تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
( ابدال كلزائى ) با خشم جواب داد آن مرد منم و اگر تو امروز آتش به كار نمىبردى تمام سربازان تو را به هلاكت ميرسانيدم و اكنون سر بريده‌ات مقابل من بود . گفتم اى مرد ، تو جرئت دارى و دلى چون دل شير در سينه تو قرار گرفته ولى مردى هستى ابله و بىاطلاع و اين حرف تو هم از روى بلاهت و بىاطلاعى است و اگر و عقل ميداشتى ، نمى - بايد مقابل من كه با يك اشاره مىتوانم تو را به هلاكت برسانم اين حرف را بزنى . ( ابدال كلزائى ) گفت من اين حرف را به تو زدم كه بدانى با اين‌كه شكست خورده‌ام و اينك مجروح و اسيرم از تو نمى - ترسم و اگر حرفم را باور نميكنى بگو دو نفر بيايند و با تلوار مرا قطعه قطعه كنند تا بدانى كه من به تو نخواهم گفت از قتلم صرفنظر كن . گفتم تصديق ميكنم كه مردى شجاع هستى و اگر تو دويست و پنجاه تن از سربازان مرا غافل‌گير نمىكردى و بقتل نمىرسانيدى من با تو كارى نداشتم و يكصد و سى فرسنگ راه از بيرجند تا اين‌جا را طى نمىنمودم كه تو را تنبيه كنم . راستى براى چه سربازان مرا كشتى ؟ آنها به تو كارى نداشتند و به راه خود مىرفتند و مگر تو عقرب جرار هستى كه بدون كينه نيش مىزنى . ( ابدال كلزائى ) با اين‌كه مجروح و اسير بود خنديد و دندان‌هاى سفيدش نمايان شد و گفت ميخواستم بدانم كه كشتن سربازان مردى كه مىگويند ( امير تيمور ) است چه لذت دارد . گفتم اى ( ابدال ) من امروز بعد از غلبه بر شهر تو ، اين شهر را در معرض قتل و تاراج قرار ندادم و اخطار نمودم كه جان و مال و ناموس مردم مصون است . ( ابدال كلزائى ) با تحقير و نفرت گفت منت بر سر من مگذار اگر تو ميخواستى اين شهر را در معرض قتل و تاراج قرار بدهى آن قسمت از مردان ( كلزائى ) كه در اين شهر هستند تمام سربازان تو را مىكشتند . گفتم تو مطابق قانون شرع و همچنين بر طبق روش جنك محكوم بقصاص هستى تو چون دويست و پنجاه تن از سواران مرا كه كوچكترين آزار به تو نرسانيده بودند كشتى بايد بقتل برسى . ولى من حاضرم بيك شرط از قتل تو صرف‌نظر كنم و آن اين‌كه خراج‌گذار من شوى و از اين ببعد از من اطاعت نمائى و بمردان ( كلزائى ) بگوئى كه وارد قشون من شوند زيرا من ميل دارم كه غورىهاى دلير در قشون من سرباز باشند اگر شرط مرا بپذيرى زنده خواهى ماند و همچنان پادشاه كشور پهناور ( غور ) خواهى بود و پس از تو در اين كشور پسرت سلطنت خواهد كرد و گرنه بقتل خواهى رسيد . ( ابدال كلزائى ) گفت زود مرا بكش چون شرط ترا نمىپذيرم و يك پادشاه ( كلزائى ) هرگز خراج‌گزار نمىشود . گفتم من اكنون تو را بقتل نميرسانم و به تو تا صبح مهلت ادامهء زندگى مىدهم ولى اگر بعد از طلوع بامداد جواب مثبت تو به من نرسيد دستور مىدهم كه سرت را از بدن جدا كنند . ( ابدال كلزائى ) گفت تو اگر هزار سال هم به من مهلت ادامه زندگى بدهى از من جواب مثبت نخواهى شنيد و من خراج‌گذار تو نخواهم شد و از تو اطاعت نخواهم كرد و كشور ( غور ) هم محدود به فيروز - آباد نيست در اين كشور ، طوائفى هستند كه تو و قشونت را ميخورند و انتقام قتل مرا از تو خواهند گرفت مگر اين‌كه در اين كشور توقف ننمائى و بگريزى . وقتى بامداد دميد هوا آنقدر سرد بود كه يكى از خدمهء من وقتى دست به يك جسم آهنين زد دستش به آن چسبيد . اگر سربازان من شب قبل در فيروزآباد استراحت نكرده بودند بدون ترديد از سرما به هلاكت ميرسيدند . پس از اينكه هوا به خوبى روشن شد ( ابدال - كلزائى ) را كه ميدانستم