از عمرش ميگذرد ولى شنيدهام كه جوان مىباشد و ميگويند بيش از سى و چهار يا سى و پنج سال از عمرش نميگذرد .
وقت ضيق بود و من نميتوانستم حركت خود را بسوى ( دهلى ) بتاخير بيندازم و قشون را بسوى ( مولتان ) به حركت درآوردم . وقتى به ( مولتان ) رسيدم دانستم معناى گفته والى - الملك كه اظهار ميكرد هندوستان از ( مولتان ) شروع مىشود چيست ؟ در مولتان كسى جلو مرا نگرفت و من قدم به شهر گذاشتم . شهرى كه من ديدم شبيه بود بشهرى كه در سرزمين ( بوير ) واقع در فارس مشاهده كرده بودم .
بين خانههاى شهر فاصله زياد وجود داشت با اين تفاوت كه در ( بوير ) خانهها را روى تپهها بنا كرده بودند و در ( مولتان ) خانهها در يك جنگل بزرگ ، داراى زمينى مستور از علف متفرق مىشد و من بهر طرف كه نظر مىانداختم در جنگل لكههاى سرخ و زرد و بنفش ميديدم و آن لكهها جامهء رنگارنك زنهاى هندو بود كه بدون حجاب از طرفى به طرف ديگر ميرفتند و برخى از آنها اطفال شيرخوار را بر پشت داشتند .
سلطان ( مولتان ) هندوئى بود باسم ( پنشن - جنك ) و مرا به خانه خود برد . خانه ( پنشن - جنك ) نسبت بمنازل ديگر كه من در شهر ( مولتان ) ميديدم زيبائى نداشت ليكن خيلى وسيع بود و من گفتم در اطراف آن خانه و همچنين درون آن نگهبان بگمارند . زيرا اگرچه سلطان مولتان از در اطاعت درآمد و مرا به خانه خود برد ليكن من نميتوانستم بهندوها اعتماد داشته باشم .
پس از نماز شام ( پنشن جنك ) بوسيله ديلماج مرا به صرف غذا دعوت كرد و گفت اى امير بآسودگى غذا بخور و اغذيه ما آلوده بزهر نيست كه تو را بقتل برساند و اگر اطمينان ندارى من چند تن از خدام خود را مامور ميكنم از تمام غذاهائى كه براى تو مىآورند تناول نمايند تا بدانى كه آلوده بزهر نميباشد . ولى همينكه اولين لقمه غذا از دهانم پائين رفت ، از فرط ادويه ، حلقومم سوخت و از سفرهء برخاستم و گفتم نميتوانم غذاهاى هندو را بخورم زيرا آنقدر تند و تيز است كه از لب تا ناف را ميسوزاند .
( پنشن جنك ) گفت متأسفانه غذائى كه در آن ادويه نباشد در خانه ما نيست و من گفتم كه براى من چند مرغانه را آبپز كنند و بياورند و با مرغانهها سدجوع نمودم .
( پنشن جنك ) خوابگاه خود را بخوابيدن من اختصاص داد و خوابگاه او ، تختى بود داراى پايههاى بلند و روى تخت ، بسترى از پرنيان گسترده بودند . من گفتم بستر پرنيان را از تخت برداشتند و بستر عادى مرا برتخت گستردند . در مدخل اطاقى كه تخت در آن بود و همچنين بالاى بام خانه ، چند نگهبان گماشته شد كه بنوبه تعويض ميگرديدند . من خوابيدم و ناگهان بر اثر صداى برهم خوردن شاخههاى درختان از خواب بيدار شدم و تصور كردم كه طوفان برخاسته است . نظرى به آسمان انداختم و مشاهده نمودم كه آسمان ابر ندارد و ستارگان ميدرخشند و درختهاى باغ تكان نميخورد اما صداى برهم خوردن شاخهها به گوش ميرسيد . در حالىكه نظر بدرختها انداختم مشاهده نمودم كه نگهبانان خوابگاه من با حالى وحشتزده ، متوجه باغ هستند چون طبق معمول با لباس خوابيده بودم شمشير را از زير سر برداشتم و از تخت فرود آمدم و بسوى مدخل خوابگاه رفتم و آهسته از يكى از نگهبانان پرسيدم چه خبر است ؟ آن مرد با بيم صحن باغ را به من نشان داد و گفت مار . . . مار . . .
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 290
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٩٠