گذرگاه را گشودى و اگر ابتكار تو نبود ما هفتهها بلكه ماهها مقابل كوه متوقف مىشديم و شايد ناچار بوديم كه از اين كشور مراجعت نمائيم بدون اينكه خصم را پامال كرده باشيم .
قره خان دوباره گفت اى امير ، وظيفه من فداكارى و جان نثارى است . گفتم اى مرد دلير و مبتكر من ده هزار دينار نقد به تو ميپردازم و بعد از اينكه بسمرقند رسيديم دخترم زبيده را كه موقع شوهر كردنش رسيده به تو مىدهم . قره خان گفت اى امير من غلام هستم و لياقت دامادى تو را ندارم . گفتم امروز به من ثابت كردى كه لايق دامادى من هستى و گفتم كه ده هزار دينار زر مقابل قره خان بگذارند . هنگامى كه زر مىآوردند چشم من بالاى كوه بروشنائى افتاد و در آن موقع براى اولين بار در دوره عمر بر خود لرزيدم . لرزه من ناشى از وحشت نبود بلكه از اين مرتعش شدم كه دريافتم ، يك خبط غيرقابل بخشايش كردهام .
مردى چون من كه تمام عمر را در جنك گذرانيده نمىبايد يك چنان خبط بزرگ را بكند و پس از اينكه با آن اشكال ، گذرگاهى را گشود آن را باز بگذارد تا اينكه خصم دوباره آن گذرگاه را ببندد و راه مراجعت از كشور بوير مسدود شود . گرچه كشور بوير مدخل ديگر هم داشت و ما مىتوانستيم كه از آن خارج شويم ولى از كجا معلوم كه مقابل آن مدخل هم كوهى با يك گردنهء صعب العبور وجود نداشته باشد و راه را بر ما نبندد .
بطورى كلى ، يك سردار جنگى ، نبايد آن خبط را بكند و راهى را كه با آن صعوبت گشوده است بدون پاسبان بگذارد .
گفتم قره خان آيا خسته هستى و ميل دارى بخوابى قره خان گفت اى امير گرچه من خسته هستم ولى براى خدمتگذارى به تو مىتوانم از خواب صرفنظر كنم گفتم امروز من اشتباه كردم و موقعى كه قشون خود را از گذرگاه عبور ميدادم براى فتح الباب در آنجا نگهبان نگماشتم و بعقيده تو براى حفظ اين گذرگاه چند سرباز ضرورت دارد . قره خان گفت پانصد نفر كافى است گفتم ولى اكنون كه تو آنجا ميروى شايد مجبور خواهى شد بجنگى و هزار نفر با مشعلهاى كافى با خود ببر . قره خان گفت اى امير اطاعت ميكنم اما بطورى كه گفتم ما عدهاى از مردان بوير را اسير كردهايم و قبل از اينكه به راه بيفتيم ممكن است كه از آنها تحقيق نمائيم .
گفتم اسراء را بياوريد . اسيران را آوردند و من به طرف كوه اشاره كردم و روشنائىها را بيكى از آنها نشان دادم گفتم هموطنان تو در اين موقع شب بالاى كوه چه ميكنند ؟ او گفت اجساد را از زمين برميدارند و به حال مجروحين ميرسند .
جواب آن مرد معقول بود اما ايرادى داشت و من از ديگرى پرسيدم براىچه هموطنان تو ، در تاريكى شب ، اجساد را جمعآورى مىكنند آيا نميتوانند تا صبح صبر كنند ؟ آن مرد گفت اى امير بزرگ در اينجا گوركن فراوان است و جنازهها را ميخورند و ديگر اينكه مجروحين احتياج بكمك دارند و بايد زودتر بكمك آنها رفت . اين جواب هم معقول بود فهميدم كه منظور آن مرد از گوركن ( كفتار ) است . از اسير سوم كه به نظر ميرسيد نسبت به ديگران برجستگى دارد پرسيدم آيا هموطنان تو دوباره گذرگاهى را كه ما از آن گذشتيم اشغال ميكنند آن مرد پرسيد براىچه اشغال كنند اشغال كردن گذرگاه چه فايده دارد گفتم فايدهاش اين است كه وقتى ما بخواهيم مراجعت كنيم دوچار صعوبت خواهيم شد . مرد ( بويرى ) گفت تصور نميكنم كه بتوان تو را وادار به مراجعت كرد و من پيشبينى ميكنم كه تو هر زمان كه خود بخواهى از اينجا خواهى رفت .
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 263
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٦٣