شهر ( بشرويه ) رسيدم اما فرصت نداشتم كه در آن شهر كه سكنهاش از خاركن گرفته تا امام مسجد شهر همه اهل فضل هستند صحبت كنم زيرا شتاب داشتم كه زودتر خود را بفارس برسانم و انتقام خون ( شيخ عمر ) را بگيرم و آتش فتنه را خاموش كنم . بعد از عبور از ( بشرويه ) بجاى اينكه بسوى ( بيرجند ) بروم راه را كج كردم و به جائى رسيدم كه موسوم است به ( رباط خان ) و آنجا آخرين نقطهاى بود كه آب به مقدار زياد در آن يافت ميشد . رباطخان يك آبادى كوچك است كه داراى يك كاروانسراى بزرك مىباشد و آن كاروانسرا را چون يك قلعه جنگى ساختهاند زيرا ( رباط خان ) در محلى واقع شده كه راه عبور راهزنان است و راهزنان براى تحصيل آب مجبورند خود را به ( رباط خان ) برسانند و بندرت اتفاق مىافتد كه دزدان بعد از ورود به ( رباط خان ) درصدد برنيايند كه سكنه محلى را مورد چپاول قرار دهند .
لذا سكنه ( رباط خان ) پيوسته براى جنك آماده هستند و اگر شماره دزدان زياد باشد بكاروانسرا ميروند و در آن را مىبندند و از آن پس مانند كسانى كه در يك دژ جنگى هستند پايدارى مىنمايند . بعد از اينكه وارد ( رباط خان ) شدم چند تن از سالخوردگان آبادى را احضار كردم تا با آنها راجع به خط سير خود مشورت نمايم . كدخداى آبادى كه مردى ريشسفيد بود گفت اى امير مقابل تو بيابانى است كه شصت فرسنگ طول دارد . در آن بيابان آب نيست و علف نميرويد و حتى بوتهاى خشك يافت نميشود كه تو بتوانى شاخهاى از آن را خلال دندان كنى و خداوند بيابانى به اين خشكى و بىحاصلى نيافريده است و تو نميتوانى با اين قشون بزرك از آنجا بگذرى و قشون تو در روز دوم از تشنگى به هلاكت خواهد رسيد . از آن بيابان نميتوان گذشت مگر با شتر و كسى كه سوار بر اسب است قادر به عبور از بيابان شصت فرسنگى نيست حتى شترسوار هم بايد با خود آب ببرد زيرا شتر او بايد يك مرتبه در صحرا آب بنوشد بهمينجهت يك شترسوار نمىتواند به تنهائى از اين بيابان عبور كند و بايد كاروانى از شترسواران از بيابان عبور كنند كه بعضى از آنها سوار بر شتر باشند و بار شتران ديگر را آب كنند .
آنگاه كدخداى سالخورده شرح چند نفر از مردان مشهور را داد كه به تنهائى يا باتفاق دو يا سه نفر وارد بيابان شدند بدين اميد كه از آن بگذرند ولى نتوانستند عبور نمايند و تشنگى آنها را از پا درآورد و لاشه آنها طعمهء مرغان لاشخوار گرديد و استخوانهاى سفيدشان در صحرا بجا ماند . گفتم من يك مرتبه از خراسان به زابلستان رفتم و مرتبه ديگر از فارس بخراسان سفر كردم و در آن سفرها ، از بيابانهاى بىآب گذشتم . كدخداى آبادى گفت آن بيابان را كه تو از آن عبور كردى داراى آب است و بخصوص در فصل بهار ، آب در آن بيابان فراوان مىشود ولى اين بيابان كه تو ميخواهى از آن عبور كنى آب ندارد . اگر قشون تو شترسوار بود ميتوانستى راويههاى بزرگ پر از آب را بار شتران كنى كه در راه آب داشتهباشى و از صحرا بگذرى . اما قشون اسبسوار تو ، نميتواند از بيابانى كه در پيشدارى عبور نمايد .
گفتم از اين قرار من كه تا اينجا آمدهام بايد مراجعت كنم زيرا بيابان بدون آب مانع از عبور من است . پيرمرد كدخدا دست خود را به طرف مشرق دراز كرد و گفت اگر از اينجا به خط راست به روى بعد از دو روز كوهى را خواهى ديد كه از شمال بسوى نيمروز ( جنوب ) امتداد دارد و هرگاه تو قشون خود را از دامنه آن كوه عبور بدهى دوچار بىآبى نخواهى شد چون در دامنه آن
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 250
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٥٠