از پزشك پرسيدم دواى مرض چيست ؟ او گفت مرض طاعون دوا ندارد و بيمار زندگى را بدرود خواهد گفت يا اينكه خود به خود بهبود خواهد يافت . هنگام عصر افسران خود را احضار كردم و به آنها گفتم كه بامداد روز ديگر ، بايد سربازان مريض را در ( دارابجرد ) بجا گذاشت و از مرض طاعون گريخت زيرا اگر براى سربازان بيمار ، در ( دارابجرد ) توقف كنيم ، قشون ما از بين خواهد رفت . آنگاه آفتاب غروب كرد و من نماز مغرب را خواندم و بعد از نماز موقعى كه ميخواستند براى من سفره بگسترانند تا غذا تناول كنم دوچار رعشه شدم برودتى شديد بر من مستولى گرديد .
از خدمه خواستم كه بالاپوش روى من بيندازند تا اينكه گرم شوم و بعد از مدتى ديك به نيم ساعت گرم شدم ولى تب بر مزاجم مستولى گرديد و سرم بشدت درد گرفت پزشك قشون براى اينكه عرق كنم به من دم كردهء گل گاو زبان خورانيد و گفت كه سنگهاى متعدد را در آتش بگذارند و وقتى حرارت سنگ خيلى زياد شد به وسيله مقاش ( يعنى انبر ) سنگ ها را در يك طشت بزرگ نهاد و بالاپوشى بر سرم انداخت و روى سنگها آب ريخت و بخار زياد از سنگها برخاست و در آغاز ، بخار آنقدر گرم بود كه صورتم را مىسوزانيد و من سر را از زير بالاپوش خارج كردم و بعد كه حرارت بخار معتدل شد ، سر را زير بالاپوش بردم و مدتى بخار بصورتم مىخورد و عرق كردم و بعد از تعريق درد سر و تب ، تخفيف يافت و من توانستم ساعتى بخوابم .
ولى بعد ، درد سر شدت كرد و تب ، افزايش يافت و از آن پس نه گل گاو زبان اثر كرد نه بخار براى بخور دادن .
وقتى صبح دميد از سردرد و تب ، طورى ناتوان بودم كه نتوانستم نماز بخوانم و طبيب قشون را احضار كردم و از او پرسيدم كه آيا طاعون گرفتهام ؟ پزشك سكوت كرد . گفتم چرا جواب مرا نميدهى ؟ من ( تيمور ) هستم و از مرگ هراس ندارم و
( كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ ) *
و هركس كه در جهان هست عاقبت ميميرد و حتى پيغمبر ما از اين جهان رفت و من هم بايد روزى بميرم فقط از اين تأسف دارم كه چرا در ميدان جنك نمردم و بايد در بستر بيمارى ، با زندگى وداع كنم . پزشك گفت اى امير بيمارى تو ، بيمارى سربازانت مىباشد . گفتم كاغذ و قلم و دوات بياورند تا قبل از ضعف نيروى بدن كه مانع از نوشتن مىشود وصيتنامه خود را بنويسم .
كاغذ و قلم و دوات آوردند و من نوشتم كه اگر از مرض طاعون زندگى را بدرود كنم فرماندهى قشون با ( قره خان ) خواهد بود و او مكلف است كه قشون مرا به سمرقند ببرد و در اختيار پسر ارشدم كه بعد از من پادشاه كشورهاى من خواهد بود بگذارد و از آن پس ، فرمانده قشون با صوابديد پسر ارشدم انتخاب خواهد گرديد ولى بهتر اينست كه پسرم ( قره خان ) را بفرماندهى قشون انتخاب نمايد و همينكه ( قره خان ) وارد سمرقند شد پسر و جانشينم موظف مىباشد كه دخترم ( خواهر خود زبيده ) را به عقد ( قره خان ) درآورد . در وصيتنامه نوشتم كه اگر ( قره خان ) بميرد فرماندهى قشون با ( امير حسن ) خواهد بود و او ميبايد قشون را بسمرقند ببرد و در اختيار پسر و جانشينم بگذارد . در وصيتنامه تمام دارائى منقول و غير منقولم را بفرزندانم واگذار كردم و نوشتم كه دارائى من ميبايد طبق قانون شرع اسلام