را فدا كنند يك فداكارى بزرگ نكردهاند ، من چگونه تو را در اينجا رها كنم و بروم در صورتى كه دشمنان تو در كمين هستند و همانها كه پسرت را در اين كشور كشتند ترا هم بقتل ميرسانند .
من در اينجا خواهم ماند تا تو معالجه شوى و بعد با تو خواهيم رفت و اگر خداوند روح تو را احضار كرد همانطور كه وصيت كردى من جسد تو را بسمرقند خواهم رسانيد . گفتم تو بمان اما قشون را از اينجا حركت بده كه افسران و سربازان نميرند . ( قره خان ) گفت حركت دادن قشون در اين موقع بدون فايده است چون بوى طاعون در قشون پيچيده و اگر برويم ، در راه سربازان مبتلا به مرض خواهند شد و خواهند مرد و ديگر اينكه اگر قشون از اينجا حركت كند دشمنان مبادرت بحمله خواهند كرد و مرا خواهند كشت و بايد براى حفظ جان تو قشون را در اينجا نگهداشت .
من چون نميتوانستم بيش از آن با ( قره خان ) مباحثه كنم ، او ، و افسران ديگر را مرخص كردم و سر را بر بستر نهادم روز بعد دردى شديد در زير بغل احساس كردم و وقتى دست را در زير بغل ميبردم حس ميكردم كه يك برآمدگى دردناك بوجود آمده است طورى درد آن برآمدگى شدت كرد كه من نميتوانستم يك لحظه آرام بگيرم و پزشك ، براى تخفيف درد ، روى آن ورم آب سرد ميريخت ، روز سوم ، ورمى كه زير بغل من بوجود آمده بود برنگ كبود درآمد و از آن پس من دوچار هذيان شدم . طورى تب من شدت نمود كه كسانى كه به من نزديك مىشدند حس ميكردند كه به يك منقل آتش نزديك شدهاند . ديگر من متوجه اطرافيان نبودم و نمىفهميدم در كجا هستم گاهى خود را در سمرقند ميديدم و زمانى منظره سربريدن شاهزادگان مظفرى در فارس در نظرم مجسم ميگرديد و موقعى مشاهده مىنمودم كه در كوههاى كشور توقتميش گم شدهام و هنگامى كه در درههاى كوه سرگردان بودم صدائى بگوشم رسيد كه مىگفت سرباز كرد . . . سر ، باز كرد و مثل اينكه درد تخفيف يافت .
روز بعد فهميدم صدائى كه بگوشم رسيد صداى اطرافيانم بود و آنها ديدند كه غدهء زير بغل من سر ، باز كرد يعنى جراحت از آن غده خارج شد و بهر نسبت كه جراحت بيشتر خارج مىشد حال من بهتر ميگرديد ولى طورى ضعيف بودم كه نميتوانستم برخيزم و راه بروم . اما مىتوانستم بنشينم و به پشتى تكيه بدهم . در شهر ( دارابجرد ) هركس كه قدرت فرار داشت گريخت و بعضى از مردان و زنان كه بمناسبت كبر سن نميتوانستند بگريزند بجا ماندند . روزى مردى سالخورده و خميده را نزد من آوردند و گفتند كه او ( دستور ) است يعنى پيشواى مجوسان مىباشد .
آن مرد كه دندان در دهان نداشت گفت اى امير ، شنيدم كه تو از بيمارى برخاستهاى براى تو عسل آوردم تا بخورى و قوت بگيرى ، گفتم تو چرا از طاعون نگريختى و بجا ماندى و آيا از مرض بيم ندارى ؟
دستور سالخورده گفت اى امير من چون هرروز قدرى عسل ميخورم از طاعون بيم ندارم زيرا كسى كه هرروز عسل بخورد دوچار امراض سارى نمىشود .
( در اينكه عسل خاصيت ضدعفونى و ميكروبكش هم دارد ترديدى نيست ولى علم امروزى تائيد نكرده كه عسل مانع از سرايت امراض به انسان مىشود - مارسل بريون )
از او پرسيدم كه به تو گفت كه اگر انسان هرروز قدرى عسل بخورد مبتلا به مرض طاعون
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 277
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٧٧