جاده سربالا بسوى شهر ميرفت و من و سوارانم بتاخت از آن جاده بالا رفتيم و چنان شتاب داشتيم كه وقتى به بالاى تپه رسيديم اسبها از نفس افتاده بودند . هيچكس از شهر دفاع نمىكرد ولى سكنه شهر وقتى نزديك شدن ما را ديدند دروازه فيروزآباد را بستند .
من پيشبينى ميكردم وقتى به شهر برسيم ممكنست دروازهاى بسته را مقابل خود ببينيم و به همين جهت با كيسههاى باروت بسوى شهر رفتيم تا اينكه دروازه را با احتراق باروت بسوزانيم و راه شهر را بسوى خودمان بگشائيم سربازان من در پائين تپه طورى عرصه را بر قشون ( ابدال كلزائى ) تنگ كرده بودند كه وقتى ما بسوى شهر روان شديم فرمانده آن قشون نتوانست عدهاى را مأمور كند و راه را بر ما ببندد كه اينهم مانند خروج ( ابدال كلزائى ) از شهر ناشى از بىاطلاعى او از فن جنك بود .
من تصديق ميكنم كه دليرى در جنگ ، از عوامل اصلى پيروزى است و دليرى فقط وابسته به نيروى بدن نمىباشد و مرد جنگى علاوه بر جسم قوى نيازمند قلب نيرومند است . ليكن علاوه بر دليرى عقل و فن جنگ هم براى سردار جنگى ضرورت دارد . ( ابدال - كلزائى ) اگر دروازههاى فيروزآباد را به روى ما مىبست و ما را مجبور به محاصره شهر مىكرد قشون من بر اثر برودت شديد زمستان در آن منطقه سردسير در چند روز نابود مىشد . ولى او با تكاى قلابهاى خود و تلوارهاى سربازانش از شهر خارج گرديد و خود را در معرض خطر سواران من قرار داد و گرچه در آغاز موفقيت با او بود ولى ما براى قلابهاى او چاره انديشيديم و توانستيم آرايش جنگى سربازانش را بر هم بزنيم و راه شهر را پيش بگيريم .
وقتى بدروازهء شهر رسيديم سوارانى را كه با من بودند سه دسته كردم . دستهاى را مأمور نمودم كه از اسبها فرود بيايند و با سرعت زير دروازهء شهر چند حفره بوجود بياورند دسته ديگر را مأمور كردم كه مواظب حصار باشند و هركس را كه خواست بر سربازان ما سنگ ببارد با تير بزنند . دسته سوم مأمور شدند كه مواظب عقب باشند چون بعيد نبود كه ( ابدال كلزائى ) بعد از اينكه فهميد ما به طرف شهر رفتهايم عدهاى از سربازانش را عقب ما بفرستد تا ما را به هلاكت برساند .
چند نفر كه بالاى حصار نمايان شدند هدف تير سربازان من قرار گرفتند . معلوم مىشد كه رسيدن ما پشت دروازه شهر ، براى سكنه فيروزآباد ، غير منتظره بود و آنها انتظار نداشتند كه ما به دروازه شهر برسيم و تصور مينمودند كه پادشاه ( غور ) در پاى تپه جلوى ما را خواهد گرفت زيرا با اينكه ما را پشت دروازه ميديدند براى نابود كردن ما . اقدامى مؤثر به عمل نمىآوردند . معهذا من پيشبينى ميكردم كه بعد از ورود به شهر ، جنگى خونين بين ما و سكنه فيروزآباد در خواهد گرفت . زيرا سربازان ( كلزائى ) كه سربازان مرا با تلوار نصف كردند سكنه همان شهر بودند و هنوز عدهاى از همان سربازان در شهر حضور داشتند كه مىتوانستند براى ما توليد اشكال كنند .
يكى از افسرانى را كه با من بود نزد ( لطيف - چلاق ) فرستادم و پيغام دادم همينكه صداى نقير ما را از بالاى تپه شنيد ، دو هزار تن از سواران خود را به طرف شهر بفرستد كه هنگام ورود به شهر من نيروئى قوى داشته باشم .
بسربازان سپردم بعد از اينكه وارد شهر شدند با صداى بلند اذان بگويند براى اينكه
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 236
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٣٦