من در يك منزلى هرات توقف كردم بدون اينكه از قتل قاصد خود اطلاع داشته باشم من ميدانستم كه هرات از آبادترين شهرهاى آن ناحيه است و هوائى بسيار خوب دارد و در سراسر تابستان از طرف شمال بادى در آن ميوزد كه هوا را لطيف و خنك مىنمايد و انگور و خربوزه هرات در آخر تابستان و فصل پائيز معروف است . وقتى من به هرات رسيدم آفتاب وارد برج حوت شده هوا معتدل بود بطورى كه سربازان من بعضى از شبها احتياج به آتش نداشتند .
در آنجا كه من اتراق كرده بودم كوهى را كه در شمال هرات قرار گرفته مشاهده مىكردم و ميدانستم كه بالاى آنكوه يك آتشكده وجود دارد كه مجوسها ساختهاند و هيچكس از مبداء آن اطلاع ندارد و نميداند در چه تاريخ ساخته شده و ميگويند آن آتشكده در زمان تولد پيغمبر ما ( ص ) خاموش شد .
( تيمور لنگ اشتباه مىكند و آتشكدهاى كه در زمان تولد پيغمبر اسلام خاموش شد آتشكده فارس بود و آتشكده هرات موسوم به ( ارشك ) يا ( سرشك ) تا قرن چهارم هجرى هم آتش داشت مارسل بريون )
ولى عمارت آن آتشكده باقى است و آنجا آنقدر محكم است كه سكنه هرات كه گاهى براى ديدن آن عمارت بالاى كوه ميروند ، نميتوانند توسط كلنگ آجر و سنگهاى آن عمارت را جدا نمايند .
من انتظار جواب نامه خود را از طرف پادشاه هرات مىكشيدم و چون وصول جواب بتأخير افتاد نامهاى ديگر نوشتم و با پيك فرستادم . باز پادشاه هرات بر خلاف جوانمردى پيك مرا كه گناهى جز بردن نامه نداشت بقتل رسانيد . وقتى جواب نامه دوم بتأخير افتاد و دو پيك من مراجعت نكردند دانستم كه امير هرات نسبت به من نظر بد دارد و نميخواهد من در آن شهر استراحت كنم هرات قبل از اينكه جد من چنگيز آن را مورد حمله قرار بدهد داراى شش هزار كاروانسرا و حمام و طاحونه و سيصد و پنجاه و نه مدرسه و خانقاه و چهل و چهار هزار خانه بود .
( اين ارقام به نظر اغراق مىآيد ولى براى اينكه نظريه تيمور لنگ معلوم شود به عين نقل كردم مارسل بريون )
چند نفر از بزرگان اسلام در هرات مدفون هستند از جمله پير هرات ( يعنى خواجه عبد اللّه انصارى - مارسل بريون ) و ( امام فخر رازى ) و ( خواجه محمد ابو الوليد ) . چون سلطان هرات در مقابل جد من چنگيز مقاومت نمود آن شهر آسيب ديد ولى بعد آباد شد و هنگامى كه من به هرات رسيدم آنجا شهرى بود آباد و گرچه وسعت قديم را نداشت معهذا از شهرهاى درجه اول بشمار ميآمد . بعد از اينكه دانستم پادشاه هرات سر خصومت دارد با قشون خود به راه افتادم تا اينكه بدانم آن مرد با من خواهد جنگيد يا اينكه بحصار شهر پناه خواهد برد و معلوم شد كه پادشاه هرات از جنگ در صحرا خوددارى كرده و ترجيح ميدهد كه در پناه حصار شهر باشد .
اگر به شيخ عمر نگفته بودم كه در هرات به من ملحق شود ، بدون استراحت در آن شهر از كنار هرات ميگذشتم و به خراسان ميرفتم ولى چون هرات ميعاد من و شيخ عمر بود ناگزير ميبايد در آنجا توقف كنم و بعد از اينكه روش خصمانه سلطان هرات بر من محرز گرديد ، من چاره نداشتم جز اينكه شهر را اشغال نمايم . چون اگر از هرات ميگذشتم پسرم شيخ عمر بعد از اينكه با قشون خود به آنجا ميرسيد نابود ميگرديد . جنگ فيروزآباد عدهاى كثير از سربازان مرا به هلاكت رسانيده بود بطورى كه وقتى به هرات رسيدم ، نيروى من باندازهاى نبود كه بتوانم
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 241
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٤١