چيز را خورشيد آفريده و خورشيد را خدا بوجود آورده است گفتم من برطبق عهدى كه كردهام روحانيون و علماء و شعرا و صنعتگران را نمىآزارم و گرنه شما را بقتل ميرسانيدم زيرا مرتد هستيد و واجب القتل .
پيرمرد سر را جلو آورد و گفت اى امير بزرگوار ، اين گردن من و آن هم شمشير تو و هرچه ميخواهى بكن گفتم اگر ميخواستم تو و ساير خدام اين آتشكده را بقتل برسانم ، صبر نميكردم تا تو با مرك خود موافقت كنى . آنگاه چند سئوال راجع به مذهب اسلام و دين مجوس از او كردم و نتوانست به من جواب بدهد و فهميدم كه اطلاعات آن مرد سطحى است و به خود گفتم از يك روحانى روستائى كه غير از ( بوير ) جائى را نديده و در مكتبخانه اينجا درس خوانده نبايد بيش از اين انتظار داشت و از وى پرسيدم آيا سواد دارد يا نه ؟ مرد سالخورده گفت نه اى امير سواد ندارم .
گفتم تو كه سواد ندارى چگونه حساب ايام را نگاه ميدارى و مىفهمى كه نوروز فرا رسيده و بمردم ميگوئى هفت روز جشن بگيرند . پيرمرد خورشيد را به من نشان داد و گفت سالى دو روز شب و روز با هم مساوى مىشود . يكى در ابتداى بهار كه فصل گرما مىباشد و ديگرى در ابتداى پائيز كه فصل سرماست . در موقع گرم شدن هوا ، روزى كه خورشيد درست در طرف مغرب فرو رفت من مىفهمم كه روزوشب مساوى شده و بمردم ميگويم نوروز فرا رسيده است . من فهميدم كه حساب پيرمرد درست نيست و به حساب او ، بين اول حمل واقعى و نوروز اهل بوير ممكن است از ده روز تا يك ماه اختلاف بوجود بيايد .
به متولى آتشكده و خدام آن گفتم كه شما از قصاص معاف هستيد ولى سكنه اين كشور بايد بقصاص برسند متولى آتشكده پرسيد اى امير ، براى چه سكنه اين كشور بايد مجازات شوند گفتم براى اينكه پسرم شيخ عمر را كشتهاند . متولى گفت اى امير بفرض اينكه پسر تو را كشته باشند تو بايد قاتل را قصاص كنى نه اينكه تمام مردم ( بوير ) را به قتل برسانى گفتم اى پيرمرد اگر تو سواد ميداشتى و عالم بودى من برايت توضيح ميدادم كه بچه علت خداوند تمام فرزندان آدم را بمناسبت اينكه جدشان ( آدم ) در بهشت مرتكب گناه گرديد ، مورد مجازات قرار داد و آنها را از بهشت راند . اگر جد ما ( آدم ) در بهشت مرتكب گناه نميگرديد ، امروز مسكن ما بهشت بود نه اين خاكدان . تمام ما فرزندان ( آدم ) بدين مناسبت كه جدمان مرتكب گناه گرديد از بهشت رانده شديم خداوند ، ما را محكوم كرد كه در زمين بسر ببريم و ( حافظ ) كه من او را در شيراز ديدم و مدتى است كه فوت كرده گفت :
( من ملك بودم و فردوس برين جايم بود - * آدم آورد در اين دير خرابم افكند
و منظور حافظ اين بود كه ما به علت گناه ( آدم ) مستوجب مكافات شديم و خداوند ما را از بهشت راند و با توجه به اين موضوع چون عدهاى از سكنه ( بوير ) پسر مرا كشتهاند تمام آنها در نظرم گناهكار هستند و اگر خداوند هم قضاوت ميكرد تمام سكنه ( بوير ) را مستوجب مجازات ميدانست .
آنگاه بقشون خود امر كردم كه تمام خانههاى شهر را غير از آتشكده ويران كنند و هركس را ( جز كبودپوشان آتشكده ) كه مىبينند بقتل برسانند . سربازان من در همان ؟ ؟
شهر ( بوير ) را ويران كردند و يك خانه را بجا نگذاشتند