بدون معطلى به آن شهر حمله نمايم . اين بود كه ترجيح دادم كه پشت حصار شهر ، شكيبائى را پيشه نمايم تا پسرم شيخ عمر با قشون خود برسد .
هرات با رودخانه ( هرى رود ) مشروب مىشود و شاخهاى از آن رودخانه از جنوب شهر ميگذرد من براى اينكه از حيث آب مدافعين را در مضيقه بگذارم به سربازانم گفتم مجرائى براى آن شاخه از هرى رود حفر نمايند و شاخه مزبور را برگردانند تا آب به شهر نرسد سربازانم شروع بحفر مجراى جديد نمودند ولى به دو علت عمل برگردانيدن آب نهر مزبور متوقف ماند يكى اينكه شيخ عمر با قشون خود رسيد و ما عليه شهر مبادرت بحمله كرديم و سربازان من نتوانستند بحفارى ادامه بدهند علت دوم اين بود كه من مطلع شدم كه در هرات مثل ساير شهرهاى خراسان آب انبار خيلى زياد است و علاوه بر اينكه تمام خانهها داراى آبانبار مىباشد در شهر ، آب انبارهاى بزرگ از طرف گذشتگان ساخته شده و استفاده از آب آنها براى همه رايگان است و هر آب انبار بزرگ داراى موقوفه و متولى است و متولى وظيفه دارد از محل موقوفه آبانبار را مرمت نمايد و سالى يك بار در فصل پائيز لاروبى كند و آنگاه آب بيندازد . بنابراين هرگاه من آب شهر را برميگردانيدم تا اينكه مدافعين را در مضيقه بگذارم چون سكنه شهر به قدر كافى آب داشتند نتيجه نميگرفتم .
وقتى قشون شيخ عمر به من رسيد شانزده هزار تن بود و چهار هزار نفر از سربازانش بر اثر سرما و بيمارى از بين رفته يا در فيروزآباد مانده بودند و شيخ عمر ميگفت كه توصيه پادشاه غور از لحاظ رهائى يافتن قشون او از برف و سرما خيلى موثر واقع گرديد و هرگاه سكنه محلى برحسب توصيه پادشاه غور كمك نميكردند و به آنها سوخت و خيمه و نمد و پوستين و آذوقه نميرسانيدند ، ممكن بود تمام سربازان و اسبها به هلاكت برسند .
( شيخ عمر ) بعد از اينكه به من ملحق گرديد در جنگ ( هرات ) شركت نكرد . زيرا من او را با سه هزار سوار به ( شيراز ) فرستادم تا اينكه سلطان فارس شود و ( ميران شاه ) پسر ديگرم را كه سلطان فارس بود احضار نمودم . دو چيز سبب گرديد كه من ( ميران شاه ) را از فارس احضار كنم و ( شيخ عمر ) را بجايش بنشانم . اول اينكه ( ميران شاه ) نسبت به ( شيخ عمر ) جوان بود و تجربه ( شيخ عمر ) را نداشت و دوم اينكه من ميخواستم ( ميران شاه ) را با خود به هندوستان ببرم .
هواى ( هرات ) روز بروز ملايمتر ميشد چون فصل بهار فرا ميرسيد و بعد از اينكه ( شيخ عمر ) با سه هزار سوار ، راه ( فارس ) را پيش گرفت من عزم كردم كه مبادرت بحمله نمايم زيرا سيزده هزار سوار كه از قشون ( شيخ عمر ) براى ما باقى ماند ، نيروى مرا تقويت مىنمود .
سهلترين وسيله براى از پا درآوردن قوه مقاومت پادشاه هرات باسم ( ملك محمد زشكى ) اين بود كه حصار شهر را با احتراق باروت فرو بريزم . ولى باروت ما ، در جنگ فيروزآباد به مصرف رسيد و آنچه باقى ماند بقدرى كم بود كه از لحاظ ويران كردن حصار آن شهر فايده نداشت اگر مصالح ساختن باروت در آنجا بدست مىآمد ، ما مىتوانستيم باروت بسازيم و حصار شهر را ويران كنيم . ليكن چون مصالح در هرات موجود نبود . عزم كردم كه با حمله مستقيم ، نيروى مقاومت ( ملك محمد زشكى ) را از بين ببرم .
در روزهائى كه منتظر رسيدن قشون ( شيخ عمر ) بودم سربازان من بيكار نمانند و از بام تا شام درختان جلگه هرات را ميانداختند و باستادى نجاران منجنيق و نردبان مىساختند تا بعد
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 242
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٤٢