تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
تا نيزه‌ام را در سينه‌اش فرو كنم و آن موقع يك واقعه غير منتظره اتفاق افتاد و من ديدم چيزى به طرف من پرتاب شد . آن شيئى به خفتان من اصابت كرد و صدائى آهنين بوجود آمد و بعد لغزيد و پائين افتاد و نيزه من در سينه مردى كه آن شيئى را پرتاب كرده بود فرو رفت و من با سرعت نيزه را از بدن آن مرد بيرون كشيدم كه خود را براى ضربت ديگر آماده كنم بعد ديدم كه عده‌اى از سربازان من بالاى اسب‌ها سرنگون مىشوند و حيرت‌زده مشاهده نمودم كه سربازان ( كلزائى ) با چيزهائى كه بسوى سربازان من پرتاب مىنمايند آنها را از بالاى اسب بر خاك مىاندازند . اولين فكرى كه راجع به آن شيئى كردم اين بود كه كمند است بعد فهميدم كه قلاب مىباشد و قلابها شبيه است به داس و به انتهاى هر قلاب زنجيرى باريك بسته شده و انتهاى زنجير در دست سربازان ( كلزائى ) است . سربازان مزبور ، طورى در پرتاب قلاب‌هاى مزبور مهارت داشتند كه وقتى آن را مىانداختند نوك قلاب در بدن سربازان من فرو ميرفت و همين كه پرتاب‌كننده بر زنجير فشار مىآورد طورى قلاب در بدن سربازان من فرو مىرفت كه نمىتوانستند خود را نجات بدهند و از صدر زين بر زمين مىافتادند و لحظه ديگر با يك ضربت تلوار ( كلزائى ) به هلاكت مىرسيدند و بعضى از ضربت هاى تلوار طورى شديد بود كه سربازان مرا نصف ميكرد . آنچه را كه گفتم در يك لحظه ديدم و در لحظه ديگر تصميم گرفتم عقب‌نشينى كنم . زيرا سلاحى كه سربازان پادشاه ( غور ) عليه ما به كار ميبردند براى ما يك سلاح غير منتظره بود و ما هنوز نميدانستيم چگونه بايد آن را دفع كرد . نيزه‌هاى ما در قبال آن سلاح فايده نداشت زيرا قبل از اينكه نيزه ما بسربازان سلطان ( غور ) برسد آن‌ها قلاب خود را پرتاب مينمودند و سربازان را از بالاى اسب بر زمين مىانداختند . باحتمال قوى دويست و پنجاه سرباز طلايه من در منطقه بيرجند به همان ترتيب غافلگير شدند و چون خود را مقابل يك سلاح غير منتظره يافتند نتوانستند از خود دفاع كنند و از پا درآمدند . من هم ميبايد به خاك هلاك بيفتم ولى چون خفتان دربرداشتم قلاب ، بعد از اين‌كه پرتاب شد روى خفتان من لغزيد و افتاد و گرنه در بدنم فرو ميرفت و مرا از اسب بر زمين مىافكندند و با يك ضربت تلوار به هلاكت ميرسانيدند صداى نفير و حركت پرچم‌ها بسربازان من فهمانيد كه بايد عقب‌نشينى نمايند و جناحين و قلب سپاه عقب نشست و من در حالىكه با سير قهقرائى از سپاه خصم دور شدم يك مرتبه ديگر عزم را جزم كردم كه تمام سربازان خود را در ميدان جنگ روئين‌تن كنم و لباس آهنين سربازان علاوه بر مزاياى ديگر اين فايده را داشت كه قلاب سربازان كلزائى در بدنشان فرو نميرفت . من ديدم تمام سربازان ما كه بدست ( كلزائى ) ها افتادند كشته شدند . بعد دريافتم كه رسم پادشاه ( غور ) و سربازانش اينست كه اسير نميگيرند و عقيده دارند كه خصم را بيدرنك بايد بقتل رسانيد چون معلوم نيست كه تا ساعت ديگر اوضاع دگرگون نشود و خصم ، فرصتى براى گرفتن انتقام بدست نياورد . ولى اگر بقتل برسد ديگر از او نبايد ترسيد و در سراسر كشور ( غور ) از كابلستان تا هرات ضرب المثلى بدين مضمون هست ( سر بريده سخن ندارد ) يعنى كسى از خصم مرده نميترسد ولى من اسير را بقتل نميرسانم مگر وقتى كه طغيان كند و اسير را در ازاى دريافت فديه آزاد ميكنم و اگر او از عهده پرداخت فديه برنيامد بفروشش مىرسانم .