تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
كه در آن دشت خطرى ما را تهديد نميكرد ، من از هيبت منظره‌اى كه ميديدم تحت تأثير قرار گرفتم و كمتر اتفاق افتاده كه كوه آنگونه مرا تحت تأثير قرار بدهد . بهر طرف كه نظر مىانداختم كوه ميديدم بدون اينكه شكاف و دره‌اى براى عبور وجود داشته باشد كوه‌ها بلند و سياه رنگ و قاعده آنها باريك و داراى نشيب بود و انسان فكر ميكرد چون پايه كوه باريك و قله آن بزرگ و با وسعت است در هرلحظه احتمال ميرود كه قله كوه‌ها فرو بريزد و كسانى را كه در آن دشت هستند بقتل برساند . در بعضى از قسمت‌ها از دامنه‌ها ، آب فرو ميريخت و من امر كردم هرجا كه چشمه‌اى وجود دارد در پاى آن حوضى بوجود بيآورند كه آب در آن جمع شود و بتوان اسب‌ها را سيراب كرد بعد از خواندن نماز شب ، چند لقمه غذا خوردم و گفتم خيمه مرا در دامنه كوه برپا سازند تا بتوانم تمام اردوگاه را تحت نظر بگيرم . وقتى ميخواستم وارد خيمه شوم مرتبه‌اى ديگر نظر به بالا انداختم و مشاهده كردم كه كوه سياه رنگ طورى قرار گرفته كه پندارى لحظه‌اى ديگر فروخواهد ريخت و مرا مبدل به خاك خواهد كرد . خواب من سبك است و نميتوانم چند ساعت بخوابم مگر اينكه خاطرى آسوده داشته باشم در شبهاى جنگ هرساعت و گاهى هر نيمساعت يك مرتبه از خواب بيدار ميشوم و در شبهاى ديگر كه به جهتى جاى خواب من راحت نيست همانگونه در هر ساعت يا نيم ساعت چشم مىگشايم ، ناگهان صداى غرشى مرا از خواب بيدار كرد و لحظه ديگر برپا خواستم و از خيمه بيرون دويدم و گفتم سفيده مهر را بصدا درآورند و كوس بنوازند كه سربازان از خواب بيدار شوند و براى فرماندگان پيغام فرستادم كه بيدرنگ سربازان و اسبها را بدامنه كوه ببرند . بعد از غرش اول برق در آسمان درخشيد و غرشى ديگر در فضا طنين‌انداز شد و وقتى صداى رعد در آن جلگهء محصور ميپيچيد من نظر بكوه‌هاى اطراف ميدوختم كه آيا كوه‌ها فرو ميريزد يا نه ؟ سپس رعد و برق پياپى بصدا درآمد و درخشيد و پس از چندى صداى رعد مبدل بيك غرش طولانى و بدون انقطاع شد و من لحظه به لحظه به كسانى كه پيرامونم بودند ميگفتم كه بروند بفرمانده دسته‌ها بگويند كه شتاب نمايند و سربازان و اسب‌ها را بدامنه كوه ببرند . از غرش بدون انقطاع رعد دانستم كه رگبارى شديد در آن شب بهار فرو خواهد ريخت و همانطور كه پيش‌بينى كرده بودم رگبار بسيار تند شروع شد . طورى رگبار شديد بود كه طوفان نوح را در نظر مجسم ميكرد و در رسط آن رگبار سربازان من ميكوشيدند كه اسبها را بدامنه‌ها برسانند . وقتى رعد اول بصدا درآمد و من از خواب بيدار شدم دو فكر بخاطرم رسيد . يكى اين‌كه سيلاب از كوههاى اطراف سرازير شود ؟ ؟ سربازان و اسبها را ببرد . بعد متوجه شدم كه كوههاى اطراف آن اندازه زياد نيست كه سيلاب آنها قشون مرا نابود كند اما فكر ديگر كه مرا متوحش كرد اين بود كه سيل از راهى كه آمده بوديم وارد جلگه پاتان شود و آنجا را مبدل به دريا كند و مردان و اسبان در آن دريا خفه شوند . زيرا وقتى ما به طرف جلگه پاتان ميآمديم من متوجه شدم راهى كه از تنگهء خيبر به آن جلگه متصل مىشود سرازير بسوى جلگه است . در نتيجه تمام آبهاى آن قسمت به طرف جلگه پاتان جارى خواهد گرديد و آنجا را مبدل به دريا خواهد كرد . اين بود كه امر كردم كه سربازان و اسبها بدامنه كوه‌ها منتقل شوند كه اگر آن جلگه مبدل به دريا گرديد مردان و اسب‌ها زنده بمانند . آنچه پيش‌بينى كرده بودم بوقوع پيوست و سيل با صدائى كه تصور ميشد كوهها را ميلرزاند وارد
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 284 | مارسل بريون / ذبيح الله منصورى