تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
قبل از اينكه از قلعه ( ميرات ) حركت كنم ( قره خان ) كه در سمرقند با دخترم ( زبيده ) عروسى كرده بود خود را به من رسانيد و اظهار كرد كه عبد إله والى الملك سلطان ( كويته ) به او كمك و راهنمائى كرده و بدون كمك او ، شايد نمىتوانسته است خود را به من برساند در اولين روز كه ( قره خان ) به من رسيد نكته‌اى را به من گفت كه نه من متوجه آن شده بودم نه هيچ يك از سردارانم . نكته مزبور مربوط بود به خط سير ما و ( قره خان ) مىگفت چه شده كه سراسر اين منطقه جنگل‌هاى باطلاقى است ولى راهى كه ما از آن ميرويم خشك است يعنى جنگل دارد اما فاقد باطلاق مىباشد . هيچ يك از ما نمىتوانستيم بايراد ( قره خان ) جواب بدهيم و بگوئيم چرا در وسط يك منطقه وسيع جنگلى و باطلاقى ، قسمتى كه ما عبور مىنمائيم خشك است . من گفتم كه از سكنه محلى راجع به آن موضوع تحقيق كنند ليكن پس از اين‌كه از قلعه ميرات حركت كرديم تا مدت دو روز يك تن از سكنه محلى را نديديم و بهر قريه كه مىرسيديم خالى از جمعيت بود و معلوم مىشد كه ساكنين آبادىها از نزديك شدن ما ترسيده ، خانه‌هاى خود را بجا نهاده گريخته‌اند . آبادىهائى كه آن دو روز . در راه ما وجود داشت خيلى كم بود در صورتى كه قبل از رسيدن به قلعه ( ميرات ) آبادىهاى زياد ميديدم . روز دوم بعد از حركت قلعه ( ميرات ) در يك منطقه كه همچنان شمال و جنوب آن داراى جنگل‌هاى باطلاقى بود توقف كرديم . من بطورى كه گفتم در شب‌هائى كه روز بعد از آن بايد بجنگم يا در سفرهائى كه هنگام شب ممكن است مورد شبيخون قرار بگيرم نمىتوانم بخوابم . در آن‌گونه شب‌ها . هر نيم ساعت . يا يك چهارم ساعت ، يك مرتبه از خواب بيدار مىشوم و گوش فرا مىدهم و گاهى از خيمه خارج مىگردم و در اردوگاه حركت ميكنم تا بدانم آيا اوضاع اردوگاه عادى است يا نه ؟ در سفرهاى جنگى در كشور خصم هنگام شب اطراف اردوگاه من تاريك است ولى نگهبانان داراى آتش‌زنه‌هاى آماده هستند و همين‌كه احساس خطر كردند مشعل‌ها را مىافروزند تا اين‌كه بتوانند خصم را ببينند . آن شب هم مانند شب‌هاى ديگر ، خواب من سبك و منقطع بود و در فواصل كوتاه از خواب بيدار ميشدم و گوش فرا ميدادم و بعد از اين‌كه درمييافتم كه اردوگاه آرام است بخواب مىرفتم . يك وقت حس كردم صدائى بگوشم مىرسد . بدوا تصور نمودم صداى رعد است و رگبار آغاز خواهد شد . اما بعد ، فهميدم كه آن صدا از زمين مىآيد نه از آسمان . برخاستم و خفتان را كه بالاى سرم بود پوشيدم و قبل از اينكه از خيمه خارج شوم هشدار زدند و اردوگاه بيدار شد . وقتى من از خيمه خارج گرديدم مشاهده كردم كه مشعل‌هاى اطراف اردوگاه روشن مىشود و يقين حاصل كردم كه مورد شبيخون قرار گرفته‌ايم و بر من محقق شد قشونى كه بما شبيخون مىزند از درون جنگل‌هاى باطلاقى خارج شده چون اگر از جاى ديگر مىآمد طلايه ما سربازان خصم را ميديد . غوغاى برخاستن سربازان در اردوگاه ، صدائى را كه از زمين بگوشم مىرسيد تحت الشعاع قرار داد و من اطراف را مينگريستم كه بدانم خصم از كدام طرف مبادرت به حمله كرده ، اما در آن موقع از دور شنيدم كه فرياد ميزدند : فيل . . . . فيل . . . فيل . . .