در سامعه من هيچ نغمه موسيقى لذتبخشتر از نغمههاى جنگ نيست و به همين جهت هرگز از نغمه ( چنگ ) و ( عود ) و ( قانون ) لذت نبردم . من در شگفتم چگونه مردم ، بجاى اينكه حرفه جنك را انتخاب نمايند حرفه كشاورزى يا نساجى يا سراجى را انتخاب مينمايند و چطور نمىتوانند بفهمند كه بهترين و لذتبخشترين حرفهها ، حرفه جنگى است و هيچ مرد ، در دوره زندگى ، به قدر يك مرد جنگجو از عمر خود لذت نمىبرد .
اگر مىخواهى در جهان بزرگ و سرور باشى حرفه جنگ را انتخاب كن . اگر ميل دارى پسرانت بعد از تو ببزرگى و فرماندهى برسند به آنها حرفه جنك را بياموز . شاعر طوسى كه من مزار او را ساختم و سنك به قبرش نهادم ميگويد :
( دبيرى است از پيشهها ارجمند - * از آن مرد افكنده گردد بلند )
ليكن يك دبير با اينكه حرفهاى ارجمند دارد هرگز بمرتبه فرماندهى بر جهان نميرسد مگر اينكه حرفه جنگى داشته باشد . من علماء را محترم ميشمارم و هر شهر را كه گشودم از قتل و آزار علماء خوددارى كردم ، معهذا مقام يك مرد عالم ، هرگز از مرتبه معنوى تجاوز نميكند مگر اينكه مانند من شمشيرزن باشد و حرفه اصلى خود را ، جنك قرار دهد . يكمرد جنگى چون من ، بر صدها هزار عالم و دبير فرماندهى مينمايد اما بزرگترين دانشمندان جهان از نوع ( ابن خلدون ) كه من راجع به او - كه در شام وى را ديدم - صحبت خواهم كرد چاره ندارد جز اينكه مطيع يك مرد جنگى چون من باشد .
من فكر ميكنم كسى كه مرد جنگى باشد و يك بار منظره ميدان جنك را ببيند و نعره سلحشوران و شيون زنها و گروگان و چكاچاك سلاح و صداى سم اسبها را بشنود هرگز از نغمه موسيقى و غمزه ساقى لذت نخواهد برد زيرا بهترين و بزرگترين لذات دنيا ، براى مرد ، لذتى است كه در ميدان جنك بدست مىآيد .
در داخل شهر ، جنگ شدت كرد و عدهاى از مدافعين حصار مجبور شدند براى كمك به كسانى كه در شهر مىجنگيدند از حصار پائين بروند . من نمىتوانستم تا غروب آن روز ، نيروى امدادى را از راه حصار به داخل شهر بفرستم و دستور دادم كه حصار را بشكافند كه بتوان به سهولت وارد شهر شد و از آنجا خارج گرديد . وقتى آفتاب روز اول حمل بوسط آسمان رسيد سربازان من بمناسبت اينكه مدافعين حصار كم و ضعيف بودند پنج رخنه در حصار بوجود آوردند . در همان موقع چند نفر از شهر خارج شدند و ديدم كه مردى را روى تختهاى عريض نهادهاند و بسوى من مىآمدند . وقتى نزديك شدند مشاهده كردم مردى كه روى تخته قرار گرفته پسرم شاهرخ است و از وضعش دانستم كه هنوز جان دارد . ولى اگر كشته هم ميشد باعث اندوه من نمىگرديد همانگونه كه شيخ عمر را كشتند ( بطورى كه خواهم گفت ) و كوچكترين اثر نامطلوب در من نكرد .
زيرا در ميدان جنك ، ارزش جان فرمانده قشون ، و ارزش جان يك سرباز مساوى است و اينكه براى فرمانده قشون قابل بارزش زيادتر هستند از لحاظ لياقت وى مىباشد و او مىتواند ميدان جنك را اداره كند و يك سرباز ، قادر باداره ميدان جنك نيست .
معلوم شد كه يك ضربت شديد شمشير ران راست ( شاهرخ ) را مجروح كرده و او ديگر قادر بايستادن نيست . گفتم او را به خيمهاش ببرند و زخمش را ببندند و همانجا باشد تا بهبود حاصل كند . وقتى موقع نماز عصر فرا رسيد از تمام شهر هرات دود برميخاست و سربازان من تا آنجا كه