گزيد . مار ، بالاى قوزك چپ من نيش زد و قبل از اينكه بتواند بگريزد من با لگد كمرش را شكستم و ملازمانم آن جانور را بقتل رسانيدند . هنگامى كه مار مرا نيش زد ، جز يك سوزش كوچك ، مثل اينكه خارى در پا فرو برود احساس ديگرى نكردم و درد ناشى از نيش مار ، در قبال زخم هائى كه من در ميدانهاى جنگ خورده بودم قابل نبود . معهذا پيرمرد راهنما را احضار كردم و لاشه مار را به او نشان دادم و گفتم اين جانور مرا نيش زده آيا نيش آن خطرناك است يا نه ؟ مرد سالخورده از مشاهدهء لاشهء مار حيرت و وحشت كرد و گفت اى امير ، اين مار از نوع مارهاى ( كبچه ) است و اگر كسى را بزند و فورى ، محل نيش را نشكافند و نمكند ، مارگزيده خواهد مرد .
گفتم از اين قرار اجل من رسيده و من در اينجا زندگى را بدرود خواهم گفت . پيرمرد بانك زد فورى طناب بياوريد . طناب آوردند و مرد سالخورده پاى چپ مرا در نيمه ساق پا محكم بست و گفت براى اين پاى ترا بستم كه زهر مار بدل نرسد . آنگاه خنجر مرا گرفت و محل نيش مار را با خنجر شكافت و دهان را روى شكاف گذاشت و شروع بمكيدن كرد . لحظه به لحظه خونى را كه در دهانش جمع شده بود بيرون مىريخت و من از او پرسيدم براى چه اين كار را مىكند . وى در جواب گفت براى اينكه زهر از بدن تو خارج شود . از ظهر كه من گرفتار نيش مار شدم تا هنگام نماز عصر ، آن مرد بىانقطاع محل زخم را مىمكيد و خون را از دهان بيرون مىريخت . در آن موقع حس كردم كه تب كردهام و به پيرمرد گفتم آيا مارگزيده تب مىكند ؟ مرد سالخورده گفت بلى اى امير و در حال تب ميميرد .
گفتم من از مرگ بيم ندارم و پيوسته مرگ را استقبال كردهام . پيرمرد گفت من چون پاى تو را با طناب بستم و مانع از اين شدم كه زهر بدل تو برسد و محل نيش مار را شكافتم و زهر را مكيدم و بيرون آوردم تو نخواهى مرد و اينجا بمان تا وقتى كه معالجه شوى . آنگاه پيرمرد راهنما اظهار كرد امروز ، وقتى من وارد خيمه تو شدم و لاشه مار كبچه را ديدم بسيار حيرت كردم براى اينكه در اين هواى گرم مار از سوراخ خود بيرون نمىآيد . در پشت اين كوه مار ( كبچه ) به مقدار زياد وجود دارد ولى هيچيك از آنها در موقع گرما از سوراخ خارج نمىشوند و مار آنقدر ظريف است كه اگر در معرض آفتاب تابستان و صحرا قرار بگيرد . ميميرد و من نميدانم اين مار كه به تو نيش زد چگونه وارد خيمهات گرديد .
مدت سه روز من در آنجا كه مار مرا گزيده بود توقف كردم و روز سوم تب قطع شد و در آن سه روز پاى چپ من طورى متورم شده بود كه گوئى يك مشك پر از آب است ولى بعد از آن ورم پا تخفيف يافت و من توانستم سوار بر اسب شوم و از آنجا به راه بيفتم .
مرد سالخورده مىگفت كه مار كبچه تخم ميگذارد و روى تخم ميخوابد و هربار از پنج تا سى توله مار از تخمها خارج مىشود و به همين جهت است كه در پشت آن كوهها مارهاى كبچه از مورچه فراوانتر مىباشد . بعد از اينكه از آنجا به راه افتاديم من هر زمان كه ميخواستم وارد خيمه خود شوم دقت مىكردم تا اينكه گرفتار نيش مار نشوم و پيرمرد همچنان براهنمائى ادامه داد .
كوههائى كه ما از دامنه آنها عبور ميكرديم رنگارنگ بود و ما ميديديم كه بعضى از آنها به رنگ سبز و برخى برنگ زرد و بعضى هم نارنجى مىباشد . در هيچ يك از آن كوهها درخت نديدم و حال آنكه در كوههاى استراباد و مازندران و گيلان درخت به مقدار زياد يافت مىشد . با اينكه
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 252
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٥٢