فصل بيست و سوم طاعون
مرتبهاى ديگر عزم كردم كه از راه خراسان به وطن مراجعت نمايم و با اينكه در كشور فارس كه جزو قلمرو سلطنت من است مسافرت ميكردم ، همواره طلايه را بجلو ميفرستادم و براى قشون خود عقبدار تعيين ميكردم . دو روز بعد از عزيمت از ( تخت سليمان ) طلايه خبر داد كه عدهاى از مردم غير مسلح از طرف مقابل مىآيند و بعد خبر داد كه آنها ميگريزند .
طلايه من از فراريان تحقيق كرد كه براى چه فرار مىكنند آنها جواب دادند كه از بيمارى ( طاعون ) ميگريزند . من عدهاى از فراريان را بعد از اينكه به سپاه من رسيدند احضار كردم و از آنها پرسيدم در كجا مرض طاعون بروز كرده است ؟ آنها ، جواب دادند كه در شهرهاى ( هرمز ) و ( سورو ) و ( سيف ) و ( عماره ) و ( مانند ) و ( سيراف ) طاعون آمده و در تمام قصبات جنوب فارس مردم از طاعون ميميرند . شهرهائى كه فراريان نام برده بودند همه جزو بنادر كشور فارس بود ( بعضى از اين بنادر كه در دوره تيمور لنگ در فارس معمور بود امروز وجود ندارد - مارسل بريون ) .
از آن پس ، هرروز فراريان در راه ما نمايان مىشدند و من از آنها تحقيق ميكردم و مىشنيدم كه در مسير قشون من از فارس تا خراسان طاعون وجود ندارد . براى اينكه زودتر از منطقه مرض دور شوم بر سرعت قشون افزودم و چند دسته سيورسات به جلو فرستادم تا اين كه در هيچ نقطه براى آذوقه و عليق معطل نشوم وقتى به ( دارابجرد ) رسيدم براى رعايت لزوم استراحت اسبها امر كردم كه قشون دو روز اتراق كند . در اولين روز اتراق ، به من خبر دادند كه عدهاى از سربازانم بيمار شدهاند و همه از درد سر مىنالند و تب كردهاند . به پزشك قشون گفتم كه آيا سربازان من مبتلا به مرض طاعون شدهاند پزشك گفت نميتوانم تشخيص بدهم چون علامت مرض طاعون به چشم نميرسد . در روز دوم ، عدهاى بيشتر از سربازانم مريض شدند و كسانى كه روز قبل مريض شده بودند از دردى شديد در موضع زير بغل يا در كشالهء ران ميناليدند و پزشك به من گفت بدون ترديد ، سربازان طاعون گرفتهاند چون علامت طاعون اينست كه زير بغل يا در كشاله ران يك ورم مانند يك غده بزرك بوجود مىآيد و بشدت درد مىكند .