تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 300

مساهمون:

ص٣٠٠
خصم هنوز از حيرت و وحشت بيرون نيامده بود و سربازان آلاشر بر اثر بيم زياد و دل از دست دادن دسته‌دسته تسليم مىشدند . آلاشر بعد از اينكه قلعه ميرات مورد حمله قرار گرفت خواست كه سربازانش را وادار به مقاومت كند ولى من براى اينكه در همان روز بجنگ ميرات خاتمه بدهم قسمت اعظم سربازان خود را وارد جنگ كردم . آلاشر نزديك ظهر دستگير شد و همان موقع جنگ خاتمه يافت و من سربازان آلاشر را كه اسير شده بودند وادار كردم كه جسد مقتولين را از قلعه خارج كنند . در قلعه ميرات كه يك دژ جنگى بود همه نوع ابزار براى نجارى و آهنگرى و چيلان‌گرى يافت ميشد و من گفتم كه با سرعت ، با ميله‌هاى آهنين يك قفس بسازند و قفس آماده گرديد و آلاشر را در قفس جا دادند و نزد من آوردند . مقابل من يك تل بزرگ از هيزم بوجود آمده بود و من گفتم اى مرد ، با تو اتمام حجت كردم و گفتم اگر خون سربازان من ريخته شود تو را بعد از خاتمه جنگ زنده خواهم سوزانيد و تو تصور نمودى تهديد من بىاساس است ولى اينك مىبينى كه در قفس محبوس هستى و لحظه‌اى ديگر قفس تو را روى اين تل هيزم خواهند نهاد و هيزم را مشتعل خواهند نمود و تو خواهى سوخت . من منتظر بودم كه آلاشر استرحام كند و از من درخواست كند كه از زنده سوزانيدن وى منصرف شوم و به طرز ديگر او را بقتل برسانم . ولى او گفت اى تيمور گورگين به تو گفتم كه ما هندوان عاقبت خواهيم سوخت و كسى كه هنگام حيات بسوزد در نيروانا مرتبه‌اى برتر از ديگران خواهد داشت . در آن موقع بادى برخاست كه براى افروختن آتش مفيد بود و من گفتم قفس آهنين را روى تل هيزم بگذارند و آن را مشتعل كنند . آتش از پائين تل هيزم شروع شد ولى قبل از اينكه توسعه بهم رساند صداى رعد آسمانى به گوش رسيد و ابرى سياه رنگ بقوه باد نزديك گرديد و همان موقع كه آتش به جائى و اصل شده بود كه آلاشر را مىسوزانيد رگبارى شديد ، سرگرفت و طورى آن رگبار شدت داشت كه در مدتى كمتر از يك دقيقه آتش را به كلى خاموش كرد و من طورى مرطوب شدم كه گوئى در بركه آب غوطه‌ور شده‌ام . پس از اينكه رگبار متوقف گرديد گفتم كه قفس آلاشر را از بالاى آتش خاموش شده فرود بيآورند و او را از قفس خارج نمايند زيرا فكر كردم خداوند ، براى نجات آلاشر از سوختن رگبار فرستاده است و من اگر او را ميسوزانيدم بر خلاف مشيت خداوند رفتار كرده بودم و گفتم وى را محبوس كنند . من نمىتوانستم قلعه ( ميرات ) را بدون ساخلو بگذارم و بروم و ميبايد در آن نگهبان بگذارم تا اين‌كه ( ملو اقبال ) پادشاه ( دهلى ) بعد از رفتن من آن را اشغال نكند و مرمت ننمايد و هنگام مراجعت من باعث زحمت نشود . اين بود كه عده‌اى از سربازان خود را در قلعه مزبور گذاشتم و امر كردم كه از سكنه اطراف بيگارى بگيرند و قلعه را مرمت كنند كه اگر مورد حمله قرار گرفتند قادر بمقاومت باشند و هنگامى كه مرمت حصار قلعه شروع شد و عده‌اى كه ميبايد در قلعه بمانند آذوقه و عليق در آن انباشتند به راه افتادم . راه ما در امتداد مشرق بود اما طلايه‌هاى من در شمال و جنوب نيز مراقب همه چيز بودند . گرچه در شمال و جنوب خط سير ما منطقه باطلاقى وجود داشت ولى من از آن دوسو به كلى احساس امنيت نميكردم و ممكن بود كه خصم از شمال يا جنوب ما را مورد حمله قرار بدهد .