وقتى نظر به بالا ميدوختيم حتى يك تن از افراد قبيله ( بوير ) را نميديديم . آنها در قفاى سنگها خود را پنهان كرده بودند اما من مىدانستم كه آماده هستند تا روى ما سنگ ببارند .
افراد قبيله ( بوير ) طورى نامرئى بودند كه ( قره خان ) گفت شايد در اينجا نباشند . ليكن قبل از اينكه من ( قره خان ) را جلو بفرستم ، طلايه حضور آنها را خبر داده بود . ( قره خان ) گفت اى امير ، من براى آزمايش با بيست داوطلب از اين معبر عبور ميكنم . اگر بر ما سنگ باريدند معلوم مىشود كه بالاى كوه حضور دارند و اگر سنگ نباريدند تو مىتوانى با قشون خود از اين جا بگذرى .
گفتم ( قره خان ) مردم اينجا صدها سال است كه در اين كشور سكونت دارند و از مقتضيات اينجا بهتر از من و تو مطلع هستند . شايد بيش از پنجاه بار ، يك قشون ، مقابل اين معبر متوقف شده و افراد ( بوير ) فرمانده قشون را فريب دادهاند . ( قره خان ) گفت اى امير چگونه فرمانده قشون را فريب دادهاند . گفتم وقتى يك عده معدود از اين گذرگاه عبور كردند ، روى آنها سنك نباريدند تا فرمانده قشون گول بخورد و تصور كند كسى بالاى كوه نيست و تصميم بگيرد قشون خود را از اين معبر عبور بدهد . اما هنگامى كه قشون به حركت درآمد با ساقط كردن سنگهاى بزرگ تمام سربازان را معدوم كردهاند . من نميگويم بطور حتم اينطور شد اما بعيد نيست كه ( بوير ) ها با اين حيله چندين قشون را در اينجا از بين برده باشند .
( قره خان ) گفت اى امير ، خداوند به تو هوش و استعدادى داده كه ما فوق هوش افراد عادى است . به همين جهت ، همه چيز را پيشبينى ميكنى ولى من عقيده دارم كه هنوز قشونى كه از خارج آمده باشد بپاى اين كوه نرسيده تا ( بوير ) ها بر سربازان آن قشون سنك ببارند و همواره سكنه اين كشور ، در جنگلى كه آتش گرفت ، جلوى قشون بيگانه را گرفتهاند . گفتم اين انديشهايست قابل قبول ولى اين مرتبه چون ( بوير ) ها نتوانستند در آن جنگل جلوى ما را بگيرند و حريق آن را از بين برد ، در اينجا جلوى ما را مىگيرند . ( قره خان ) گفت اى امير ، اجازه بده كه من با بيست داوطلب از اينجا عبور كنم از دو حال خارج نيست يا بر ما سنگ ميبارند و ما بقتل خواهيم رسيد يا سنگ سقوط نخواهد كرد و ما از اين معبر خواهيم گذشت . حتى اگر افراد اين كشور قصد داشته باشند ما را فريب بدهند و از باريدن سنك روى ما خوددارى نمايند باز بيست تن از سواران تو از اين گذرگاه عبور كرده ، خود را به آنطرف معبر رسانيدهاند .
بعد از اين گفته ( قره خان ) با انگشت گذرگاه را نشان داد و گفت اى امير ، اگر در گذشته ، قشونى از اين معبر مىگذشت و به سربازانش سنك ميباريدند استخوان آنها در اين گذرگاه به چشم مىرسيد در صورتى كه حتى يك استخوان در اينجا نيست . گفتم بعيد نيست خود ( بوير ) ها استخوان اموات را از اينجا برداشته باشند . آنگاه موافقت كردم كه ( قره خان ) با بيست داوطلب . بتاخت ، از آن گذرگاه عبور كند تا بفهمم آيا سنك بر سرشان باريده مىشود يا نه ؟
چون ( قره خان ) صاحبمنصبى دلير بود من ميل نداشتم او را در معرض خطرى كه فايده جنگى آن ، بسيار كم است قرار بدهم ليكن ميدانستم اگر خود او در رأس داوطلبان ، از آن گذرگاه عبور نكند سربازانش از بيم سنگسار شدن ، جرئت نمىكنند از آنجا بگذرند . ( قره خان ) بانك زد من بيست داوطلب مرگ ميخواهم كه با من از اين گذرگاه عبور نمايد . هركس كه از صف سواران
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 259
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٥٩