كوه جوهاى آب جارى است و بعد از اينكه دامنه كوه را طى كردى به جائى ميرسى كه از حدود بيابان شصت فرسنگى تجاوز كردهاى . آنگاه ميتوانى دامنه كوه را رها كنى و وارد بيابان شوى و در آنجا آب خواهى يافت . گفتم اى مرد سالخورده آيا تو راههاى اين حدود را ميشناسى ؟
كدخدا گفت بلى اى امير گفتم آيا موافقت ميكنى كه راهنماى من بشوى ؟ پيرمرد گفت اى امير ، خود و پسرم راهنماى تو خواهيم شد و تو را بدامنه كوه خواهيم رسانيد و آنگاه تو را بسوى بيابان ميبريم . گفتم اگر تو قشون مرا سالم از بيابان عبور بدهى پاداشى خوب دريافت خواهى كرد . پير مرد كدخدا گفت وظيفه من و پسرم خدمتگذارى است و آنچه از دستمان برآيد كوتاهى نخواهيم كرد .
من به پيرمرد و پسرش اسب دادم تا بتوانند بپاى سواران من بيايند و پيرمرد براى من حكايت كرد بيابانى كه من ميخواستم از آن عبور كنم همان بيابان معروف است كه در داستانها گفتهاند و قشون سلم و طور در آن بيابان از بين رفت و هرگاه من وارد بيابان مزبور مىشدم ، قشون من نيز مثل قشون سلم و طور از بين مىرفت .
پيرمرد به خط مستقيم ما را بسوى مشرق برد تا اينكه بدامنه كوه رسيديم و از او پرسيدم آيا شما هم موقعى كه ميخواهيد بفارس برويد از اين دامنه عبور ميكنيد و خود را بفارس مىرسانيد .
مرد سالخورده جواب داد اى امير ما جرئت نمىكنيم به تنهائى از اينجا عبور كنيم زيرا اين راه ، دزد گاه است . اكنون كه تو با يك قشون بزرگ از اينجا عبور ميكنى كسى جرئت ندارد به تو حملهور شود ولى اگر تنها باشى يا با كاروان كوچك از اينجا عبور كنى مورد حمله قرار خواهى گرفت و راهزنان مالت را مىبرند و تو را هم بقتل ميرسانند . گفتم مگر اينجا حاكم ندارد تا اينكه براى از بين بردن دزدها اقدام كند . مرد سالخورده گفت از روزى كه من بخاطر دارم اين حاكم در اينجا براى كوتاه كردن دست راهزنان اقدام نكرده است . قسمت پائين اين كوهها به زابلستان مىخورد و قسمت بالاى آن به ( غور ) و افغانستان اتصال پيدا مىكند و اين وسط ، بىصاحب است و هركس به تنهائى از اينجا عبور كند بقتل مىرسد .
حركت ما در دامنه كوهها بسته بود بمواضع آب و طورى ميرفتيم كه بتوانيم در هرجا كه آب هست اتراق كنيم . با اينكه پيرمرد مىگفت جرئت نميكرد به تنهائى از آن منطقه عبور نمايد همهجا را مىشناخت . من از او پرسيدم تو كه از اينجا نيامدى چگونه اين دشتها و كوهها را به خوبى مىشناسى ؟ پيرمرد گفت اى امير من در موقع كودكى و آغاز جوانى چوپان بودم و گوسفندان خود را در دامنه اين كوهها مىچرانيدم . پرسيدم آيا در آن موقع اينجا امن بود و اگر امن نبود تو چگونه گوسفندان خود را در دامنههاى اينجا مىچرانيدى . مرد سالخورده گفت اى امير در آن موقع بيرجند و قائن حاكمى داشت با قدرت و دلير و طورى راهزنان را ترسانيده بود كه كسى جرئت نميكرد گوسفندان مرا بيغما ببرد و راهزنان ميدانستند گوسفندانى كه من ميچرانم از حاكم بيرجند و قائن است .
يكروز هنگام ظهر به نهرى رسيديم كه از كوه فرود مىآمد و سربازان من نزديك آن نهر اتراق كردند . من قدرى از نهر فاصله گرفتم و بعد از اداى نماز به خيمه خود رفتم كه استراحت كنم و يك مرتبه يك مار به من حملهور شد و قبل از اينكه من بتوانم آن جانور مهلك را بقتل برسانم مرا
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 251
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٥١