اينكه هديه او را برنگردانيده باشم يك سكه زر برداشتم و بقيه را به او پس دادم و گفتم كه صرف عيال و اولاد و نوكران خود كن . ميهمانى او را هم به همين دليل نپذيرفتم و فقط يك روز بر خوان طعام او نشستم و قدرى از گوسفندى را كه بريان كرده بود خوردم .
از امير اسكندر پرسيدم آيا براى رفتن بهندوستان ، راهى غير از عبور از تنگهء خيبر وجود دارد ؟ آن مرد گفت نه اى امير بزرگ هركس از اينجا به پنجاب ميرود ميبايد از گردنه خيبر بگذرد ولى زنهار كه از گردنه خيبر بترس . پرسيدم براى چه بترسم او گفت براى اينكه روز و شب . عدهاى از راهزنان در پيچوخمهاى آن گردنه ، در انتظار مسافرين هستند كه آنها را مورد يغما قرار بدهند و بقتل برسانند . پرسيدم طول گردنه خيبر چقدر است ؟ امير اسكندر جواب داد يازده فرسنگ و راهزنان در كوههائى كه طرفين شاهراه قرار گرفته كمين ميگيرند و ناگهان بمسافرين حملهور مىشوند .
قبل از اينكه از اسكندر حركت كنم امير آنجا دوازده راهنما به من داد و چون قشون من با دستههاى بيستهزار نفرى حركت ميكرد من هر دو راهنما را بيك فرمانده دسته سپردم و به راه افتاديم . با اينكه ميدانستم ، راهزنان جرئت نمىكنند بيك قشون كه از تنگه خيبر عبور مىكند حملهور شوند دو طلايه تعيين كردم كه در دو طرف گردنه از خط الرأس كوهها عبور نمايند و همه جا را از نظر بگذرانند كه مبادا بر اثر حمله راهزنان عبور ما از گردنه بتأخير بيفتد .
كوههاى طرفين گردنه خيبر ، كمارتفاع و تقريبا تپه بود و سربازان طلايه بدون زحمت از رئوس تپهها عبور ميكردند و مىتوانستند همه جا را ببينند . من با دسته جلو حركت مىكردم ولى ساعت بساعت از وضع دستههائى كه از عقب مىآمدند كسب اطلاع مينمودم و فرمانده دستهها به من اطلاع ميدادند كه وضع آنها خوب است . اگر راه هموار بود و نشيبوفراز نميداشت ما كه در طلوع فجر به راه افتاده بوديم قبل از تاريكى شب از تنگه خيبر مىگذشتيم . ولى راه داراى پيچوخم و نشيبوفراز بود و در بعضى از نقاط سنگلاخ مىشد و با زحمت از آنجا عبور ميكرديم .
راهنمايان به من گفتند كه شب را بايد در گردنه ( خيبر ) توقف كرد و بقيه راه را روز بعد پيمود من با نظريه راهنمايان بدان شرط موافقت كردم كه جائى براى اردوگاه باشد آنها گفتند در كنار گردنه بعد از اينكه با يك راه فرعى به اندازه هزار ذرع از گردنه دور شدند بيك دشت كوچك ميرسند كه از همه طرف محاط از كوه است و مىتوان شب در آن دشت اتراق نمود و راهنمايان اظهار ميكردند كه آن دشت كوچك باسم جلگه ( پاتان ) خوانده مىشود .
چون فصل بهار بود و من بعد از ورود به تنگه خيبر ديده بودم كه از كوهها چشمههاى آب فروميريزد پيشبينى كردم كه در آن جلگه آب خواهيم يافت ولى براى مزيد اطمينان عدهاى را را با يك راهنما به آن دشت فرستادم كه بدانند آيا براى اردوگاه مناسب هست ؟ و آب در آن يافت مىشود يا نه . كسانى كه براى تحقيق فرستاده بودم مراجعت كردند و گفتند جلگه ( پاتان ) جلگه ايست كه به اندازه اردوگاه وسعت دارد و هم داراى آب است .
وقتى خود من به آن جلگه رسيدم آفتاب عقب كوه قرار گرفت ولى هوا به خوبى روشن بود و ديدم كه طرفين آن جلگه كوههائى قرار دارد كه دامنه آنها با يك نشيب ملايم منتهى به جلگه مىشود ولى ارتفاع كوهها بقدرى است كه نميتوان از قله كوه عبور كرد و به عقب آن رسيد و با اين
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 283
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٨٣