فصل بيستوچهارم سرزمين عجائب يا هندوستان
روزى كه من عزم هندوستان را كردم مىتوانستم از تمام كشورهائى كه سلاطين و حكام آنها تحت اطاعت من بودند قشون بخواهم و با يك سپاه بزرگ بالغ بر چندصدهزار سرباز راه هندوستان را پيش بگيرم . اما رسيدگى بيك سپاه چند صد هزار نفرى آنقدر مشكل مىباشد كه مىتوان گفت محال است چون نميتوان آذوقه سربازان و عليق اسبها را فراهم كرد و هنگامى كه هوا نامساعد مىشود نميتوان سربازان و اسبها را در محلى كه سرپناه باشد جا داد . من در اكثر جنگها بيش از يكصدهزار سرباز با خود بسوى ميدان جنگ نمىبردم و در جنگ هندوستان نيروى من با سربازانى كه ( ابدال كلزائى ) پادشاه كشور ( غور ) آماده كرد يكصد و بيستهزار تن بود و يك قشون يكصدهزار نفرى قشونى است كه در همه جا غير از بيابانهاى بىآب و علف ميتوان براى آن آذوقه و عليق و آب فراهم كرد .
اما نميتوان در همه جا براى يك قشون چند صدهزار نفرى آذوقه و عليق و آب فراهم نمود و اگر به تو اى مرد ، كه سرگذشت مرا ميخوانى بگويند كه قشون سلم دو كرور سرباز بود باور مكن زيرا نميتوان آذوقه و عليق دو كرور سرباز را فراهم كرد .
من با قشون خود از سمرقند به راه افتادم و هنگام حركت سر بر آسمان كردم و گفتم خدايا تو ميدانى من از شمشير و سنان و مرگ بيم ندارم و آنچه به تو مىگويم ناشى از ترس نيست من ميدانم كه خوابگاه يك مرد ميدان جنگ است ، و مرد بايد در كارزار بميرد ولى اگر از اين سفر مراجعت كردم و عمرم باقى ماند تا بسمرقند برگردم در اين شهر براى پرستش تو ، اى خداوند ، يك مسجد بزرگ خواهم ساخت . سپس پا در ركاب گذاشتم و به راه افتادم و از كابلستان گذشتم و به ( غور ) رسيدم و در آنجا جيره شش ماه بيستهزار سرباز غورى را كه بايد با من بهندوستان بيايند پرداختم و ( ابدال كلزائى ) هم به قشون من ملحق گرديده و راه اسكندر ( يعنى قندهار ) را پيش گرفتيم .
در آن سفر تمام سرداران من بودند غير از ( قره خان ) كه در سمرقند دخترم ( زبيده ) را به او دادم و رسم ما اين است مردى كه زن ميگيرد تا مدت سه ماه از جنگ معاف است چون ميبايد اوقاتش را با زن خود بگذراند ( قره خان ) به من گفت بعد از سه ماه به راه خواهد افتاد و در هندوستان به من ملحق خواهد گرديد . قبل از اينكه به اسكندر برسيم امير اسكندر ، ده فرسنك باستقبال من آمد و هزار سكه زر پيشكش كرد . من شنيده بودم كه امير اسكندر مردى است كمبضاعت و لذا براى