بسيار مشكل است . پرسيدم من مىتوانم از اين سه قلعه كه در سر راه من است پرهيز كنم و از راه ديگر خود را به ( دهلى ) برسانم . ( پنشنجنگ ) گفت نه اى امير ، تو نميتوانى از اين سه قلعه پرهيز كنى . چون راهى كه تو را بدهلى مىرساند از اين سه قلعه ميگذرد تو اگر از طرف شمال به روى وارد جنگلهاى باتلاقى خواهى شد كه عبور از آن محال است مگر اينكه تمام درختهاى جنگلها را بيندازند تا اينكه آفتاب سطح جنگل را خشك كند و باطلاقها را از بين ببرد . اگر از طرف جنوب به روى باز دوچار جنگلهاى باطلاقى خواهى شد و قشون تو در باطلاقها از بين خواهد رفت و عبور از آن جنگلها نيز محال مىباشد تو ناگزيرى كه از راه قلاع ( ميرات ) و ( لونى ) و ( جومبه ) خود را به ( دهلى ) برسانى و اين قلاع را به تصرف درآورى تا اينكه راه ( دهلى ) به روى تو باز شود . تو نميتوانى اين قلاع را بدون تصرف كردن بگذارى چون اگر بدون تصرف قلاع سهگانه از كنار آنها عبور كنى و به طرف دهلى به روى راه بازگشت تو را قطع خواهند كرد و يك سردار بزرگ چون تو مرتكب اين خبط نمىشود كه يگانه راه مراجعت خود را آن هم در سه نقطه در دست خصم بگذارد .
گفتم اگر اين اشكالات در راه ( دهلى ) هست چگونه محمود غزنوى خود را بدهلى رسانيد ( پنشن جنگ ) فكرى كرد گفت من تصور نميكنم كه محمود غزنوى خود را به دهلى رسانيده باشد و بخاطر دارم كه او فقط ( پنجاب ) را تصرف كرد و نتوانست يا نخواست خود را بدهلى برساند .
گفتم در كتاب خواندهام كه محمود غزنوى به ( دهلى ) رسيد . ( پنشن جنگ ) گفت اى امير هرچه در كتاب نوشته باشد دليل بر اين نيست كه صحيح است و از دويستهزار بيت شعر ( مها - براتا ) شايد يكصدهزار بيت آن صحت دارد و بقيه داستان مىباشد . با شگفت پرسيدم ( مهابراتا ) چيست ؟
جواب داد ( مهابراتا ) حاوى تاريخ هندوستان از آغاز خلقت تا هزار سال قبل از اين است و كتابى است داراى دويستهزار بيت شعر در شرح جنگهائى كه سلاطين و جنگاوران بزرگ هندوستان كردهاند . گفتم از اين قرار كتابى است شبيه بشاهنامه فردوسى ( پنشن جنگ ) اسم شاهنامه را نشنيده بود و من برايش شرح دادم كه شاهنامه چه مىباشد و او گفت در هرحال از دويستهزار بيت شعر كتاب مهابراتا ، يكصدهزار بيت آن شايد افسانه است .
گفتم اى ( پنشن جنگ ) افسانه موقعى بوجود مىآيد كه وسيله نوشتن وجود نداشته باشد و مردم عادى حوادث را سينه به سينه نقل كنند كه در اين صورت پندارهاى عوام وارد حوادث مىشود و وقايع را به شكل افسانه درمىآورد . اما سلطان محمود غزنوى هنگامى وارد هندوستان شد كه ندماى او سواد داشتند و وقايع نگارش چگونگى حوادث را مىنوشت و شعراى دربارش شرح جنگها را بشعر درمىآوردند و اينگونه كتابها و ديوانها افسانه نيست . ( پنشن جنگ ) پرسيد آيا زمان واقعى آمدن محمود غزنوى را بهندوستان بخاطر دارى ؟ گفتم محمود غزنوى تقريبا در چهارصد و پنجاه سال قبل از اين وارد هندوستان شد . ( پنشن جنگ ) گفت در آن موقع قلعههاى ( ميرات ) و ( لونى ) و ( جومنه ) وجود نداشت و اين قلعهها از دويست و پنجاه سال قبل بتدريج يكى بعد از ديگرى بوجود آمده است . بنابراين محمود غزنوى اگر به ( دهلى ) رفته باشد بموانع برخورد نكرده و بدون اشكال خود را به آن شهر رسانيده است .
از ( پنشن جنگ ) پرسيدم رابطه تو با ( ملواقبال ) چگونه است او گفت من او را نميشناسم
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 292
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٩٢