تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
من نظر بباغ انداختم و در روشنائى ستارگان ديدم كه صدها جانور روى زمين مىخزند و از برخورد آنها صدائى چون برخورد شاخه‌هاى اشجار به گوش مىرسد . من در بيابان‌هاى ايران ، مار زياد ديده بودم ولى هرگز اتفاق نيفتاد كه آنهمه مار را در يك منطقه مشاهده كنم . نظرى به اطراف باغ انداختم تا بدانم كه آيا سكنه خانه كه ( پن‌شن جنك ) و خدمه او بودند از صداى برخورد مارها بيدار شده‌اند يا نه ؟ اما كسى بيدار نبود و اگر بود خود را نشان نميداد . از فضاى باغ بوى تند شبيه بفلفل و دارچين استشمام مىشد و مرا به ياد غذاى ( پن‌شن جنك ) كه نتوانسته بودم تناول كنم انداخت و من متوجه شدم كه بوى مزبور از مارها مىباشد . حركت مارها در باغ تا مدتى ادامه يافت و نزديك صبح بعد از اين‌كه نسيم سحرى وزيدن گرفت مارها بتدريج كم شدند تا اين‌كه ناپديد گرديدند و من نتوانستم بخوابم زير هنگام اداى فريضهء بامداد بود . بعد از اداى فريضه و روشن شدن هوا امر باحضار ( پن‌شن جنگ ) دادم و آن مرد را خواب‌آلود نزد من آوردند و از او پرسيدم آيا شب قبل از صداى مارها از خواب بيدار نشدى ؛ او گفت نه اى امير ، چون مارها هر شب در باغ گردش مىكنند اما هرگز وارد اطاقها نمىشوند و اگر كسى در موقع شب بباغ نرود از گزند مارها مصون است . گفتم تو چرا شب گذشته اين موضوع را به من نگفتى تا من در اين خانه بخوابم و آيا مىخواستى من بباغ بروم و دوچار نيش مارها شوم ؟ او گفت نه اى امير و من اين قصد را نداشتم و فراموش كردم كه به تو بگويم ، هنگام شب ، مارها از سوراخ بيرون مىآيند و در باغ گردش ميكنند زيرا در اينجا اين موضوع بقدرى عادى است كه كسى بدان توجه ندارد و در هريك از خانه‌هاى اين شهر هر شب اين واقعه اتفاق مىافتد . پرسيدم آيا ميخواهى بگوئى كه در تمام خانه‌هاى اين شهر هنگام شب مارها در حركت هستند ، ( پن‌شن جنگ ) گفت بلى اى امير ، و به همين جهت در موقع شب در اين شهر كسى وارد صحن خانه و باغ نميشود و مارها وزغ‌ها را ميخورند يا مارهاى بزرگ مارهاى كوچك را مىبلعند و به كسانى كه در اطاقها خوابيده‌اند كارى ندارند . ( پن‌شن جنگ ) كه مانند ساير هندوها ، مىبايد در بامداد غسل كند از من اجازه خواست كه برود و بدن را بشويد و مراجعت نمايد . من بافسران خود گفتم براى حركت از ( مولتان ) آماده باشند و پس از اينكه ( پن‌شن جنگ ) مراجعت نمود از او راجع به ( ملواقبال ) پادشاه جديد ( دهلى ) تحقيق كردم و ميخواستم از چند و چون نيروى او آگاه شوم . سلطان ( مولتان ) به من گفت ( ملواقبال ) فقط از يكسال باينطرف سلطان دهلى شد و چون بيم دارد كه سلطنت را از دست بدهد لذا مواظب خويش مىباشد . من نميدانم ميزان قشون او چقدر است ولى داراى دوهزار فيل مىباشد و آن فيلها متعلق به ( سلطان محمود خلج ) بود و ( ملواقبال ) آنها را تصرف كرده است سپس سلطان ( مولتان ) گفت اى امير ، در سر راه تو تا دهلى سه قلعه هست . اول قلعه ( ميرات ) ( بر وزن قيراط - مترجم ) دوم قلعه ( لونى ) و سوم قلعه ( جومنه ) ( بر وزن جمعه ) و من تصور مىكنم كه در اين موقع هرسه قلعه داراى پادگان است . گفتم آيا اين قلاع جزو قلمرو سلطان دهلى است ؟ سلطان ( مولتان ) گفت بلى اى امير ، و تو اگر بتوانى اين قلاع را به تصرف درآورى تازه به قلعه ( دهلى ) خواهى رسيد كه تصرف آن