كفش از برف ميگذرند .
آن مرد نامهاى را براى ابدال - كلزائى آورده بود بعد از اينكه نامه خوانده شد معلوم گرديد كه پسر من شيخ عمر با بيست هزار سوار در منطقه كوهستانى غور برفگير شده است .
آن نامه را حاكم محلى براى پادشاه غور فرستاده بود و پسرم شيخ عمر باحتمال قوى از حضور من در حوالى فيروزآباد اطلاع نداشت . به ابدال - كلزائى گفتم اين بيست هزار سوار كه به فرماندهى پسرم برفگير شدهاند از قشون من هستند و من خود به پسرم شيخ عمر دستور دادهام كه با يك قشون وارد آن كشور شود و بكمك من بيايد . وى اكنون با سواران خود گرفتار برف گرديده و در كشورى هست كه سكنه محلى نسبت به او نظرى خوب ندارند و او را اجنبى ميدانند تو اگر ميل دارى با من دوست باشى بايد در اينموقع رسم دوستى را بجا بگذارى و پسرم و سواران او را نجات بدهى .
پادشاه غور گفت تو مىبينى كه من مجروح هستم و قدرت حركت ندارم و نميتوانم خود براى نجات پسرت و قشون او بروم ولى دستور مىدهم كه حاكم محل تا آنجا كه توانائى دارد براى نجات پسرت و قشون او بكوشد . گفتم به حاكم محلى تأكيد كن كه به قشون پسرم آذوقه و عليق و سوخت برساند و من تصور ميكنم كه سربازان شيخ عمر به خيمه و نمد و پوستين هم احتياج وافر دارند .
يك كاتب احضار شد و ابدال - كلزائى نامهاى خطاب به حاكم محل نوشت و گفت شيخ عمر و سربازانش از دوستان هستند و بايد براى نجات آنها حد اعلاى مجاهدت به كار برود و هر نوع هزينه كه بر آن كار تعلق بگيرد بضمانت پادشاه غور از طرف امير تيمور پرداخته خواهد شد . من هم نامهاى خطاب به شيخ عمر نوشتم و چگونگى وقايع را برايش شرح دادم و گفتم كه بعد از يك جنگ خونين با پادشاه غور ( ابدال كلزائى ) دوست شدهايم و او هم بايد بداند كه در كشورى دوست بسر ميبرد و بايد رفتارش با اهل محل دوستانه باشد و همينكه فرصت پيدا كرد خود را به هرات برساند زيرا من قصد دارم به هرات بروم . همان پيك بلندقامت كه كفشهاى تختهاى داشت مأمور رسانيدن دو نامه شد و به راه افتاد و پادشاه غور گفت او خواهد توانست بعد از چهار يا پنج روز نامه را به مقصد برساند .
ابدال كلزائى بعد از اينكه با من دوست شد مرا ميهمان كرد و شمشيرى برسم مودت به من داد . از وضع او پيدا بود با وجود زخمهاى سخت كه برداشته معالجه خواهد شد . من نميتوانستم در فيروزآباد توقف كنم زيرا به اندازه رفع احتياج آذوقه و عليق در آنجا يافت نميشد و بعد از پنج روز ، كه ميزان برودت تخفيف پيدا كرد از آن شهر به راه افتادم و دو راهنما با خود بردم تا از نقاطى بگذرم كه هوا گرمتر بود . راهنمايان براى اينكه سربازان من از برودت هوا معذب نشوند راهى طولانىتر را كه از يك دشت وسيع ميگذشت انتخاب كردند و ما بدون زحمت زياد بمنطقه هرات رسيديم .
من نامهاى براى پادشاه هرات نوشتم و گفتم كه قصد دارم در آن شهر توقف كنم تا قسمتى ديگر از قشون من كه در عقب است به من ملحق شود و انتظار دارم پادشاه هرات در مدت توقف من ، آذوقه و عليق قشون مرا فراهم نمايد و بنرخ عادل بفروشد . پادشاه هرات قاصد مرا بقتل رسانيد و جواب نامهام را نداد .
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 240
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٤٠