تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
بين فرزندانم تقسيم شود و تذكر دادم كه ( قره خان ) بايد جسد مرا بسمرقند ببرد و در آن شهر دفن نمايد . بعد از اين‌كه وصيت‌نامه را نوشتم ( قره خان ) و ( امير حسن ) و ساير افسران را احضار كردم و به آنها گفتم كه وصيت‌نامه من نوشته شده و من جانشين خود را براى سلطنت ، و هم‌چنين جانشين خويش را براى فرماندهى قشون انتخاب كرده‌ام . اگر من فوت كنم ، فرماهى قشون با ( قره خان ) و بعد از وى فرماندهى قشون با ( امير حسن ) مىباشد و خزانه سپاه در اختيار ( قره خان ) قرار ميگيرد و او بايد از محل خزانه قشون ، جيره افسران و سربازان را بپردازد . هنگامى كه من صحبت مىكردم ( قره خان ) بگريه درآمد گفتم ( قره خان ) ، آيا تو براى دختر من گريه ميكنى ؟ و فكر مىنمائى كه بعد از مرگ من ( زبيده ) مال تو نخواهد شد . اگر اين تشويش را دارى بدان كه من در وصيت‌نامه خود نوشته‌ام همين‌كه تو بسمرقند رسيدى بايد دخترم ( زبيده ) را به عقد تو درآورند . ( قره خان ) گفت اى امير ، من براى زبيده گريه نميكنم بلكه از اين‌جهت اشك ميريزم كه اگر تو به روى ديگر ما در دهر مردى چون تو را در دامان خود پرورش نخواهد داد . گفتم اشك‌هاى چشم را پاك كن و خود را براى بانجام رسانيدن وظائف فرماندهى قشون آماده نما و بدان كسى كه فرمانده يك قشون است بايد بيش از يكايك صاحب‌منصبان و سربازان آن قشون زحمت و خستگى و بيخوابى را تحمل كند . ( قره خان ) اشك چشمها را پاك كرد و من گفتم بطورى كه ميدانى من مصمم بودم كه سربازان بيمار را در ( دارابجرد ) بگذاريم و امروز ، از اينجا حركت كنيم و از مرض بگريزيم تا اين‌كه تمام سربازانم دوچار اين بيمارى نشوند اينك كه خود من بيمار شده‌ام ، ( قره خان ) بايد اين تصميم را بموقع اجرا بگذارد و قشون را حركت بدهد و از مرض بگريزد و هرچه زودتر خود را بسمرقند برساند . واضح است كه من هم مانند سربازان بيمار اين‌جا ميمانم و فقط عده‌اى سربازان و افسران را اين‌جا بگذاريد كه بعد از مرگم جسد مرا بقشون برسانند تا بسمرقند حمل شود . ( قره خان ) گفت اى امير ، آيا ميگوئى كه من تو را اين‌جا بگذارم و قشون را حركت بدهم و بروم ؟ گفتم براى قشون ما اين كار ضرورى است . ( قره خان ) گفت من اين كار را نميكنم . گفتم اگر اين كار را نكنى تمام صاحب‌منصبان و سربازان و از جمله خود تو ، از مرض خواهيد مرد ( قره خان ) گفت كه جان من ، و جان صاحب منصبان و سربازان از جان تو عزيزتر نيست . تمام صاحب‌منصبان و سربازان يك طرف و تو به تنهائى يكطرف . بالاتر از اين ميگويم كه جان تمام مردم دنيا يك طرف و جان تو يك طرف . گفتم ( قره خان ) يك سردار سپاه بايد بيش از همه مصالح قشون را در نظر بگيرد و تو امروز بمعاونت من ، و بعد از مرگم بطور مستقل ، فرمانده قشون هستى و بايد مصلحت قشون را بر جان من ترجيح بدهى . ( قره خان ) گفت تو اگر يك افسر عادى بودى من تو را در اينجا رها ميكردم و براى نجات قشون ، افسران و سربازان را به راه ميانداختيم و از اين‌جا ميرفتيم . اما تو ( امير تيمور گورگين ) هستى و ارزش مردى چون تو بقدرى است كه براى تو اگر تمام سكنه زمين