تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
نتوانست مرا از جنك باز بدارد . من مردى هستم كه بر حصار اصفهان غلبه كردم و تو از حصار شهر اصفهان چيزى مىشنوى و نميدانى كه آن حصار چگونه بود حصار اصفهان هفت فرسنك و نيم طول داشت و در هر يكصد و پنجاه ذرع از آن حصار يك برج ساخته بودند و در پشت حصار ، روى ديوار ، ارابه حركت ميكرد و جلوى حصار بفاصله دور برج‌هائى ساخته بودند تا اين‌كه مانع از نقب زدن مهاجمين شوند و من يك چنان حصار را گشودم و شهر اصفهان را مسخر كردم و تو اينك مرا از كسانى مىترسانى كه گوشت گوسفند و گاو را حرام ميدانند يا آدم ميخورند يا مرده خود را مىسوزانند يا در رودخانه مياندازند . سرزمين هندوستان اگر بجاى دوهزار پادشاه داراى چهارهزار سلطان هم باشد به تصرف من درميآيد و هيچ‌چيز نميتواند مرا از تسخير هندوستان باز بدارد چون من از مرگ بيم ندارم و بعد از واجبات دين ، جنك براى من واجب‌ترين چيزها است . من آنقدر در ميدان‌هاى جنك ، زخم‌هاى شديد و خفيف خورده‌ام كه حساب آن را ندارم ولى هرگز از مرگ نترسيدم و يكى از بهترين لذات زندگى من مشاهده فوران خون از شاهرگ‌هاى بريده است به شرط اين‌كه خود من با شمشير سر از بدن خصم جدا نمايم . ( عبد إله والى الملك ) گفت اى امير بزرگوار من در شجاعت تو كوچكترين ترديد ندارم و آوازهء دليرى و مردانگى تو به گوش من رسيده است و ميدانم كه قشون سلم و تور هم نميتواند راه را بر تو ببندد و تو آنقدر دلير هستى كه در همه جا راه را مىگشائى . اما در هندوستان راه تو بسته خواهد شد و آنچه راه تو را مىبندد قشون سلم و تور نمىباشد پرسيدم آن چيست ؟ جواب داد مرض و با خنديدم و گفتم اگر تو پيرمرد نبودى و نسبت به من از لحاظ عمر برترى نميداشتى و رعايت احترامت لازم نبود به تو مىگفتم كه عقل ندارى . تا امروز هيچ چيز نتوانسته است مانع از اجراى تصميم من بشود حتى مرض طاعون كه خود من در فارس به آن بيمارى مبتلا شدم . ( والى الملك ) گفت اى امير بزرگوار ، تمام جهانگشايان دنيا كه قدم بهندوستان گذاشتند عاقبت از مرض و با از پا درآمدند يا مجبور شدند كه بگريزند اين مرض در سكنه محلى زياد اثر ندارد چون مردم هند به مرض و با آموخته شده‌اند ولى غريب را از پا درميآورد . گفتم اينك دو هفته است كه من در هندوستان هستم و مرض و با نتوانسته مرا از پا درآورد والى الملك گفت اين‌جا ، از مناطق خوش آب و هواى هندوستان است و مىتوان گفت كه هندوستان واقعى نيست . تو به من بگو كه خط سيرت كجاست تا من به تو بگويم كه از كدام نقطه وارد هندوستان واقعى مىشوى ؟ گفتم من عزم دارم به ( دهلى ) بروم و آن شهر را تصرف نمايم و بعد از آن ، ساير قسمت هاى هندوستان را مسخر كنم . ( والى الملك ) گفت از اينجا تا شهر ( مولتان ) جزو قسمتهاى خوش آب و هواى هندوستان است و بعد از اين‌كه از ( مولتان ) گذشتى ، وارد هندوستان واقعى خواهى گرديد . گفتم در هندوستان واقعى هم مرض مرا نمىترساند . ( والى الملك ) گفت ترديد ندارم كه تو از هيچ چيز نميترسى اما مرض و با تمام سربازان تو را به هلاكت مىرساند و تو بدون قشون خواهى شد . گفتم هنوز كه من گرفتار خطر و با نشده‌ام و اگر گرفتار شدم فكرى براى آن خواهم كرد . ( والى الملك ) گفت اى امير بزرگوار من خواهان خير و صلاح تو هستم و باز به تو ميگويم در هندوستان مرض و با افراد غريب را به هلاكت مىرساند و با سكنه محلى زياد كار ندارد .