تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
كه به شهر رسيديم من انتظار داشتم كه از خانه‌ها بر ما سنگ و تير ببارند ولى از هيچ طرف سنگ يا تيرى بسوى ما پرتاب نشد و صدائى از شهر برنميخاست بين خانه‌هاى شهر فواصل زياد بود و ما بعضى از خانه‌ها را بالاى سر خود ميديديم و سكنه آن منازل مىتوانستند بر سر ما سنگ ببارند . اما از هيچ خانه ، اثر دفاع به چشم نرسيد . من بسواران خود گفتم كه وارد خانه‌ها شوند و آنها قدم به منازل نهادند و گفتند هيچكس در آن خانه‌ها نيست . به زودى دريافتم كه زن و مرد ( بوير ) شهر خود را رها كرده ، از آنجا رفته‌اند و ناگزير آنهائى كه بما حمله‌ور شدند سكنه شهر بودند كه بعد راه بيابان را پيش گرفتند . چون كسى در شهر نبود جنگى درنگرفت تا خون بر زمين ريخته شود و ما بدون برخورد به هيچ مقاومت شهر را اشغال كرديم و بسوى آتشگاه رفتم و مشاهده نمودم كه در مدخل آتشكده چند نفر كه لباس كبودرنك در بردارند ، ايستاده‌اند . از آنها پرسيدم شما كه هستيد ؟ مردى داراى ريش سفيد كه معلوم بود برتر از ديگران است گفت ما خدام اينجا هستيم . گفتم سكنه اين شهر ، خانه‌هاى خود را تخليه كردند و رفتند و شما براىچه نرفتيد ؟ مرد ريش‌سفيد گفت ما نمىتوانيم برويم و آتش مقدس را به حال خود بگذاريم كه خاموش شود . گفتم اگر من آتش شما را خاموش كنم چه خواهيد كرد مرد ريش‌سفيد گفت اى امير بزرگوار حتى عرب‌ها آتش ما را خاموش نكردند و تو كه اختيار جان و مال بندگان خدا را دارى اين كار را مكن . گفتم منظور تو از عرب‌ها ، كه هستند آن مرد گفت منظورم از عرب‌ها آنها هستند كه در حدود هشتصد سال قبل از اين به ملك عجم حمله‌ور شدند و همه‌جا را مسخر كردند و دين اسلام را آوردند اما آتشكده‌هاى ما را خاموش نكردند و بعدها ، آتش آتشكده‌ها بمناسبت اين‌كه خادم وجود نداشت خاموش گرديد . من متوجه شدم كه با مردى مطلع صحبت ميكنم و به او گفتم من ميخواهم آتش شما را ببينم . او گفت ديدن آتش مانع ندارد ولى به آن خيلى نزديك مشو تا اين‌كه نفس تو به آتش نخورد و ما هم زياد به آتش نزديك نمىشويم . من قدم به آتشگاه نهادم آنجا بنائى بود محقر ، و اطاقى داشت كه گنبدى بالاى آن بنا كرده بودند و بالاى گنبد سوراخى بود كه دود از آن خارج ميگرديد زير گنبد يعنى كف زمين يك محفظه آهنى بزرك چون منقل داراى سوراخهاى متعدد به نظر مىرسيد و در آن ، آتش ميسوخت . يك مرد كبود پوش نزديك آتش ايستاده بود و گاهى شاخه هيزمى را در آن محفظه مىنهاد كه آتش خاموش نشود . من خود را براى مشاهده يك منظرهء برجسته آماده كرده بودم ولى آنچه ديدم حقيرتر از آتش يكى از دكان‌هاى طبخ غذا و كباب در سمرقند بود . از زير سقف خارج شدم و از مرد ريش‌سفيد پرسيدم آيا تو و خدام اينجا مسلمان هستيد ؟ او گفت بلى . پرسيدم شما كه مسلمان مىباشيد چرا آتش مىافروزيد و آتشكده را ميپرستيد مرد سالخورده گفت ما نمىتوانيم رسم اجداد خود را ترك نمائيم گفتم اجداد شما بت‌پرست بودند و آتش افروختن رسم بت‌پرستان است و مسلمان نبايد آتش را بپرستد . مرد سالخورده گفت اجداد ما بت‌پرست نبودند و يزدان را مىپرستيدند ، و يزدان آنها خداى ماست . گفتم من ديروز ديدم كه يكى از شما ، هنگام نماز بسوى خورشيد اشارتى ميكرد و ميگفت كه قبله شما خورشيد است . آن مرد گفت بلى اى امير و ما از اين‌جهت خورشيد را قبله خود ميدانيم كه عقيده داريم همه