تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
كوه‌ها درخت نداشت داراى آب بود و نهرهاى كوچك آب ، از كوه‌ها خارج ميگرديد و در دامنه كوه جريان پيدا مىكرد و همه آنها در بيابان از بين رفت . يك روز كه كنار يك نهر اتراق كرده بوديم من در نهر سنگ ريزه زرد رنگ ديدم و تصور كردم كه طلا مىباشد مرد سالخورده كه راهنماى ما بود مرا از اشتباه بيرون آورد و گفت آن سنگريزها مطلا است نه طلا ولى در بعضى از كوه‌ها كه ما از دامنه‌هاى آنها گذشتيم طلا وجود دارد . پس از اين‌كه از دامنه كوه‌ها عبور كرديم راهنماى سالخورده و پسرش مرا بمنطقه‌اى رسانيدند كه در جنوب بيابان لم‌يزرع و غيرقابل عبور قرار گرفته بود . در آنجا پيرمرد به من گفت اينك تو اى امير در نقطه‌اى هستى كه مىتوانى از راه صحرا بفارس به روى و ديگر اسب‌هاى تو در بيابان از تشنگى تلف نخواهند شد گفتم آيا تو از راهى كه آمديم مراجعت خواهى كرد مرد پير گفت اى امير من جرئت ندارم كه از آن راه برگردم زيرا دزدان من و پسرم را خواهند كشت و اگر تو به من كمك كنى من از راه بيابان لم‌يزرع به ( رباط خان ) مراجعت مىنمايم . پرسيدم آيا مىتوانى از راه بيابان خشك به ( رباط خان ) برگردى . آن مرد گفت بلى اى امير چون ما با شتر مراجعت خواهيم نمود و شتر در راه بيابان بيش از يك مرتبه آب نميخورد و من ميتوانم آب را با خود ببرم . من براى آن پيرمرد خدمت‌گزار و پسرش چند شتر فراهم كردم و مبلغى پول برسم پاداش به پدر و پسر دادم و آنگاه بسوى فارس به حركت درآمدم . از آن ببعد براى آب دوچار مضيقه نشدم چون هرچند فرسنگ يك منبع آب بود و ما مىتوانستيم اسب‌ها را سيراب كنيم . آذوقه و عليق هم به قدر كافى بدست مىآمد تا اين‌كه بفارس رسيدم . در آنجا كلانتر نزد من آمد و بتفصيل چگونگى قتل پسرم ( شيخ عمر ) را باطلاعم رسانيد و گفت قاتل پسر تو ، افراد قبيله ( بوير ) هستند و آنها بعد از قتل ( شيخ عمر ) بكشور خود مراجعت كردند . كشور آنها منطقه‌ايست مشجر و جنگلى داراى آب فراوان و در آن منطقه هر كماندار ( بوير ) يك يل است و هيچكس در آنجا نمىتواند با قبيله ( بوير ) پيكار كند بطورى كه غلبه نمايد . من براى خيرخواهى ميگويم كه تو اگر بكشور ( بوير ) به روى قشون خود را به هلاكت خواهى رساند و كسى در خود كشور ( بوير ) از عهده افراد آن قبيله برنمىآيد . گفتم راجع به اين موضوع فكر خواهم كرد و تصميم خود را بعد ، آشكار خواهم نمود . آنگاه راه شيراز را پيش گرفتم و پس از ورود به آن شهر تحقيق كردم كه بدانم آيا آنچه ( كلانتر ) شيراز گفته حقيقت دارد يا نه ؟ اتفاق مىافتد كه مردى با ديگران دشمن است و براى اينكه وسيله محو آنان را فراهم كند آنها را متهم بقتل مىنمايد و من لازم ميدانستم كه قبل از جنگ راجع به آنچه كلانتر شيراز به من گفته تحقيق نمايم و اگر حقيقت داشت ، درصدد برآيم كه از از قبيلهء ( بوير ) انتقام بگيرم ، بعد از اين‌كه تحقيق كردم معلوم شد كه گفتهء كلانتر شيراز صحيح است و ( شيخ عمر ) را افراد قبيله ( بوير ) بقتل رسانيده‌اند و بعد از مرگش جنازه وى را در دشت نرگس بامانت گذاشتند تا اين‌كه من محل قبرش را معين كنم . با اينكه از سفر اول من به شيراز مدتى نميگذشت چند تن از عارفان كه من در شيراز با آنها مباحثه كرده بودم زندگى را بدرود گفتند . از جمله محمد شيرازى ، شمس الدين ملقب به حافظ كه گفتم نتوانست قرآن را از آيات انتها بسوى ابتدا بخواند و من خواندم
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 253 | مارسل بريون / ذبيح الله منصورى