به قره خان گفتم درنگ جايز نيست برخيز و گذرگاه را اشغال كن و بعد در آنجا بخواب و آذوقه و آب را با خود ببر . قره خان با هزار سرباز به طرف كوه رفت و عدهاى را هم با خود برد تا اينكه بعد از پياده شدن قره خان و سربازانش اسبها را برگردانند .
من چشم از كوه بر نميداشتم و ميخواستم بفهمم كه آيا بين نيروى قره خان و كسانى كه در كوه هستند جنك درخواهد گرفت يا نه ؟ اگر طبق اظهار اسيران ، كسانى كه بكوه رفتند منظورى جز جمعآورى اجساد و كمك بمجروحين نداشته باشند مراجعت مىكنند و در موقع بازگشت ممكن است بقره خان برخورد نمايند و اگر قره خان ببيند كه آنها فقط حامل اجساد و مجروحين هستند با آنها نخواهد جنگيد ولى آنها را مورد تحقيق قرار خواهد داد كه آيا در كوه نگهبان گذاشتهاند يا نه ؟
لزومى نداشت كه من در اين قسمتها براى قره خان دستور بخصوص صادر كنم چه بايد كرد .
در حالىكه مشغول نظاره كوه و در واقع روشنائىها بودم صدائى همچون زوزه از راه دور بگوشم رسيد از اسيرى كه نسبت به ديگران برجستگى داشت پرسيدم اين صدا از چيست ؟
جواب داد زنها گريه ميكنند . پرسيدم آيا زنها هم براى آوردن اجساد و مجروحين بالاى كوه رفتهاند . جواب داد نه ، زنها پائين كوه هستند و هنگامى كه اجساد و مجروحين را بپاى كوه آوردند آنها شروع بشيون كردند . مرد اسير درست ميگفت و عدهاى از مشعلها پاى كوه به نظر ميرسيد من گفتم اسيران را از حضور من ببريد و تا مدتى شيون زنها از دور به گوش ميرسيد و رفته رفته صداى شيون ضعيف و آنگاه قطع گرديد .
من نميتوانستم بخوابم و مسئله بدون نگهبان گذاشتن معبر كوهستانى مرا منقلب كرده بود و در آن قصور هيچكس جز من خطاكار نبود . ولى پيكى از طرف ( قره خان ) آمد و به من بشارت داد كه گذرگاه باز است و خصم نه بالاى كوه نگهبان دارد ، نه پائين آن و خود ( قره خان ) گذرگاه و بالاى كوه را اشغال كرده است . آنوقت آسوده خاطر شدم و خود را آماده خوابيدن كردم معهذا قبل از خواب اردوگاه را از نظر گذرانيدم و بافسران گفتم براى شبيخون خصم آماده باشند و طبق معمول ميدان جنگ بدون اينكه لباس را از تن درآورم به خواب رفتم و قبل از اينكه سپيدهء بامداد هوا را روشن كند از خواب برخاستم در حالىكه سربازانم هنوز در خواب بودند .
كنار نهر وضو گرفتم و در مسجدى كه در سفرها با خود ميبردم نماز خواندم و آنگاه چون گرسنه بودم گفتم برايم غذا بياورند . رسم من اينست كه در ميدان جنك بخصوص شبهائى كه احتمال داده مىشود مورد شبيخون قرار بگيرم غذا نميخورم چون خوردن غذا سبب سنگينى خواب مىشود و خواب سردار جنگى بايد سبك باشد . من سربازان را به حال خود ميگذارم كه بخوابند ولى از خواب سنگين پرهيز مىنمايم .
قبل از اينكه فرمان عزيمت قشون صادر گردد ، متوجه شدم كه خبط شب گذشته نبايد تجديد گردد و من بايد بين قشون خود و ( قره خان ) وسيله ارتباط برقرار كنم تا اينكه خصم ، ارتباط ما و او را قطع ننمايد . ( امير حسين ) را كه فرزند يكى از امراى ( باخزر ) واقع در خراسان و در آن تاريخ سىساله بود احضار كردم و به او گفتم من تو را با هزار سوار در اينجا مىگذارم و خود با قشون مىروم تو در اينجا مكلف هستى كه نگذارى رابطه ما با ( قره خان ) قطع شود . بعد از
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 264
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٦٤