تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
قبل از اين‌كه من درصدد جنك برآيم بفكر افتادم كه نماينده‌اى نزد ( آلاشر ) كوتوال آن قلعه بفرستم و با او مذاكره كنم . بنماينده خود گفتم كه به ( آلاشر ) بگو كه تو پس از پدر در خدمت سلاطين ( خلج ) بودى و وظيفه تو وفادارى نسبت به آنها است ليكن ( سلطان محمود ) آخرين پادشاه خلج اينك اسير ( ملواقبال ) است و اين مرد كه بر تخت سلطنت دهلى نشسته من قصد دارم كه بروم و او را مطيع خود كنم و اگر اطاعت نكرد از تخت بر زمينش بيندازم . تو اگر نسبت بخانواده خلج وفادار هستى نبايد با مردى چون من كه ميروم دماغ ( ملواقبال ) را به خاك بمالم پيكار كنى بلكه بايد به من راه بدهى كه از اين‌جا بگذرم و خود با سربازانت بسپاه من ملحق شوى . من به تو قول نميدهم كه بعد از غلبه بر دهلى ( سلطان محمود ) را كه اينك زندانى است بر تخت بنشانم . چون نميدانم تا موقع تصرف دهلى از طرف من آن مرد زنده هست يا نه ؟ و نيز نميدانم كه بعد از تصرف دهلى ، صلاح كار ، در نظر من چگونه خواهد شد . ولى مىتوانم به تو قول بدهم كه دماغ ( ملواقبال ) را كه تو دشمن او هستى ( اگر بخانوادهء خلج وفادار باشى ) بر خاك خواهم ماليد . ( آلاشر ) بدون ميانجيگرى ديلماج ، از بالاى برج قلعه ميرات بنماينده من گفت : وفادارى من به خانواده سلطنتى ( خلج ) دليل براين نمىشود كه بيك دشمن خارجى راه بدهم كه از اين‌جا بدهلى برود و آنجا را تصرف نمايد . جنك ( ملواقبال ) با سلطان محمود خلج جنگ دو برادر است و به همين جهت بعد از اين‌كه ( ملواقبال ) بر سلطان محمود غلبه كرد از كشتن وى خوددارى نمود و او را در يك خانه جا داد و گفت كه با وى با احترام رفتار كنند و اگر ( ملواقبال ) سلطان محمود را چون برادر نميدانست بقتلش ميرسانيد . اما تو يك دشمن خارجى هستى و آمده‌اى كه هند را به تصرف درآورى و نميدانى هند ، اقليمى است كه هركس براى تصرف آن آمد ، در اين كشور جان سپرد يا فرار نمود و چنان رفت كه پشت سر را نگاه نكرد . با اين‌كه پاسخ ( آلاشر ) كوتوال بقلعه ( ميرات ) منفى بود از جواب مردانه او كه نشان ميداد مردى دلير است خوشم آمد . اگر وى مردى جبون بود از دستاويز و عذرى كه من در دسترس وى نهادم استفاده ميكرد و قلعه را تسليم مىنمود . اما چون شجاع بشمار ميآمد از آن دستاويز استفاده نكرد و براى جنك آماده شد . از آن ببعد ، تكليف ما مشخص شد و دانستيم كه بايد قلعه ميرات را بگشائيم و بعد از تصرف آنجا به راه بيفتيم . زيرا همانطور كه به من گفتند من نميتوانستم آن قلعه را بدون اين‌كه گشوده شود در پشت سر بگذارم و راه دهلى را پيش بگيرم زيرا هنگام مراجعت از دهلى ، فرمانده آن قلعه راه را به روى من مىبست تا بتواند مرا نابود كند يا غنائمى را كه با خود آورده‌ام به تصرف درآورد . آن روز قلعه را محاصره كردم عده‌اى را مأمور تحقيق نمودم كه اطراف را كاوش كنند و بفهمند كه آيا قلعه ( ميرات ) از زيرزمين راه بخارج دارد يا نه زيرا قسمتى از قلاع جنگى به وسيله دهليزهاى زيرزمينى به خارج مربوط هستند ولى به ظاهر آن قلعه با خارج از زيرزمين راه نداشت . قبل از اينكه به قلعه ( ميرات ) برسم ( ابدال كلزائى ) پادشاه كشور ( غور ) كه با من بود گفت براى متوارى كردن فيل‌ها از شتر استفاده كنيم و مىگفت كه فيل از بوى شتر نفرت دارد و وقتى شتر به آن نزديك مىشود ، مىگريزد . ولى پيرامون قلعه ( ميرات ) فيل وجود نداشت تا براى گريزانيدن آن جانور از شتر استفاده كنيم و در قشون من هم شتر نبود . من نمىتوانستم