كه دندان نداشت و در مسجد محله ما واقع در ( كش ) به اطفال خواندن و نوشت مىآموخت و نيز گفتم كه در هفت سالگى از مكتبخانه ( ملا على بيك ) خارج شدم و بمكتبخانه ( شيخ شمس الدين ) رفتم . روزى كه من شهر ( كش ) را مىساختم مدتى از مرك آن دو ميگذشت و وضع زندگى فرزندان ( شيخ شمس الدين ) بد نبود اما فرزندان ( ملا على بيك ) با عسرت زندگى مىكردند و من امر كردم كه براى هريك از فرزندان ( ملا على بيك ) يك خانه بسازند و جهت آنها مستمرى برقرار نمودم .
روزى كه من در شهر ( كش ) براى فرزندان ( ملا على بيك ) خانه ساختم هنوز از دهان ( ابن خلدون ) كه او را در شام ديده بودم نشنيده بودم كه بزرگترين نعمت كه خداوند بعد از نعمت حيات و سلامتى به انسان ميدهد دوستى يك مرد بزرك است زيرا دوستى يك مرد بزرك انسان را به تمام آرزوهاى خود مىرساند و وى را داراى مكنت و حشمت مىكند . با اينكه هنوز آن گفته را از ( ابن خلدون ) نشنيده بودم مىانديشيدم كه چون من فرمانرواى جهان هستم كسانى كه پدرانشان در گذشته به من خدمت كردند و به جهتى بر من حق داشتند نمىبايد با عسرت زندگى كنند و اگر آنها از حيث معيشت در مضيقه باشند دليل بر دنائت من است .
پس از اينكه خانههاى فرزندان ( ملا على بيك ) ساخته شد فكرى برايم پيش آمد و به خود گفتم شهر ( كش ) مسقط الراس من است و من در آن شهر چشم بجهان گشودم و مدتى بعد از تولد در آن شهر ميزيستم و همشهرىهاى من هم مانند آموزگارانم بر من حق دارند آيا سزاوار است مرد يا زنى كه همشهرى فرمانرواى جهان مىباشد با عسرت زندگى كند و نداند كه نان فردا را چگونه تهيه نمايد ؟
اين بود كه عزم كردم براى تمام سكنه بىبضاعت شهر ( كش ) مشروط بر اينكه بومى باشند مستمرى برقرار نمايم تا در زادگاه من فقير وجود نداشته باشند و هيچكس از فكر معاش سر را بر زانوى غم تكيه ندهد .
( براستى كه تيمور لنك از لحاظ شخصيت يكى از عجايب بوده و انسان نميداند آن مرد را كه آنهمه بىرحم و خونخوار و اينهمه جوانمرد و سخى بود چگونه مورد قضاوت قرار بدهد - مارسل بريون )
من تصور نمىكنم در جهان شهرى زيباتر از ( كش ) وجود داشته باشد . معابر زادگاه من بقدرى وسيع است كه از اين طرف تا آن طرف معبر پنجاه ذرع مىباشد و بيست و پنج سوار كنار هم براحتى از معبر مىگذرند . با اينكه بزيبائى شهر ( كش ) در جهان شهر نيست و عمارت من در آن شهر زيباترين عمارت جهان است بيش از يكهفته در آن شهر بسر نبردم زيرا نمىخواستم عهد خود را زير پا بگذارم و خويش را تسليم راحتطلبى بكنم . من ميدانستم كه اگر راحتىطلب شوم ، همانطور كه من امراى راحتطلب را از پا درآوردم مردى هم پيدا مىشود و مرا از پا درمىآورد و در گيتى هركس كه راحتىطلب شد و اوقات خود را صرف عيش و طرب كرد از پا درمىآيد و به خاك مذلت مىافتد . اين بود كه بعد از يكهفته توقف در شهر ( كش ) از آن شهر خارج شدم و بصحرا رفتم و در اردوگاه بين افسران و سربازانم بسر بردم و مشغول تدارك سفر هندوستان شدم .
من از دو راه مىتوانستم به هندوستان بروم يكى از راه خراسان و زابلستان و ديگرى
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 247
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٤٧