به سختى مجروح مىشود گاهى مدت ده روز در حال احتضار است و جان ، با كندى از بدنش بيرون ميرود و با تحمل زجر ، ميميرد ، ولى كسى كه از كوه پرت مىشود ، در همان لحظه كه به زمين رسيد جان ميسپارد و مرگ وى آنقدر سريع است كه مجال ندارد درد را تحمل كند .
يك وقت قره خان از بالاى كوه فرياد زد اى امير ، ديگر اينجا كسى نيست و تو ميتوانى عبور كنى . من امر كردم سنگها را كه در گذرگاه ريخته بود و همچنين جنازهها را بردارند كه راه براى عبور قشون من باز شود . با اينكه قرهخان گفته بود ديگر دشمن در بالاى كوه نيست طبق رسم هميشگى خود كه احتياط را از دست نميدهم يك طلايه جلو فرستادم و طلايه من لحظه بلحظه علامت ميداد كه راه باز است . سواران من از معبر عبور كردند و ما بجلگهاى رسيديم كه نهرى از آن ميگذشت . من نظر بخورشيد انداختم و ديدم مقدارى از روز باقى است اما تپههائى در پيش بود ما هنگامى به آن تپهها ميرسيديم كه شب فرود مىآمد و عبور از تپهها در موقع شب در كشور خصم كارى بود خطرناك .
لذا در آن جلگه كنار نهر ، اردوگاه بوجود آورديم و من اطراف اردوگاه سه رديف نگهبان يكى بعد از ديگرى گماردم چون ممكن بود كه جنگجويان بوير بما شبيخون بزنند .
وقتى براى طبخ غذا آتش افروختيم قره خان آمد و چگونگى جنگ را در بالاى كوه حكايت كرد و گفت : همراهان او كه با وى بالاى كوه رفتند شانزده نفر بودند و پانصد تن هم از پائين بكمك وى فرستادم و او با آن عده پانصد و شانزده نفرى بمردان بوير كه به نظر ميرسيد پانصد نفر باشند حمله كرد . وضع كوه طورى است كه مردان بوير تا آخرين لحظه سربازان ما را نديدند و وقتى مورد حمله قرار گرفتند به كلى غافلگير شدند . آنها دو دسته بودند و دستهاى كلنگ و و ديلم و قلم آهنى و بيل داشتند و كارشان اين بود كه سنگها را از كوه جدا نمايند . دستهاى ديگر آن سنگها را لب كوه ميبردند و از آنجا پائين ميانداختند . قره خان و سربازان يك مرتبه به آنها حملهور شدند و در لحظههاى اول با تير و سنگ فلاخن عدهاى از آنها را از پا درآوردند آنگاه جنگى ، خونين بين طرفين ، در بالاى كوه درگرفت و بر اثر آن جنك عدهاى از سربازان ما و سربازان بوير از كوه پرت گرديدند .
قرهخان مىگفت اى امير مردان اينجا سرسخت هستند و من ديدم بعضى از آنها با اينكه بشدت مجروح بودند و نميتوانستند از زمين برخيزند ميكوشيدند كه با دشنه ، پى سربازان ما را قطع نمايند . ولى عاقبت همه از پا درآمده مقتول يا مجروح گرديدند و عدهاى اسير شدند بازماندگان ، وقتى مرگ خود را حتمى ديدند از راهى كه قره خان بالاى كوه رفته بود مراجعت كردند و گريختند و در جنك آن روز دويست و چهل و يكنفر از سربازان ما كشته شدند و عدهاى از آنها مجروح گرديدند و قره خان مجروحين را با كمك سربازان سالم از كوه فرود آورد .
بعد از اينكه اظهارات قرهخان تمام شد پرسيدم در ازاى اين خدمت كه به من كردى چه ميخواهى ؟ قره خان گفت اى امير ، وظيفه من فداكارى در راه تو است . گفتم قره خان من بدفعات تو را در جنگها آزموده بودم و ميدانستم كه مردى دلير هستى ولى امروز به من نشان دادى كه علاوه بر دليرى داراى ابتكار مىباشى . تو با دليرى زير باران سنگ از گذرگاه عبور كردى و آنگاه از عقب كوه مراجعت نمودى و خود را بالاى كوه به من نشان دادى و فهمانيدى كه ميتوان از آن راه افرادى را بالا فرستاد . بعد هم فرماندهى كسانى را كه من بالاى كوه فرستاده بودم برعهده گرفتى و دشمن را نابود كردى و راه عبور از
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 262
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٦٢