من دستور دادم كه كيسههاى چرمى بدوزند و فتيله آماده كنند كه تا روز با تمام نرسيده ما بتوانيم بقشون پادشاه ( غور ) حمله نمائيم همانروز ما كيسههاى چرمين را كه داراى باروت بود عليه سربازان ( ابدال - كلزائى ) به كار برديم سربازان ما ، فتيلهاى بلند را كه متصل به كيسه چرمى بود آتش ميزدند و آن را بسوى سربازان ( كلزائى ) پرتاب ميكردند و گاهى اتفاق مىافتاد كه فتيله بمناسبت كوتاهى يا به علت ديگر زود بانتها مىرسيد و سرباز ما بر اثر احتراق باروت مىسوخت در آنموقع من هنوز نميدانستم كه مىتوان باروت را در كوزه ريخت و درون كوزه سنگهاى كوچك جا داد تا بعد از اينكه كوزه بر اثر احتراق باروت تركيد سنگها سربازان خصم را بقتل برساند . من در آنموقع فقط ميتوانستم از احتراق باروت براى سوزانيدن و ترسانيدن سربازان خصم استفاده كنم . نتيجهاى كه ما از احتراق باروت گرفتيم بيش از ميزان انتظار من بود .
من تصور ميكردم كه احتراق باروت سربازان ( كلزائى ) را خواهد ترسانيد و آنگاه ما از وحشت آنان استفاده خواهيم نمود و مبادرت بحمله خواهيم كرد و به آنها مجال نخواهيم داد كه قلابهاى مهيب خود را به كار برند و دايرهء بزرگ آنان را كه يك حصار جاندار بود از بين خواهيم برد ولى احتراق باروت طورى آنها را متوحش نمود كه دايرهء خود را برهم زدند و من بدون يك لحظه درنگ فرمان حمله را صادر كردم و بافسران خود از جمله ( لطيف چلاق ) كه پيشنهاد كرده بود باروت به كار رود گفتم كه قبل از اينكه هوا تاريك شود بايد جنگ خاتمه يابد و ما قدم به شهر بگذاريم . چون اگر شب را در خارج از شهر بسر ببريم همه از سرما به هلاكت خواهيم رسيد و اگر زنده بمانيم وضع ما بهتر از اموات نخواهد بود و فردا نخواهيم توانست بجنگيم .
سربازان ( ابدال - كلزائى ) وقتى كه يك دايره بوجود آورده بودند مردانى شكستناپذير بشمار مىآمدند . ولى بعد از اينكه دايرهء آنها برهم خورد ضعيف گرديدند و من متوجه شدم كه همه آنها قلاب ندارند و قلابداران در بين آنها ، عدهاى مخصوص ميباشند . سواران من كه ميدانستند چگونه بايد يك عده پياده را از بين برد با نيزه و شمشير بسربازان متفرق ( ابدال - كلزائى ) حمله كردند و آنها را بقتل مىرسانيدند يا مجروح مىنمودند . گاهى يكى از سربازان قلاب دارد درصدد برمىآمد كه قلاب خود را بسوى يكى از سواران من پرتاب كند ولى فرصت نشانهگيرى نميكرد و قبل از اين كه نشانه بگيرد بقتل مىرسيد يا طورى نشانه ميگرفت كه قلابش نمىتوانست سرباز مرا از بالاى اسب بر زمين بيندازد .
براى من اشكال نداشت كه بعد از فرود آمدن شب ، در پاى شهر فيروزآباد بسر ببرم و منتظر روز ديگر باشم . من خيمهاى داشتم از نمد و وقتى آن خيمه افراشته مىشد و در خيمه را را مىبستم طورى درون خيمه گرم ميگرديد كه گوئى فصل تابستان است . ولى يك سردار جنگى بايد غم سربازان خود را بخورد و در فكر خويش نباشد زيرا سردار بدون سرباز آن هم در كشور خصم محكوم بنابودى است . من ميدانستم كه هرگاه سربازان من ، شب زمستان را در بيابان بسر ببرند خود و اسبشان به هلاكت ميرسند و عزم داشتم قبل از اينكه هوا تاريك گردد خود را به شهر برسانم .
لذا در حالىكه جنگ بين سواران من و سواران پياده ( ابدال كلزائى ) ادامه داشت با عدهاى از سربازان كه كيسههاى باروت در دست داشتند راه شهر را پيش گرفتم . از بيابان ، يك
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 235
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٣٥