شب قبل در مكانى گرم بسر برده احضار نمودم و به او گفتم آيا راجع به خود فكرى كردهاى ؟ پادشاه غور گفت من شب قبل فكر خود را كرده بودم و به تو گفتم مرا بقتل برسان من خراجگزار تو نخواهم شد و از تو اطاعت نخواهم كرد گفتم اى مرد دريغم مىآيد مردى چون تو را كه داراى سربازانى دلير است بقتل برسانم من سال آينده يا دو سال ديگر قصد دارم به هندوستان بروم تصور ميكنم كه راه عبور من از كشور تو خواهد بود و راه غور براى رفتن بهندوستان بهتر از راه خراسان و زابلستان است اگر تو عهد كنى با من دوست باشى و هنگام رفتن بهندوستان به من كمك نمائى من از قتل تو صرفنظر خواهم كرد و بعد از غلبه بر هندوستان تو نيز از غنائم جنگى بهرمند خواهى شد .
ابدال - كلزائى گفت من به تو خراج نخواهم داد و مطيع تو نخواهم شد ولى مىتوانم با تو دوستى كنم . گفتم لابد ميدانى لازمهء دوستى آن است كه تو هرگز به من و سربازانم حمله نكنى و در موقع ضرورت كمك خود را از من دريغ ننمائى ، پادشاه غور گفت من اين كار را خواهم كرد گفتم من آنقدر بقول تو اعتماد دارم كه از تو وثيقه نميخواهم . اگر ديگرى بود ، پسرانش را گروگان ميگرفتم تا اگر از عهد خود تخلف كرد پسرانش را بقتل برسانم ولى تو مردى هستى كه بر قول خود استوار ميباشى و از مردى چون تو وثيقه نميخواهند . ابدال - كلزائى گفت اينك كه با من دوست شدهاى سربازانم را كه اسير كردهاى رها كن . من بيدرنگ دستور دادم سربازان اسير را رها نمايند آنگاه از او پرسيدم براى رفتن بسمرقند بهترين راه كدام است . پادشاه غور گفت اينك كه يخبندان شروع شده تمام گردنههائى كه از كابلستان و غور به بدخشان ميرود مسدود گرديده است . اگر شتاب دارى كه زودتر به سمرقند به روى از اينجا به هرات برو و بعد از راه خراسان خود را به سمرقند برسان و گرنه در اين فصل از راه گردنههاى زابلستان و غور نميتوان ببدخشان و آنگاه بسمرقند رفت .
گفتم من داراى يك قشون بزرگ هستم و اگر در اينجا اتراق كنم ، از حيث عليق و آذوقه دوچار عسرت خواهم شد . پادشاه غور گفت پس از راه هرات و خراسان برو در خراسان آذوقه و عليق فراوان است . گفتم اى مرد دلير چون ما با يكديگر دوست هستيم بسربازان خود بسپار كه طرز پرتاب كردن قلاب را بسربازان من بيآموزند . ابدال - كلزائى گفت اگر تو طرز به كار بردن آتش را بسربازان من بيآموزى من به آنها خواهم گفت كه طرز انداختن قلاب را بسربازان تو ياد بدهند . گفتم اى مرد ، من نميتوانم طرز به كار بردن آتش ( مقصود باروت است - مارسل بريون ) را بسربازان تو بيآموزم لذا نه از تو و نه از من و چون با يكديگر دوست شدهايم من به پزشك خود ميسپارم كه تو را مداوا كند . ابدال - كلزائى گفت پزشگان خود ما براى مداواى زخم بهتر از پزشكان شما هستند و اگر زخمى مهلك نباشد بدون ترديد معالجه خواهند كرد .
همان روز ، قاصدى وارد فيروزآباد شد و به من گفتند كه آن مرد هنگام ورود به فيروزآباد كفشهائى بزرگ از تخته داشت و بدان وسيله از روى برف عبور ميكرد . من آن گفته را باور نكردم تا اينكه خود آن مرد را ديدم . قاصد مردى بود از سكنه كوهنشين غور و قامتى بلند و چهرهاى سياه داشت و هنگامى كه من او را ديدم كفشهاى بزرگ خود را بدست گرفته بود . آن كفشها دو تخته مسطح بشمار ميآمد و آن مرد تختهها را به پا مىبست تا اينكه در برف فرو نرود و در بعضى از نقاط روى برف ميلغزيد و من تا آنموقع آنگونه كفش نديده بودم ولى ابدال - كلزائى به من گفت كه سكنه كوهنشين غور در فصل زمستان كه برف راهپيمائى را مشكل مىكند با آن
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 239
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٣٩