طول مىكشيد تا موفق به انهدام بتها شوند . در آنموقع كه من به ( باميان ) رسيدم در آن سرزمين بتپرست وجود نداشت ليكن بتها بود . من نه فرصت داشتم كه بتهاى ( باميان ) را درهم بشكنم نه مايل به آن كار بودم .
من پيوسته با مردان جاندار جنگيده ، هرگز بجنك جماد نرفتهام و جنگيدن با سنكهاى منجمد را دور از شأن خود مىدانم من صدها هزار انسان زنده را به خاك انداختهام اما هرگز به جنك مرده نرفتم و يك قبر را نبش ننمودم تا جنازهاى را از قبر بيرون بيارم و بسوزانم و اين عمل را از طرف هركس كه سربزند دور از مردى ميدانم .
بعد از اينكه به ( باميان ) رسيدم راه ما كج شد و وارد منطقهاى گرديديم كه در آن فصل خيلى سرد بود . تمام سربازان من پوستين داشتند و از سرما رنج نميبردند و هرجا كه اتراق مىكرديم براى اسبها ، بوسيله نمد اصطبلهاى موقتى بوجود مىآورديم . ما از حيث آذوقه و عليق راحت بوديم و فقط سرما ، قدرى ما را اذيت ميكرد و من اميد وارى داشتم كه بعد از رسيدن به ( فيروزآباد ) بتوانيم در شهر سكونت كنيم و از سرما ناراحت نباشيم .
من براى شيخ عمر ( پسرم ) پيغام فرستادم كه چون ( ابدال كلزائى ) در خراسان به من حملهور گرديده نمىتوانم به زودى بماوراء النهر برگردم و از قول من به ايلچى پادشاه چين بگويد كه اگر مىتواند چند ماه صبر كند تا من مراجعت نمايم و او را ببينم . من براى شيخ عمر پيغام فرستادم كه حد اعلاى تكريم و تجليل ممكن را در مورد ايلچى پادشاه چين بنمايد اعم از اينكه وى خواهان توقف باشد يا بخواهد مراجعت كند . زيرا محترم شمردن ايلچى يك پادشاه ، بمنزله محترم شمردن خود پادشاه است زيرا نماينده پادشاه مىباشد و يك سلطان هرقدر بيشتر سلطان ديگر را مورد اعزاز و اكرام قرار بدهد بزرگى خود را زيادتر بثبوت مىرساند .
براى ( شيخ عمر ) پيام فرستادم كه يك قشون كه شماره سربازان آن لااقل بيستهزار تن باشد ، از راه بدخشان به كابلستان بفرستد تا اينكه در كشور ( غور ) به من ملحق شود من ميدانستم كه پادشاه بدخشان با من دوست است و عبور قشون ما از آنكشور توليد اشكال نخواهد كرد اما در كابلستان قشون ما ممكن بود مواجه با مقاومت گردد و لياقت فرمانده قشون ميبايد بر مشكل غلبه نمايد .
راهى كه سواران ( كلزائى ) براى رفتن به فيروزآباد پيش گرفته بودند آب داشت و داراى آذوقه قليل هم بود سواران ( كلزائى ) كه آن راه را پيش گرفتند مىتوانستند براى خود و اسبهايشان آذوقه و عليق فراهم كنند ولى قشون من اگر از آن راه عبور ميكرد ، گرسنه ميماند زيرا منابع آذوقه و عليق آن راه ( آن هم در فصل پائيز ) بقدرى نبود كه كفاف اسبها و سربازان مرا بدهد .
اما اگر از راه ( اسكندر ) بسوى ( فيروزآباد ) مىرفتم از منطقهاى عبور مىنمودم كه در در آنجا عليق براى اسبها و خواربار براى سربازان ، وجود داشت . حاكم ( بيرجند ) تا آخرين ساعت مرا از رفتن به ( غور ) نهى ميكرد و مىگفت اگر به آنجا به روى قشون خود را بخطر خواهى انداخت من به او گفتم تا انسان خطر را استقبال نكند بموفقيت نميرسد .
راهى كه من در پيش داشتم از بيابان ميگذشت و براى طى آن مسافت ، از بيرجند بلد گرفتم در آن راه ( در طول هفتاد فرسنك ) يازده نقطه داراى آب بود و من اگر در فصل تابستان آن راه را طى مىنمودم بيم آن ميرفت كه اسبها و سربازانم از تشنگى به هلاكت برسند . ولى چون در فصل
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 230
مساهمون: مارسل بريون
ص٢٣٠