از اينكه قشون ( شيخ عمر ) آمد بتوانيم به شهر حملهور شويم . من تاريخ حمله به شهر هرات را روز اول حمل تعيين كرده بودم و در آن روز دو دسته از سربازان من كه جوشن در بر و مغفر بر سر داشتند ، مامور شدند كه از مشرق و مغرب هرات مبادرت بحمله نمايند و از حصار بالا بروند .
تمام تيراندازان برجسته خود را مامور نمودم كه مدافعين را بالاى حصار به تير ببندند و همچنين بكسانيكه عهدهدار منجنيق بودند امر كردم كه بر مدافعين سنگ ببارند . به آنها گفتم كه مدافعين بالاى حصار ، بايد طورى دوچار زحمت شوند كه نتوانند براى كسانى كه از حصار بالا ميروند مانع بزرگ بوجود بياورند .
( ملك محمد زشكى ) براى دفاع از هرات در روز اول روغن آب شده بسر سربازان من ريخت و عدهاى از آنها را با اينكه جوشن و مغفر داشتند سوزانيد . مدافعين هرات ، ديگهاى بزرك را كه حلقه داشت بالاى حصار برده ، در آنجا اجاق بوجود آورده ، ديگها را روى اجاق نهادند و بر آنها روغن كردند و زير ديگها آتش افروختند بطوريكه روغن درون ديگها آنقدر داغ شد كه به جوش آمد و بدود افتاد و هنگامى كه سربازان ما ، از نردبانها بالا ميرفتند تا اينكه خود را بالاى حصار برسانند ملحقه ( ملاقه ) بزرگ را پر از روغن داغ ميكردند و روى سربازان ما ميريختند و سربازان ما از فرط درد سوختن ، نردبان را رها مينمودند و بر زمين مىافتادند و برخى از آنها بر اثر سقوط جان ميسپردند . آنهائى هم كه زنده ميماندند نميتوانستند در جنك شركت كنند و سوزش بدن ، يك لحظه ، امان استراحت به آنها نميداد .
من خود جزو كمانداران مشغول تيراندازى بودم و دو مرتبه ، دو مرد را كه بالاى حصار ملاقه در دست داشتند و مىخواستند روى سربازان من روغن داغ بريزند با تير از كار انداختم و ملحقه ( ملاقه ) از دستشان افتاد و تصور ميكنم كه روغن داغ خود آنها را سوزانيد . ما سعى ميكرديم كه بتوانيم در يك نقطه از حصار ، جاى پا بدست بياوريم و همين كه در يك نقطه جاى پا بدست مىآورديم مىتوانستيم آنجا را تقويت نمائيم . عاقبت بعد از اينكه نزديك هزار و پانصد تن از سربازان من كشته شدند و سوختند و از كار افتادند ما توانستيم در قسمتى از حصار شرقى هرات جاى پائى باز كنيم و من بىانقطاع از آن راه براى سربازانى كه وارد شهر شده بودند نيروى امدادى مىفرستادم و براى اينكه روحيه سربازانم كه در شهر مىجنگيدند تقويت شود به ( شاهرخ ) گفتم به شهر برود و خانهها را ويران كند و بسوزاند تا اينكه مدافعين نتوانند در خانهها بجنگ ادامه بدهند و هر خانه را مبدل بيك قلعه جنگى نمايند .
به شاهرخ گفتم ، در جنگ ، هرگونه ملايمت و نرمى ، سبب شكست خواهد شد و تا لحظهاى كه جنگ ادامه دارد و طرف از پا درنيامده و تسليم نشده بايد با بيرحمى كشت و ويران كرد و سوزانيد ممكن است كه خصم براى اينكه تو را فريب بدهد اطفال خردسال و زنها را جلوى تو بفرستند و تو بايد بدون شفقت كودكان و زنها را هم از دم تيغ بگذرانى ولى بعد از اينكه خصم سلاح را بر زمين نهاد و تسليم شد ، او را بقتل نرسان زيرا قتل دشمنى كه تسليم شده دور از جوانمردى و شريعت است مگر اينكه مستوجب قتل باشد .
( شاهرخ ) به شهر رفت و طولى نكشيد كه ستونهاى مرتفع دود از شهر برخاست و دانستم كه سربازانم با مشعلها خانههاى شهر را مىسوزانند . من گوش بصداى شهر داده بودم و از شنيدن نعره جنگجويان و ضجه زنها و شيون اطفال و صداى فرو ريختن ديوارها لذت ميبردم .
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 243
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٤٣