تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
براى صعود بر كوه يافته و ناگزير راه صعود او طورى است كه مدافعين نتوانسته‌اند وى را ببينند . ولى آنها كه ( قره خان ) را نمىبينند ما را مشاهده مىكنند و اگر ما بسوى ( قره خان ) اشاره كنيم توجه مدافعين جلب خواهد شد و خواهند فهميد كه عده‌اى از مردان ما در كوه هستند . من بفرمانده دسته‌ها اطلاع دادم بمردان خود بسپارند كه بسوى كوه اشاره نكنند و چشم به آن ندوزند تا مدافعين ندانند كه عده‌اى از سربازان ما در كوه هستند . چند تن از كسانى كه از گذرگاه عبور كردند كنار ( قره خان ) ديده مىشدند و بعد قره خان به طرف چپ خود اشاره كرد ، يعنى از آن راه به من نزديك شويد . من چون حدس ميزدم كه در معرض رؤيت دشمن هستم بيكى از صاحب‌منصبان خود گفتم برود و بفهمد كه قره‌خان چه ميگويد و اگر نتوانست از او خبرى ادراك كند با تير يك رشته ريسمان باريك كه منتهى به ريسمان ضخيم شود براى قره‌خان بفرستد و او مىفهمد كه ما ميخواهيم بوسيله ريسمان يك نفر را پيش او بفرستيم و بدانيم او چه ميگويد . بين ما و مردان قره خان بوسيله طناب رابطه برقرار شد در حالىكه عده‌اى از مردان ما ، يكى بعد از ديگرى بوسيله طناب از كوه بالا ميرفتند و بمردان قره خان ملحق مىشدند من امر كردم كه مردان ما مقابل معبر كه گفتم طرف مشرق واقع شده بود تظاهر كنند و چنين نشان بدهند كه قصد عبور از آنجا را دارند تا توجه مردان بوير كه بالاى كوه بودند بسوى قره خان معطوف نگردد . پانصد تن از مردان من بوسيله طناب بالاى كوه رفتند و به قره خان ملحق گرديدند . من گفتم مقدارى تير براى كمان‌ها و مقدارى سنگ براى فلاخن‌ها بالاى كوه بفرستند زيرا اگرچه آن كوه سنگى بود ، ولى شايد مردان من نميتوانستند بالاى كوه سنگ را بشكافند تا براى فلاخن گلوله بدست بيآورند . ( گلوله يعنى سنگ مدور كه در فلاخن ميگذاشتند و نوعى از آن بزرگ بود و در منجنيق مورد استفاده قرار ميگرفت - مارسل بريون ) . فرماندهى مردانى را كه بالاى كوه رفته بودند به قره خان واگذاشتم و او موظف شد حمله كند و مردان بوير را كه بالاى كوه بودند و بر ما سنگ مىباريدند معدوم نمايد . وقتى قره خان و سربازان من بالاى كوه مبادرت بحمله كردند من جنگ آنها را نديدم زيرا وضع كوه طورى بود كه جنگ آنها ديده نمىشد . ولى از بالاى كوه صداى نعره جنگاوران به گوش ميرسيد و گاهى يك صداى موحش مسموع ميگرديد و آن صداى كسانى بود كه از كوه پرت مىشدند و بعضى از آنها وقتى به زمين مىرسيدند قدرت فرياد زدن نداشتند . برخى از آنها كه از كوه سقوط ميكردند از مردان من بودند و بعضى از مردان بوير . هنگامى كه سربازان من و مردان بوير از كوه سقوط ميكردند و استخوان‌هاى آنان پس رسيدن به زمين درهم مىشكست من احساس خود را تحليل ميكردم تا بدانم آيا از سقوط آنان منقلب ميشوم يا نه ؟ مرگ در ميدان جنگ ، براى من يك واقعه عادى بود و كشته شدن يكصد هزار سرباز در ميدان جنگ ، در من اثر نمىكرد ولى آن نوع مرگ برايم تازگى داشت و تا آن روز ، اتفاق نيفتاده بود كه سربازان بالاى كوه بجنگند و من با چشم خود ببينم كه آنها سقوط مىكنند و همين كه به زمين ميرسند جان مىسپارند . اما وقتى مردان من از كوه سقوط ميكردند دلم تكان نميخورد و مثل اين بود كه آنها مقابل ديدگان من با شمشير كشته شده‌اند . بعد متوجه شدم كه آنگونه مرگ ، بهتر از اينست كه انسان شمشير بخورد يا نيزه‌اى در بدنش فروبرود زيرا كسى كه