تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩

فصل بيست و دوم قتل ( شيخ عمر ) در فارس

دو روز قبل از اينكه از ماوراء النهر بسوى ( بدخشان ) و آنگاه كابلستان به راه بيافتم تا از آنجا به هندوستان بروم يك خبر حيرت‌آور به من رسيد . من چون در تمام كشورهاى خود كبوترخانه دارم زودتر از خبرهاى جهان مطلع مىشوم و شايد بتوان گفت كه روز بروز از اخبار كشورهاى خود مستحضر ميگردم و بوسيله كبوتر خبرى به من رسيد كه ( شيخ عمر ) پسر مرا در فارس كشتند . من از وصول خبر مرك پسرم غمگين نشدم زيرا مرك براى مردى چون من آنقدر عادى است كه حتى خبر مرك پسرم مرا مهموم نميكند ولى حيرت كردم كه چگونه شخصى چون فرزند مرا بقتل رسانيده‌اند . بطوريكه از نامه مختصرى كه بوسيله كبوتر فرستاده بودند مستفاد مىشد در فارس نزديك شيراز جلگه‌اى هست موسوم ( دشت نرگس ) زيرا در آن جلگه گل‌هاى نرگس فراوان است . شيخ عمر براى شكار به آن جلگه ميرود و عده‌اى به او و همراهانش حمله‌ور مىشوند و او را بقتل ميرسانند و قاتلين از عشاير فارس بوده‌اند و در آن نامه ننوشته بودند كه كداميك از عشاير فارس مبادرت بقتل فرزند من كرده‌اند . نويسنده نامه كلانتر شيراز بود و من او را به خوبى ميشناختم و مىدانستم مردى است از اهالى ( تاشكند ) و كلانتر مىگفت كه بر اثر قتل ( شيخ عمر ) هرج و مرج حكمفرما شده و بعيد نيست كه عشاير فارس مبادرت بحمله نمايند و شيراز را بگيرند . كلانتر مىگفت وى تا آنجا كه بتواند پايدارى خواهد كرد ليكن براى اينكه اوضاع وخيم نشود بهتر اينست كه من نيروى امدادى بفارس بفرستم . يك مرتبه ديگر بر اثر فتنه‌ايكه من در انتظارش نبودم عزم من تغيير كرد و دريافتم كه رفتن من بفارس ضرورىتر از رفتن بهندوستان است . اگر ميخواستم از راه ( رى ) و ( اصفهان ) بفارس بروم مدتى طول ميكشيد و ضرورت ايجاب ميكرد از راه خراسان و يزد خود را بفارس برسانم يعنى از راهى كه براى يك قشون سوار بمناسبت كم‌آبى بسيار دشوار است . ( ميران شاه ) را كه سلطان فارس بود و گفتم كه ( شيخ عمر ) را بجاى او گماشتم در ماوراء النهر نهادم و خود در راس يك قشون سوار هفتاد هزار نفرى به راه افتادم . من بعد از عبور از ماوراء النهر و خراسان مرتبه‌اى ديگر به شهر علماء و فضلاء يعنى