توانسته بودند خانههاى شهر را ويران كردند و آتش زدند . وقتى من از نماز عصر فارغ گرديدم و از مسجد خارج شدم به من اطلاع دادند كه ( ملك محمد زشكى ) و دو پسرش دستگير گرديدند ( مسجدى كه تيمور لنگ ميگويد از آن خارج شد مسجد قابل حمل او بود كه شرح آن در آغاز اين سرگذشت به نظر خوانندگان رسيد - مارسل بريون )
ليكن جنك در شهر ادامه داشت و سربازان هرات نميخواستند تسليم شوند . من ميل نداشتم با ( ملك محمد زشكى ) وارد مذاكره شوم . زيرا بر اثر مقاومت او ، عده زيادى از سربازان من كشته و مجروح شدند . لذا گفتم سرش را از بدنش جدا نمايند و بر نيزه بزنند و بمدافعين نشان بدهند و به آنها بفهمانند كه چون اميرشان كشته شده ادامه مقاومت آنها بيفايد ، است . بافسران خود سپردم بمدافعين بگويند كه هرگاه دست از مقاومت برندارند ، پسران ( ملك محمد زشكى ) نيز كشته خواهند شد و سرشان را بر نيزه خواهند ديد . مشاهده سر بريده سلطان نيروى پايدارى مدافعين را سست كرد و قبل از غروب آفتاب همه تسليم شدند و سربازان من آنان را اسير نمودند و از شهر بيرون بردند . چون شهر به تصرف من درآمده بود گفتم كه ديگر خانهها را ويران نكنند و نسوزانند و افسران و سربازانم را آزاد گذاشتم كه شهر را مورد يغما قرار دهند .
آن شب اوقات ما صرف جمعآورى اسيران و انتقال آنها بخارج شهر ، و همچنين صرف مداواى مجروحين گرديد و از روز بعد ، سكنه شهر را وادار كرديم كه اموات را دفن نمايند و بعد از اينكه اجساد دفن شد دستور دادم كه سكنه آباديهاى هرات را به بيگارى بگيرند و آنها را با كمك سكنهء خود هرات ، حصار شهر را ويران كنند . ويران كردن حصار شهر پانزده روز طول كشيد و پس از اينكه حصار ( هرات ) از بين رفت من پسران ( ملك محمد زشكى ) را احضار كردم . پسر بزرگ هيجده ساله بود و پسر كوچك پانزده ساله بود و به آنها گفتم پدرتان با من ناجوانمردى كرد و دو قاصد مرا كشت و سزاى عمل خود را ديد من از خون شما بمناسبت اينكه خصومتى با من نكردهايد مىگذرم و اگر مطيع من باشيد حكومت ( هرات ) را ببرادر ارشد واميگذارم و اگر سر از فرمان من بپيچيد ، مثل پدرتان كشته خواهيد شد .
پسر بزرك ( ملك محمد زشكى ) كه موسوم بود به ( محمود ) گفت اى امير ما از اطاعت تو سر نخواهيم پيچيد به ( محمود ) گفتم تو بعد از اين به حكم من ، حاكم ( هرات ) خواهى بود و ميتوانى حكومت يكى از توابع هرات را ببرادرت واگذار كنى من ميل نداشتم كه ( هرات ) ويران شود ولى رفتار زشت و غرور پدرت مرا وادار نمود كه مبادرت بحمله نمايم و در نتيجه شهر ( هرات ) آسيب ديد و تو بعد از من براى آبادى اين شهر بكوش ولى از ساختن حصار خوددارى نما . چون اگر تو در پيرامون اين شهر حصار بسازى من فكر خواهم كرد كه قصد طغيان دارى و ناگزير تو را بمجازات خواهم رسانيد . ( محمود ) گفت اى امير ، من به تو قول مىدهم كه هرگز عليه تو طغيان نخواهم كرد .
گفتم من چون پدرت را كشتهام اميدوار نيستم كه روزى تو ، حاضر شوى از روى صميميت به من خدمت كنى ولى ميتوانى طورى رفتار نمائى كه جان و مالت بخطر نيفتد و بعد از تو فرزندانت در اين كشور سلطنت نمايند و چون تو دست نشانده من هستى هرگاه روزى مورد حمله قرار گرفتى مىتوانى از من كمك بخواهى و من در آن روز از تو حمايت خواهم كرد .
جنگ ( فيروزآباد ) و جنگ ( هرات ) طورى قشون مرا ضعيف كرده بود كه ادامهء توقف من
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 245
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٤٥