاير و مخالف مىباشم و به همين جهت وقتى بيك شهر ميرسم آن را ويران مىنمايم زيرا نميتوانم آبادى را ببينم . كسانى كه اين حرف را ميزنند اگر شهر ( كش ) را كه من ساختهام و آماده كردهام ميديدند نظريهشان نسبت به من تغيير مىكرد و مىفهميدند مردى نيستم كه شهرها را بىجهت فقط براى اينكه مغاير و مخالف با آبادى هستم ويران نمايم . من شهرهائى را ويران مينمايم كه مقابل من مقاومت كنند و مرا وادارند كه براى گشودن آن بلاد متحمل هزينه شوم و عدهاى از سربازان خود را بكشتن بدهم . آنگونه
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 304
مساهمون: مارسل بريون
ص٣٠٤