ميرفتم و اطراف را از نظر مىگذراندم . ولى چيزى غير عادى نمىديدم . تا اينكه طليعه فجر نمايان شد و من بعد از اداى نماز قدرى استراحت كردم تا اينكه سربازان از خواب بيدار شدند و اردوگاه را برچيدند و قشون من با آرايش جنگى بسوى شهر ( بوير ) به حركت درآمد .
من كه از دور آن شهر را ميديدم از وسعت شهر حيرت كردم و متوجه شدم كه آن شهر از سمرقند وسيعتر است . ولى اسيران مرا از اشتباه بيرون آوردند و گفتند وسعت شهر ناشى از تفرقه خانهها است . چون در آنجا ، خانهها كنار هم ساخته نشده بود و روى تپهها هر خانه . با خانه ديگر فاصلهاى زياد داشت و انسان كه از دور آن خانهها را ميديد تصور ميكرد كه شهرى عظيم را ميبيند و اگر نزديك ميرفت در مييافت كه در آن شهر ، هزار خانه هم وجود ندارد .
در حالى كه من خانههاى شهر را از دور ، روى تپهها مشاهده ميكردم طلايه خبر داد كه دشمن نمايان گرديده است . بفرماندهان جناحين گفتم متوجه باشيد كه ممكن است مورد حمله قرار بگيريد و عقبداران قشون را هم متوجه كردم كه آماده براى حمله ( بوير ) ها باشيد . ناگهان حمله بزرك سكنه ( بوير ) از جلو و عقب و راست و چپ شروع شد . آنقدر جنگجو نمايان گرديد كه تو گوئى از زمين مرد و زن سلحشور سبز ميشد زيرا زنها هم مانند مردان بما حملهور شدند .
من فرمان دادم كه در جناحين و قلب سپاه ، سواران به حركت درآيند و نيروى مهاجم را له كنند و از روى مرد و زن بگذرند . سواران من غير از نيروى ذخيره به حركت درآمدند و من نيز اسب را تاختم . زنى كه يك كولهپشتى داشت به طرف اسب من شمشير انداخت ولى قبل از اينكه شمشيرش باسب من برسد تبر من فرق او را شكافت و وقتى زن افتاد صداى گريه طفلى بلند شد و من با شگفتى ديدم كه كولهپشتى آن زن ، طفل شيرخوار اوست كه آن را بر پشت بسته است .
( اگر به طرز بيان تيمور لنگ توجه كنيم ، مىفهميم كه در قلب آن مرد ذرهاى از ترحم وجود نداشت و راجع بطفل شيرخوار طورى اظهار نظر مىكند كه گوئى آن زن ، يك سنگ را به پشت خود بسته بود - مارسل بريون )
مردان و زنان بوير چون در منطقهاى با ما مىجنگيدند كه مشجر نبود و نمىتوانستند خود را پنهان كنند ، در قبال حمله سواران من از پا درمىآمدند . با اينكه بويرها از چهار طرف بما حملهور شدند نتوانستند بر ما فائق آيند و حملات پياپى سواران من نيروى مقاومت آنها را درهم شكست . عدهاى از آنها زير سم اسبها له شدند و جمعى با ضربات شمشير و تبر سوارانم بقتل رسيدند و عدهاى هم در بيابان متوارى گرديدند و من گفتم كه از تعاقب فراريان خوددارى نمايند تا اين كه شهر را زودتر به تصرف درآوريم من حدس زدم كه جنك آن روز آخرين جنگها با ( بوير ) ها مىباشد و ديگر آنها بما حمله نخواهند كرد و اگر حمله نمايند با آن شدت حمله نخواهند نمود .
راه شهر باز شد و سواران من همچنان با آرايش جنگى بسوى شهر رفتند .
قبل از ورود به شهر به افسران گفتم كه از قتل كاركنان آتشكده كه روحانيون شهر هستند خوددارى نمايند و هركس را كه مقاومت كرد خواه مرد و زن خواه كودك بقتل برسانند . وقتى
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 270
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٧٠