پائيز از آن راه عبور مىنمودم و هواى صحرا خنك بود ، اسبها و سواران گرفتار رنج تشنگى نمىشدند دو طلايه را براى اينكه جلو بروند انتخاب نمودم و بفرماندهان طلايهها گفتم از سرنوشت سربازانى كه بدست ( كلزائى ) ها قتل عام شدند عبرت بگيرند و چشمها و گوشهاى خود را بگشايند تا غافلگير نشوند يك عقبدار هم براى قشون خود معين نمودم تا از عقب مورد حمله قرار نگيريم .
يك كاروان كندرو ، هفتاد فرسنك را از قرار روزى پنج فرسنگ در چهارده روز طى مىكند . يك دسته سوار ، كه بخواهد روزى ده فرسنگ طى مسافت نمايد هفتاد فرسنگ را در هفت روز طى مىنمايد . ولى من آن مسافت را در چهار شب و پنج روز طى نمودم و خود را به ( اسكندر ) رسانيدم .
شهر ( اسكندر ) با آوازهء اسكندر يونانى مناسبت نداشت و من آنجا را به شكل يك قصبه ديدم و از قلعهاى كه اسكندر يونانى در آن شهر بنا نهاد اثرى ديده نمىشد . اگر ( اسكندر ) در سر راه هندوستان نبود از بين ميرفت ولى چون در سر راه هندوستان قرار دارد و كاروانهائى كه از ماوراء النهر و بدخشان و كابلستان به هندوستان ميروند از آنجا ميگذرند و كاروانهائى كه از هندوستان ميآيند باز از اسكندر عبور مىنمايند قصبه مزبور باقىمانده و آبادى آن از بين نرفته است .
روزى كه شهر ( فيروزآباد ) نمايان گرديد من متوجه شدم آن شهر را براى جنگ ساختهاند زيرا تمام مختصات يك دژ جنگى در آن ديده ميشد . شهر را بالاى تپه بنا كرده بودند و هركس ميخواست به شهر برود مىبايد از يك راه كه بسوى بالا مىرفت خود را به شهر برساند و عبور از آن راه براى كودكان و پيرزنان اشكال داشت . حصار شهر را با سنگ ساخته بودند و سنگهاى روى حصار ، سنگ تراشيده به نظر ميرسيد . در آنجا سنگ زياد بود و سكنه ( غور ) مىتوانستند از چند نوع سنك براى ساختن ابنيه استفاده نمايند و سنگتراش هم ، فراوان يافت مىشد و سنگتراشى از هنرهاى محلى بشمار مىآمد و از پدران بپسران منتقل ميگرديد و آنها كه در قديم بتهاى ( باميان ) را حجارى كردند هنر خود را با خلاف منتقل نمودند .
وقتى شهر ( فيروزآباد ) نمايان گرديد هوا بشدت سرد بود اما بر زمين برف ديده نميشد .
من از مشاهده آن شهر ، بالاى تپه و محصور از يك حصار سنگى بفكر فرو رفتم . چون پيشبينى مىنمودم كه محاصره فيروزآباد خيلى طول خواهد كشيد و من نميتوانم حصار شهر را ويران كنم فكر اينكه خود را به بالاى تپه برسانم مرا به خود مشغول ميكرد چون ميدانستم و صعود از آن تپه اشكال دارد . اما در پاى تپه چشم من بيك قشون افتاد و معلوم شد كه ( ابدال كلزائى ) در آنجا براى نبرد آماده شده است .
به من گفته بودند كه تلوار كلزائى سلاحى است مخوف و گفته بودند كه تلوار آنقدر سنگين و برنده است كه هر ضربت آن يكنفر را از كار مياندازد و هركس كه تلوار بخورد از پا درمىآيد .
سربازان من عادت نداشتند كه تلوار به كار ببرند ولى مىتوانستند كه از نيزه به خوبى استفاده نمايند . قشون من نسبت بسپاه ( ابدال كلزائى ) يك مزيت بزرك داشت و آن اينكه ما سوار بوديم و سربازان سلطان غور اسب نداشتند و مىبايد پياده بجنگند .
راه خنثى كردن ضربات سلطان ( غور ) اين بود كه سربازان من با نيزه به آنها حملهور شوند و مجال ندهند كه آنها از تلوار خود استفاده نمايند . من بسربازان خود گفتم كه نيزه بدست
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 231
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٣١